<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923</id><updated>2011-09-20T10:08:53.814+04:30</updated><category term='اعلامیه های اقطاب'/><category term='معرفی منابع'/><category term='عرفان ، تصوف'/><category term='موضوعات دیگر'/><category term='عارفان - اقطاب'/><category term='دفاعیه ها'/><category term='عارفان - همه'/><category term='اعلانات'/><title type='text'>سلسله نعمت اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>83</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-9205534673208462394</id><published>2008-06-16T08:35:00.004+04:30</published><updated>2008-06-17T09:42:33.553+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی منابع'/><title type='text'>انتشار داستان ها و پیام های عطار در منطق الطیر و الهی نامه</title><content type='html'>کتاب « داستان ها و پیام های عطار در منطق الطیر و الهی نامه » تاليف دکتر حشمت الله ریاضی منتشر شد . در زیر بخشی از دیباچه و خلاصه ای از زندگی عطار را که در ابتدای کتاب آمده و همچنین خلاصه ای از فهرست کتاب را مطالعه فرمایید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;دیباچه کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آفرین جان آفرین پاک را / آن که جان بخشید و ایمان ، خاک را&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;خدا را سپاس که توفیق اتمام « داستان ها و پیام های مثنوی معنوی» ، « داستان ها و پیام های خمسه نظامی » و « داستان ها و پیام های شاهنامه فردوسی » به این حقیر داده شد و این کتاب ها به زیور چاپ آراسته گردید . اکنون پیام دل شنیدم که « داستان ها و پیام های عطار نیشابوری در منطق الطیر و الهی نامه » را به رشته نگارش درآورم ، باشد که افراد بیشتر بتوانند از این گنجینه عظیم که سرچشمه فیاض اندیشه های مولانا جلال الدین بلخی رومی نیز بوده است بهره ها یابند . صاحب نظران می دانند که ارائه مفاهیم آثار بسیار عمیق عرفانی ، آن هم به زبان ساده ، در روزگار کنونی که ذهن های مردم کمتر با اسرار و معانی ژرف آشناست بس دشوار است .&lt;br /&gt;از سویی دیگر آنان که در وادی عرفان قدم ننهاده اند این الفاظ اسرارآمیز را بر تصورات مادی حمل می کنند و از مقصود دور می شوند ، مثلا آنان که شراب ربانی ، عشق سرمدی ، حسن ازلی ، جنون عاشقانه و امثال این گونه معانی را نفهمیده و احساس نکرده اند نمی توانند آن را در ذهن تجسم بخشند ، مگر اینکه در ظروف نازله عقل مادی و الفاظ صوری بریزند و چون چنین کنند دیگر محرم راز نیستند و گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش .&lt;br /&gt;سومین دشواری ، محدویت الفاظ در نمایش حالت های بیکران روحی است .&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;معانی اندرون حرف ناید / که بحر قلزم اندر ظرف ناید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;به هر حال این نیازمند معرفت و حقیقت ، علاقه مند به درک و نمایش آثار عرفای بزرگ از جمله عطار و ریزه خوران خوان پرنعمت آنان ، که خود دریای مواج معرفت اند ، می باشم ؛ عطاری که مولانا در وصفش می فرماید :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;و یا :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار می رویم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;عطار را بهتر بشناسیم&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;شیخ ابوحامد ( یا ابوطالب ) محمد بن ابراهیم ملقب به فریدالدین در سال ۵۱۲ یا ۵۱۳ هجری قمری در کدکن از روستاهای نیشابور به دنیا آمد . (۱) چون پدرش در شهر شادیاخ نیشابور مغازه عطاری داشت خود او نیز شغل پدر را در پیش گرفت و به عطار معروف گشت . او پس از تحصیل آغازین ، به خدمت شیخ مجدالدین بغدادی که از خلفای شیخ نجم الدین رازی بود رسید و وارد طریقت شد و هم از او درس حکمت و طبابت گرفت و شور عشق در او نمایان شد و چشمه شعر از وجودش جاری گشت ، اما منتظر جرقه ای دیگر بود که مشتعل ، پخته ، و سوخته گردد و آن چنان بود که جامی در نفحات الانس آورده است :&lt;br /&gt;« گویند سبب توبه وی آن بود که روز در دکان عطاری مشغول معامله بود ، درویشی به آنجا رسید و چند بار « چیزی در راه خدا بدهید » گفت . وی چیزی به درویش پرداخت . درویش گفت : تو همچون من می توانی مرد ؟ عطار گفت : بلی . درویش کاسه ای چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت : الله الله و جان داد ، عطار را حال متغیر شد و دکان برهم زد و به این طریق درآمد » . (۲)&lt;br /&gt;ضمنا همین مجدالدین بغدادی ، محقق ترمزی را ، و او ( ترمذی ) بهاءالدین ، پدر مولوی را تربیت کرد . لذا وقتی که در سال ۶۱۶ هجری قمری که بهاءالدین و پسرش جلال الدین به هجرت پرداختند ، در مسیر خود به خدمت عطار رسیدند و طبق نقل جامی ، وی کتاب « اسرارنامه » خود را به جلال الدین داد . (۳) و همان انگیزه آغازین تصوف عاشقانه مولانا بود ؛ چه مولانا خود می گوید :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد / ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;و نیز فرمود :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;مرا از شاعری خود عار ناید / که در صد قرن چون عطار ناید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;خلاصه آتش عشقی که در جان عطار بود در خرمن وجود جلال الدین دوازده ساله افتاد و همان زمینه ساز شعله ای بود که در ۳۸ سالگی عمر مولانا به وسیله « شمس » مشتعل شد که گفت :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;گرد عطار گشت مولانا / شربت از دست شمس بودش نوش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;و یا :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;آنچه گفتم از حقیقت ای عزیز / آن شنیدستم من از عطار نیز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;شیخ عطار بنا به قول جامی در ۱۱۴ سالگی در سال ۶۲۷ به دست کفار مغول شهادت یافت . (۴)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آثار شیخ عطار: آثار شیخ را قاضی نورالله شوشتری ۱۱۴ جلد کتاب و رساله ، و رضاقلی خان هدایت ۱۹۰ و دولتشاه سمرقندی چهل اثر در نظم و نثر می داند ولی آنچه در دست است سی اثر می باشد که مهم ترین آنها « منطق الطیر » است ،‌البته از میان این سی اثر نیز بجز آنها که قطعا از عطار هستند ، در مورد بقیه اختلاف نظر است . « منطق الطیر » ، مثنوی عرفانی تعلیمی و عشقی مشتمل بر ۴۶۰۰ بیت است که از جنبه نمادین ، شخصیت آفرینی و تخیلی بودن در ادبیات ایرانی ، بی نظیر و از نظر رموز عرفانی کم مانند و از نظر سلوک عاشقانه عارفانه ، پیشرو است . (۵)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاورقی:&lt;br /&gt;۱. در صفحات ۳۲ و ۳۳ کتاب « منطق الطیر » ، با مقدمه ، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی ، چنین آمده است : « با توجه به بعضی از اسناد قدیم و بعضی اطلاعات محلی با اطمینان می توان گفت او ، فریدالدین محمد بن محمد بن ابراهیم بن اسحاق کدکنی است که خاکجای خودش امروز در شهر کنونی نیشابور زیارتگاه است و مزار پدرش با نام « پیر زروند » در کدکن ، در ولایت رخ از ولایات دوازده گانه نیشابور قدیم می باشد . »&lt;br /&gt;۲و۳. جامی ، نفحات الانس ، به تصحیح محمود عابدی ، ص ۵۹۶.&lt;br /&gt;۴. جامی ، نفحات الانس ، به تصحیح محمود عابدی ، ص ۵۸۴.&lt;br /&gt;۵. « منطق الطیر » به سبب اهمیت چاپ های زیادی شده است ؛ آنچه در این کتاب مورد استفاده قرار گرفته ، چاپ اخیر آن توسط استاد محمدرضا شفیعی کدکنی است و شماره ابیات در پاورقی ها براساس همین چاپ است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;فهرست کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;دیباچه کتاب&lt;br /&gt;عطار را بهتر بشناسیم&lt;br /&gt;منطق الطیر:&lt;br /&gt;زبان پرندگان ؛ مناجات ؛ بخش اول : آغاز داستان پرندگان ؛ بخش دوم : بیان هفت وادی سلوک یا هفت شهر عشق ، اول ، وادی طلب ، دوم وادی عشق ، سوم وادی معرفت ، چهارم وادی استغنا ، پنجم وادی توحید ، ششم وادی حیرت ، هفتم وادی فقر و فنا&lt;br /&gt;الهی نامه:&lt;br /&gt;معرفی کتاب ، آغاز الهی نامه ، خطاب به روح ، گفتار اول ، ... ، گفتار بیست و دوم ، خاتمه کتاب&lt;br /&gt;منابع و مآخذ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در انتشارات حقیقت در ۳۵۶ صفحه و به قیمت ۴۰۰۰ تومان منتشر شده است .&lt;br /&gt;تلفن مرکز پخش : ۵۵۶۳۳۱۵۱&lt;br /&gt;nashr_haghighat@yahoo.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-9205534673208462394?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9205534673208462394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9205534673208462394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='انتشار داستان ها و پیام های عطار در منطق الطیر و الهی نامه'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-7309945506559433566</id><published>2008-05-09T12:36:00.002+04:30</published><updated>2008-05-09T12:54:48.167+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی منابع'/><title type='text'>انتشار شماره ۳۱ - ۳۲ فصلنامه عرفان ایران</title><content type='html'>شماره ۳۱ و ۳۲ فصلنامه عرفان ایران ( بهار و تابستان ۸۶ ) منتشر شد .&lt;br /&gt;در این شماره می خوانید :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;مقالات&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;- موسی و خضر (ع)/ حاج دکتر نورعلی تابنده [مجذوبعلیشاه]&lt;br /&gt;- تصوف و وضعیت فرهنگی ما / سعید سرمدی&lt;br /&gt;- میشل والسان و طریقه شاذلیه / [ بخشی از کتاب « از گناباد به ژنو  » حاج سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه ]&lt;br /&gt;- شرح احوال داوود طائی : صوفی قرن دوم هجری / حسن مهدی پور&lt;br /&gt;- شیخ عبدالرحیم محمود / فرشته سخائی ، فاطمه غلام نژاد&lt;br /&gt;- مولوی و مولویه / ویلیام چیتیک ؛ ترجمه فاطمه شاه حسینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;تصحیح متون&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;- مجالس المومنین / شهرام پازوکی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;عرفان و ادیان&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;- گزیده ای از عرفان مسیحی / جیمز کاتسینجر ؛ ترجمه ابوالقاسم پیاده کوهسار&lt;br /&gt;- رمز پرندگان در ادیان / مانابو وایدا ؛ ترجمه سمانه گچ پزیان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;عرفان و هنر&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;- تاثیر زبان عربی بر هنرهای بصری اسلامی / تیتوس بوکهارت ؛ ترجمه امیر نصری&lt;br /&gt;- کار در زندگی معنوی / فریتیوف شوان ؛ ترجمه پریسا خداپناه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;معرفی کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;- عرفان ، اسلام و ایران : بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی / شهرام پازوکی&lt;br /&gt;- صوفی وشعر : بوطیقای شعر صوفیانه عثمانی تالیف محمود ارول قلیچ / تورقای شفق&lt;br /&gt;- حیات تصوف در دوران عثمانی تالیف عثمان تورر / اسرار دوغان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شماره فصلنامه در ۲۰۳ صفحه و به قیمت ۲۰۰۰ تومان در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است .&lt;br /&gt;تلفن مرکز پخش : ۵۵۶۳۳۱۵۱&lt;br /&gt;nashr_haghighat@yahoo.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-7309945506559433566?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/7309945506559433566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/7309945506559433566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2008/05/blog-post_09.html' title='انتشار شماره ۳۱ - ۳۲ فصلنامه عرفان ایران'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-4147316903882415407</id><published>2008-05-04T14:29:00.002+04:30</published><updated>2008-05-04T14:41:40.899+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی منابع'/><title type='text'>انتشار کتاب « حسن بصری گنجینه دار علم و عرفان : زندگی و سخنان و آراء  »</title><content type='html'>کتاب « حسن بصری [ ۲۱ ـ ۱۱۰ ق ] گنجینه دار علم و عرفان ( زندگی و سخنان و آراء ) » توسط انتشارات حقیقت منتشر شد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش هایی از مقدمه&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;در ابتدا مولف کتاب را با یاد « دو استاد بزرگوار دانشمند محقق و حکیم و اصولی و منطق شناس نامی محمود شهابی خراسانی و علامه رجالی و فقیه و محدث نقاد محمد تقی شوشتری » آغاز نموده است که « برای نخستین بار مرا از ستمی که بر عارف دانای بصری رفته آگاه کردند » . در پیشگفتار آمده است : « با همه شهرت و اهمیت کم نظیر حسن بصری در تاریخ معارف اسلامی و ایرانی ، و تاثیر همه جانبه ای که در سراسر جهان اسلام نهاده ، و روایت و منقولات بی شماری که در باب سخنان و معتقدات و عملکردهای او وجود دارد ، و تحقیقات بسیاری که در این زمینه انجام گرفته ، در زبان فارسی کتاب جامعی برای معرفی او تالیف نشده است . برخی نیز ـ به انگیزه هایی که نیاز به گفتن آن نیست ـ کوشیده اند که از وی چهره ای نامطلوب ترسیم و ارائه نمایند . نگارنده این سطور  [...] بر آن شد که ـ در حد وسع خود ـ در این مورد ادای وظیفه ای بنماید ؛ و پرده هایی از زندگی و اندیشه این گنجینه دار علم و عرفان را در برابر دیدگان دلبستگان حقیقت قرار دهند ؛ و چنین شد که در طول مدتی بیش از یک سال این اوراق فراهم آمد . »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;فصول کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;فصل اول : تولد ، پدر و مادر و برادران ، دوران کودکی ، زندگی خانوادگی&lt;br /&gt;فصل دوم : استادان و مشایخ&lt;br /&gt;فصل سوم : تعلیم و افاده ، شاگردان حسن&lt;br /&gt;فصل چهارم : حسن و شورش هایی که در عصر او روی داد&lt;br /&gt;فصل پنجم : کهولت و درگذشت&lt;br /&gt;فصل ششم : مذهب حسن&lt;br /&gt;فصل هفتم : تقدیس خرد و دانش&lt;br /&gt;فصل هشتم : حسن و دانش های قرآنی&lt;br /&gt;فصل نهم : حسن و دانش حدیث&lt;br /&gt;فصل دهم : حسن و دانش فقه&lt;br /&gt;فصل یادهم : آثار&lt;br /&gt;فصل دوازدهم : حسن در مقام واعظ&lt;br /&gt;فصل سیزدهم : حسن بصری در ادبیات فارسی&lt;br /&gt;فصل چهاردهم : کتاب هایی که در شرح احوال و اقوال حسن نوشته اند&lt;br /&gt;فصل پانزدهم : در برابر قدرتمندان و بیدادگران&lt;br /&gt;فصل شانزدهم : مخالفت حسن با امامان شیعه ؟&lt;br /&gt;فصل هفدهم : ستایش از امامان شیعه در روایات و سخنان حسن&lt;br /&gt;فصل هجدهم : بازگو کردن سخنان امام علی (ع)&lt;br /&gt;فصل نوزدهم : پیوندهای حسن با رجال شیعه&lt;br /&gt;فصل بیستم : احادیث و اقوال حسن در کتاب های شیعه&lt;br /&gt;فصل بیست و یکم : مخالفان حسن از علمای شیعه و نقد سخنان آنان&lt;br /&gt;فصل بیست و دوم : ستایشگران و مدافعان حسن از بزرگان و علمای شیعه&lt;br /&gt;فصل بیست و سوم : حسن در کتاب های حکیمان&lt;br /&gt;فصل بیست و چهارم : حسن و سلسله های صوفیه&lt;br /&gt;فصل بیست و پنجم : تصوف حسن و ابعاد آن&lt;br /&gt;پیوست ها ...&lt;br /&gt;منابع&lt;br /&gt;فهرست ها ...&lt;br /&gt;تصویر آرامگاه حسن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب در ۲۰۰۰ نسخه و در ۵۵۱ صفحه ، به قیمت ۸۰۰۰ تومان منتشر شده و در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد .&lt;br /&gt;تلفن مرکز پخش : ۵۵۶۳۳۱۵۱&lt;br /&gt;ایمیل : nashr_haghighat@yahoo.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-4147316903882415407?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4147316903882415407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4147316903882415407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='انتشار کتاب « حسن بصری گنجینه دار علم و عرفان : زندگی و سخنان و آراء  »'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-672720214276199194</id><published>2008-04-24T14:13:00.005+04:30</published><updated>2008-04-24T14:45:05.134+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی منابع'/><title type='text'>انتشار کتاب مولوی در عرفان ایران</title><content type='html'>به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا کتاب « مولوی در عرفان ایران ( مجموعه مقالات ) » گردآوری و تدوین محمدعلی طاووسی در ۴۱۹ صفحه توسط انتشارات حقیقت منتشر شد . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;مقدمه کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;تدوین مجموعه مقالات « مولوی در عرفان ایران » به مناسبت برگزاری مراسم هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی می باشد که این سال ( ۲۰۰۷ میلادی / ۱۳۸۶ شمسی ) به پیشنهاد سازمان جهانی یونسکو ، سال یادبود مولانا اعلام شد . به همین جهت در بسیاری از کشورها اعم از اسلامی و غیراسلامی ، شرقی و غربی ، از جمله ایران مراسم نکوداشت این بزرگ تصوف عارف شهیر مسلمان ایرانی به طور مفصل برگزار گردید . انتشارات حقیقت نیز به قصد آنکه مشارکتی در مراسم تجلیل از این عارف بزرگوار داشته باشد و ارادتی بنماید تا سعادتی ببرد ، چندین کتاب از آثار خویش را مجددا چاپ و منتشر کرد . (۱) &lt;br /&gt;برگزاری اینگونه همایش ها از چند جهت حائز توجه است : اول اینکه گرامیداشت و قدردانی از یک عارف و متفکر و صوفی بزرگ مسلمان است که سهم بسیاری در تاریخ تحول تفکر اسلامی داشته است . ثانیا اینکه همانا معرفی و ارائه یک نحوه تفکر اصیل و عمیق معنوی در فرهنگ اسلامی ـ ایرانی است . بالاخره اینکه مویدی استوار بر این مدعا می باشد که جامعه جهانی و خرد جمعی بشر به این نتیجه رسیده است که انسان دوره مدرن در بحران و فقر معنویت به سر می برد و به جهت برون رفت از این عسرت معنوی نیاز به تعالیم و آموزه های اصلی عرفانی ـ اسلامی می باشد .&lt;br /&gt;هرچند که در مخالفت با مولانا و برخی از این نکوداشت ها ، حرف ها و حدیث هایی گفته شد که موجب تکدر خاطر اصحاب تفکر دینی و علاقه مندان و ارادتمندان مولانا و پژوهشگران مولوی بود ؛ ولی صاحب نظران و دلسوزان واقعی اسلام به اینگونه اقوال ، وقعی نمی نهد و توجه دارند که :&lt;br /&gt;چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل ، به سوی دیده شد&lt;br /&gt;« مولوی در عرفان ایران » دربرگیرنده مقالات منتشر شده در « عرفان ایران » ، گردآوری و تدوین دکتر سید مصطفی آزمایش ، از شماره ۱ تا شماره ۳۲ می باشد . این فصلنامه که از پاییز سال ۱۳۷۸ تا کنون به طور مستمر منتشر می شود و اولین فصلنامه تخصصی درباره عرفان است ، خیلی زود مورد توجه محققان قرار گرفت به نحوی که اکنون لااقل ده شماره اول آن نایاب است [(۲)] ؛ لذا بسیاری از علاقه مندان درخواست می کردند که شماره های نایاب آن تجدید چاپ شود یا اینکه مقالات آنها به صورت موضوعی منتشر گردد . و چون در غالب شماره های این فصلنامه ، مقاله یا مقالاتی درباره مولانا مندرج است ؛ از این رو قرار بر این شد که اولین مجموعه مستخرج از « عرفان ایران » درباره مولانا باشد که بر این اساس ابتدا اغلاط چاپی مقالات مذکور اصلاح شده و تمامی مقالات ویرایش مجدد شد . در خاتمه ناشر از دوست عزیز و برادر معنوی مولانادوست که در چاپ این کتاب مساعدت مالی کردند ، تشکر می کند . و هو الموفق و المعین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاورقی :&lt;br /&gt;۱. این کتاب ها عبارتند از : چاپ دوم « جذبات الهیه (‌ منتخبات کلیات شمس الدین تبریزی ) » ، « نخبه العرفان من آیات القرآن و تفسیرها » و « داستان ها و پیام های مثنوی » . درباره کتب مذکور به فصل سوم کتاب حاضر رجوع شود .&lt;br /&gt; [(۲)] . فایل های مجموعه کامل عرفان ایران در سایت تصوف ایران جهت &lt;a href="http://www.tasavof.ir/MysticalBooks(7).php" target="_blank"&gt;دانلود&lt;/a&gt; منتشر شده است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;فهرست مندرجات کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مقدمه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فصل اول : مقالاتی درباره مولانا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ـ ولایت معنوی در مثنوی مولوی / دکتر شهرام پازوکی&lt;br /&gt;ـ اعتقادات مذهبی مولانا جلال الدین بلخی ( بحثی در تشیع یا تسنن مولوی ) / دکتر سید مصطفی آزمایش&lt;br /&gt;ـ مکتوبی از مولانا در اعتقادات وی به خاندان ولایت / دکتر سید مصطفی آزمایش&lt;br /&gt;ـ تضاد عقاید مخالفین درباره مولانا جلال الدین / سید محمد حسن طباطبایی یزدی&lt;br /&gt;ـ تاملی در پیوند فکری مولوی و ابن عربی / دکتر سید حسن امین&lt;br /&gt;ـ مولوی بلخی در هندوستان ( تاثیر صوفیان ایرانی در اشاعه عرفان اسلامی و ادب فارسی در هند ) / دکتر حشمت الله ریاضی&lt;br /&gt;ـ شادمانی دل ، طرب روحانی در مثنوی مولوی / دکتر حشمت الله ریاضی&lt;br /&gt;ـ مقایسه انسان فرهمند در شاهنامه با ولی در مثنوی / معصومه امین دهقان&lt;br /&gt;ـ مولوی در تنگنای ادبیات / محمد امین ایرج پور&lt;br /&gt;ـ کرامات اولیا در آثار مولانا / محمد امین ایرج پور&lt;br /&gt;ـ مولوی و مولویه / ویلیام چیتیک ؛ ترجمه فاطمه شاه حسینی&lt;br /&gt;ـ دیباچه کتاب مستطاب فیه ما فیه / حاج شیخ عبدالله حائری [ رحمتعلیشاه ]&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فصل دوم : عارفان مولانا پژوه معاصر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ـ شرح احوال مرحوم حاج شیخ عبدالله حائری ( رحمتعلیشاه )&lt;br /&gt;ـ به یاد استاد هادی حائری&lt;br /&gt;ـ فرزند عرفان و فرزندزاده عشق / منوچهر مصداقی ( سها )&lt;br /&gt;ـ شرح احوال و آثار حاج شیخ اسدالله ایزدگشسب / عبدالباقی ایزدگشسب&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فصل سوم : چند کتاب درباره مولانا و آثار وی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ـ جذبات الهیه ( منتخبات و شرح کلیات شمس الدین تبریزی ) ؛ تالیف : شیخ اسدالله ایزدگشسب / دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی&lt;br /&gt;ـ نخبه العرفان من آیات القرآن و تفسیرها ( تطبیق اشعار مثنوی معنوی و کلیات شمس با قرآن کریم ) ؛ تالیف هادی حائری &lt;br /&gt;ـ داستان ها و پیام های مثنوی ؛ تالیف : حشمت الله ریاضی&lt;br /&gt;ـ من و رومی : زندگینامه خودنوشت شمس تبریزی ؛ ترجمه و تعلیق : ویلیام چیتیک / شهلا اسلامی&lt;br /&gt;ـ مکاشفات رضوی ( شرح مثنوی معنوی ) ؛ تالیف : محمد رضا لاهوری / کورش منصوری&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فصل چهارم : دو گزارش درباره مولانا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ـ به مناسبت برگزاری دو کنگره عرفانی / دکتر شهرام پازوکی&lt;br /&gt;ـ خاطرات سفر ترکیه / دکتر سید مصطفی آزمایش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کتاب به قیمت ۶۵۰۰ تومان قابل ابتیاع است .&lt;br /&gt;تلفن مرکز پخش : ۵۵۶۳۳۱۵۱&lt;br /&gt;nashr_haghighat@yahoo.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-672720214276199194?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/672720214276199194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/672720214276199194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='انتشار کتاب مولوی در عرفان ایران'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-4970402775699801374</id><published>2007-06-26T07:33:00.000+03:30</published><updated>2007-06-26T07:39:35.583+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلانات'/><title type='text'>اخلال در روند کار وبلاگ</title><content type='html'>سلام&lt;br /&gt;به دلیل اختلال در دسترسی به ادیتور وبلاگ ها تا اطلاع ثانوی انتشار هفتگی مقالات متوقف خواهد شد .&lt;br /&gt;برای اطلاع بیشتر به لینک زیر مراجعه فرمایید :&lt;br /&gt;&lt;a target="_blank" href="http://gonabadie-news.blogspot.com/2007/06/blog-post_1628.html"&gt;اختلال در روند کار وبلاگ&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-4970402775699801374?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://gonabadie-news.blogspot.com/2007/06/blog-post_1628.html' title='اخلال در روند کار وبلاگ'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4970402775699801374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4970402775699801374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/06/blog-post_26.html' title='اخلال در روند کار وبلاگ'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-8215420403892293050</id><published>2007-06-01T06:41:00.000+03:30</published><updated>2007-06-01T07:13:10.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موضوعات دیگر'/><title type='text'>اسلام دين شمشير نيست / حاج دکتر نورعلی تابنده‏ مجذوبعلیشاه</title><content type='html'>&lt;h1&gt;اسلام دین شمشیر نیست (۱) / حاج دکتر نورعلی تابنده‏ مجذوبعلیشاه&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;اسلام دینی است که همواره در مظان اتهام و شبهه بسیاری از مستشرقان و محققان بوده است ؛ از جمله این اتهامات که به آن وارد شده ، این است که می گویند : اسلام دین شمشیر است و اخیرا با وضع اصطلاحات جدید گفته می شود که اسلام دین خشونت و تروریسم است . حتی در سال های اخیر واژه  Islamophobia ( اسلام هراسی ) را به همین مضمون در ارتباط با آن وضع کرده اند . البته سابقه این اتهام به قرون وسطی‏ و فتوحات مسلمانان در اندلس و سپس فتوحات ترکان عثمانی باز می گردد ولی هیچگاه در آن دوران این مساله اینچنین موضوعیت نداشته و اینها بیشتر شبهات مطرح شده در دوران جدید و به اقتضای اوضاع جدید عالم است . بدیهی است ما که مفتخریم نام مسلمان را به عنوان جزء اصلی هویت وجودمان حمل می کنیم ، موظفیم تا از معنویت خود یعنی از اسلام دفاع کنیم .&lt;br /&gt;در آغاز باید پرسید اصولا اساس اسلام چیست و چرا پیامبر مبعوث شدند ؟ در روایات آمده که پیامبر فرمودند : « بعثت لاتمم مکارم الاخلاق » ، یعنی من مبعوث شدم تا مکارم یا بزرگواری های اخلاقی را به کمال ، و حد اعلا برسانم . (۲) پیامبر نمی فرماید که من مبعوث و مامور شده ام که جهان را با شمشیر و جنگ بگیرم . درواقع اساس اسلام ، همین اتمام مکارم اخلاق است و بس . خداوند ، می خواهد مکارم اخلاقی را از طریق پیامبر اکرم ، به کمال برساند . حال ، آیا می توان گفت تروریسم یا جنگ از مکارم اخلاق است ؟ واضح است که هر عقل سلیمی این مطلب را رد می کند . آیات قرآن و تاریخ اسلام هم کاملا گویای این موضوع هستند که جنگ ، جزء اساس اسلام نیست بلکه شاید بتوان گفت از ضروریات تاسیس مدینه و حکومت برای حفظ و صیانت از آن بوده است . پس اگر پیامبر فرمود : « انا نبی السیف » ، من پیامبر شمشیر هستم ، در عین حال ، خداوند نسبت به پیامبر می فرماید : « و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین » (۳) ، ما تو را نفرستادیم جز اینکه رحمت هر دو عالم هستی ؛ بنابراین شمشیر پیامبر نیز تابع رحمت او و برخاسته از آن است ، لذا اصل رحمت او بود و اگر هم در مدینه شمشیر به دست گرفت ، باز هم از رحمت او بود . برای روشن تر شدن این موضوع ، مثالی می زنیم : در علم طب ، معمول است که غالب بیماری ها با دارو درمان شوند ولی در موارد خاصی نیاز به جراحی است . پس اصل علم طب ، جراحی نیست بلکه درمان کردن و التیام بخشیدن است ولی جراحی هم گاهی ضرورت می یابد .&lt;br /&gt;در این باره مولوی ، علیه الرحمه ، در انتهای دفتر اول مثنوی (۴) اشاره می کند که اگر پیامبر اکرم (ص) به دنبال فتح مکه بود به جهت دوستی دنیا نبود ، برای اینکه نظر ایشان نسبت به دنیا چنان بود که فرمود : « الدنیا جیفه و طالبها کلاب » ، دنیا گوشت مردار و طالب آن ، سگ است .&lt;br /&gt;حال در پاسخ به افرادی که این شبهه را به دین اسلام وارد می کنند باید گفت چرا به آیات دیگر قرآن نمی نگرند . خداوند می فرماید : « لا اکره فی الدین قد تبین الرشد من الغی » (۵) ، در دین اکراه نیست ، راه هدایت و راه گمراهی روشن شده است . یا در جای دیگر می فرمایند : « لکم دینکم ولی دین » (۶) ، شما بر دین خودتان و من بر دین خودم . این آیات به خوبی دعوت به همزیستی مسالمت آمیز را از جانب اسلام نشان می دهند . بخصوص اگر توجه کنیم که « لا اکره فی الدین » در آیه الکرسی در مدینه نازل شد ، یعنی در زمانی که پیامبر قدرت حکومتی نیز داشتند . وانگهی اگر به شان نزول آیاتی که در مورد جنگ نازل شده توجه کنیم ، درمی یابیم که همگی بر دفاع تاکید دارند . در تاریخ اسلام می بینیم که مسلمانان تا زمانی‏که در مکه بودند ، بسیار مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند ، به همین دلیل از پیامبر خواستند تا اجازه قیام به آنها داده شود ولی حضرت حتی اجازه دفاع هم ندادند . این بود که مسلمانان بزرگواری از زن و مرد ، مثل صهیب ، بلال و سمیه مادر عمار بن یاسر ، زیر شکنجه کفار مکه مجروح یا کشته شدند .&lt;br /&gt;همین که حکم جهاد در مکه صادر نشد و در مدینه تشریع شد بیانگر این مطلب است که جنگ جزء اساس اسلام نیست چون در این ‏صورت پیامبر بهتر از هرکسی می‏توانست در مکه حکم جهاد دهد . اگر جنگ اصل دین اسلام بود ، از همان ابتدا یعنی در طی سیزده سال که پیامبر در مکه بودند حکم آن باید صادر می شد و این درحالی است که اسلام با توحید یعنی « کلمه لا اله الا الله حصنی‏ » یا « قولوا لا اله الا الله تفلحوا » آغاز شد نه دعوت به جنگ ؛ چنانکه نماز نیز از همان ابتدای اسلام در مکه تشریع شد . ولی احکامی مثل زکات در مکه تشریع نشده بود ، چون حکومتی در میان نبود و لذا نیازی هم به آن احساس نمی شد .&lt;br /&gt;پس از تشریع حکم جهاد ، اولین جنگی که مسلمین انجام دادند ، جنگ بدر بود . در تاریخ اسلام آمده که چون مشرکین اموال مسلمین را غارت کردند ، مسلمانان هم غنیمت گرفتن اموال آنها را حق خود دانستند ، بنابراین قشونی مسلح ترتیب دادند . در آیات قرآن هم آمده که برخی از مسلمانان می خواستند به قافله ای که محافظی نداشت حمله کنند و اموالشان را بگیرند ولی به دستور الهی به قافله ای که اموالی همراه خود نداشتند ولی مسلح بودند ، حمله کردند . آیا این قبیل موارد بیانگر این نیست که این جنگ ها از روی ستیزه جویی نبوده و صرفا برای دفاع بوده است ؟&lt;br /&gt;در پاسخ به این شبهه مستشرقان که مسلمانان برای گرفتن غنایم جنگی به جنگ می پرداختند ، باید گفت درست است که احیانا و به ندرت برخی مسلمانان صدر اسلام به این کار دست می زدند ولی حقیقت و روح اسلام با آنچه بعضی مسلمانان ناخالص ممکن بود در دل داشته و بنا به آن عمل کنند ، متفاوت است . (۷) در کنار همین مسلمانان احیانا غنیمت جو در صدر اسلام ، مسلمانان دیگری بودند با صفای کامل و حسن نیت که آنقدر متاع دنیا برایشان بی ارزش بود و آنقدر به جنگ با کفار و دشمنان اسلام مشتاق بودند که اگر رفتن به جنگ برایشان به هر دلیل مثل نداشتن مرکب یا اسلحه میسر نمی شد ، و پیامبر نمی توانستند به همین دلایل ، آنها را با خود ببرند ، با چشمانی پر از اشک باز می گشتند . آیا آنها به خاطر غنایم جنگی گریه می کردند ؟ اگر پیامبر بنای کارش را بر جنگ نهاده بود ، می بایست به گونه ای رفتار و تدبیر می کرد که عده بیشتری بتوانند در جنگ شرکت کنند .&lt;br /&gt;البته تردیدی نیست که بعدها بسیاری از حکام به نام اسلام و گاه با عنوان جهاد ، لشکرکشی ها کرده و قتل و غارت ها به بار آوردند و چه خشونت ها که مرتکب نشدند و اکنون نیز می شوند . اما این ها استثنا است و بیشتر ، جوانب سیاسی بر آن غلبه دارد تا دینی ، و قاعده اسلامی همان رحمت نبوی و دعوت به « سلام » است . ولی اگر بخواهیم این استثناها را که در تمام ادیان نیز وجود دارد ، مانند مستشرقان به عنوان قاعده ای در اسلام تلقی کنیم ، در مسیحیت نیز جنگ های صلیبی قرون وسطی‏ می تواند محل اشکال باشد و عملا قاعده رحمت و محبت در آیین مسیحیت را که مبتنی‏بر این فرمایش حضرت عیسی (ع) است نقض می نماید که فرمود : اگر کسی به یک طرف صورت تو سیلی زد ، طرف دیگر را جلو ببر و اگر ردای تو را گرفت ، قبای خود را نیز بده ؛ (۸) نقض می نماید . (۹)&lt;br /&gt;باید قبول کرد که اسلام دین صلح و رحمت است نه دین ستیز و جنگ . اسلام از ریشه « سلم » است . این کلمه هم به معنای آرامش و امنیت و هم صلح است . مسلمانان برای تحیت گفتن به یکدیگر « سلام » می گویند و به فرموده پیامبر (ص) ، مسلمان کسی است که مسلمانان دیگر از دست و زبان او در امان باشند (۱۰) و یکی از اسماء الهی « سلام » است . خداوند در قرآن کریم همگان را به دارالسلام یعنی مکان امن و دوستی دعوت می کند . (۱۱)&lt;br /&gt;اساس اسلام همین است ولی وقتی پیامبر و مسلمانان به مدینه مهاجرت کردند و حکومت اسلامی تشکیل دادند ، وضعیت تازه ای پیدا شد ، چرا که با افزایش تعداد مسلمانان نتیجتا جامعه اسلامی با تعدد حالات و روحیات مختلف معنوی و نیازهای دنیوی متفاوت مواجه می شد . همچنین تبادلات و ارتباطات آنها ، هم با خودشان و هم نسبت به غیرمسلمانان بیشتر و پیچیده تر می گشت ، به همین دلیل باید احکامی برای اموری نظیر ازدواج ، تجارت ، کسب ، ربا ، و نیز احکامی مثل جهاد و قصاص برای حفظ امت اسلامی تازه تاسیس شده در مقابل دشمنان آن ، وضع می شد که در جامعه اجرا شود و همه مجبور به اطاعت آن باشند تا هم زندگی مادی آنها در مسیر سلامت و تعادل باشد و هم اجرای این مقررات زمینه ساز کامل شدن مکارم اخلاقی گردد .&lt;br /&gt;اصولا این جهاد ، چنانکه خود پیامبر فرمود ، جهاد اصغر بود که جهاد با دشمنان خارجی اسلام است . جهاد بالاتر از این ، یعنی جهاد اکبر ، از اجزای اصلی اسلام است و لذا از همان اول دعوت به اسلام در مکه ، پیامبر ، مسلمانان را مامور به انجام آن می کردند ، برای اینکه جهاد اکبر یعنی جهاد با نفس اماره ، از لوازم اصلی رسیدن به مکارم اخلاقی است . (۱۲) اگر جهاد اصغر در زمان پیامبر واجب کفائی بود ، جهاد اکبر واجب عینی بود ، به این معنی که بر هر زن و مرد مسلمان واجب بود که در تزکیه نفس بکوشد . به این دلیل است که در تصوف و عرفان اسلامی که متوجه بخش معنوی و اخلاقی اسلام است و راه وصول به مکارم اخلاقی را نشان می دهد به جهاد اکبر توجه بسیاری شده است و اصولا در زمان غیبت امام عجل الله تعالی فرجه که از نظر شیعه جهاد ابتدایی منع شده و فقط جهاد دفاعی به شیعیان اجازه داده شد ، تعلیم این رکن را بزرگان تصوف و عرفان به‏عهده گرفته اند .&lt;br /&gt;در این جهاد ، ذوالفقار علی (ع) که زمانی ، کشنده دشمنان اسلام بود اینک مبدل به ذوالفقار ذکر و فکر سالک می گردد و سالک با توسل به فتوت علی با نفس اماره به مجاهده می پردازد و « لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار » می گوید . با همین فتوت و ولایت بود که نه به شمشیر برنده سلاطین بلکه با جاذبه معنوی اولیای بی تاج و تخت دین ، در تاریخ اسلام عده ای از اقوام و ملل مختلف ، مسلمان شدند و بدین منظور بد نیست که دوباره سهم تصوف و عرفان را در دعوت به اسلام و مسلمان شدن دیگران مورد مطالعه قرار دهیم .&lt;br /&gt;دعوت اسلام به جهاد اصغر و شمشیر نیست . دعوت به اتمام مکارم اخلاقی است . اسلام بر دین شمشیر ظاهری بنا نشده است . اگرچه پیامبر (ص) در مدینه شمشیر به دست گرفت و با همین شمشیر خلیفه دوم ، عمر ، اسلام را ظاهرا توسعه داد و ساکنان سرزمین های مختلفی مسلمان شدند ولی بنای اصلی اسلام و آنچه باعث پیشرفت معنوی اسلام گردید ، شمشیر معنوی پیامبر رحمه للعالمین بود که در دست علی (ع) قرار گرفت چنانکه در داستان « خدو انداختن خصم بر روی امیرالمومنین علی (ع) و انداختن امیرالمومنین علی شمشیر از دست » در مثنوی معنوی می بینیم که علی (ع) دشمن خویش را نه با شمشیر برنده ظاهری بلکه بدون شمشیر می کشد . مولوی می گوید :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;ای علی که جمله عقل و دیده ای‏&lt;br /&gt;شمه ای واگو از آنچه دیده ای‏&lt;br /&gt;تیغ حلمت جان ما را چاک کرد&lt;br /&gt;آب علمت خاک ما را پاک کرد&lt;br /&gt;بازگو دانم که این اسرار هوست‏&lt;br /&gt;زآنکه بی شمشیر کشتن کار اوست (۱۳)&lt;/div&gt;بنابراین چنانکه می بینیم این قبیل مسائل اجتماعی در دین اسلام به خودی خود موضوعیت ندارد (۱۴) یعنی غرض و قصد اول نیست بلکه به اصطلاح علمای اصول ، جنبه طریقیت دارد یعنی راهی است برای جامعه تا مردم بتوانند تکامل یابند و مکارم اخلاقی هم در آنها به کمال برسد و از طرف دیگر راه های وسوسه شیطان نیز بسته شود تا مثلا با اجرای احکام مربوط به امور مالی ، با انباشت ثروت ، کسانی مثل قارون پیدا نشوند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. مطلب حاضر عمدتا براساس بیانات اظهار شده در تاریخ ۶ شهریور ۱۳۸۲ تنظیم گردیده ، و به جهت مطالب نادرستی که درباره اسلام ، اخیرا شایع شده و حتی پاپ رهبر کاتولیک های جهان نیز تکرار کرده ، در این شماره عرفان ایران درج گردید .&lt;br /&gt;۲. متاسفانه راجع به این حدیث پیامبر که درباره رکن اصلی اسلام بلکه به قول مولانا اصل اصل آن است ، شرح و تفسیر زیادی نوشته نشده است و اسباب شگفتی است که چقدر کتاب ها در مسائلی که فرع فرع اسلام است ، تالیف و منتشر می گردد .&lt;br /&gt;۳. سوره انبیاء ؛ آیه ۱۰۷ .&lt;br /&gt;۴. مثنوی معنوی / تصحیح توفیق سبحانی ، دفتر اول ، ابیات ۳۹۶۳ - ۳۹۸۶ .&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;جهد پیغمبر به فتح مکه هم‏&lt;br /&gt;کی بود در حب دنیا متهم‏&lt;br /&gt;آنکه او از مخزن هفت آسمان‏&lt;br /&gt;چشم و دل بربست روز امتحان‏&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;پس چه باشد مکه و شام و عراق‏&lt;br /&gt;که نماید او نبرد و اشتیاق‏&lt;br /&gt;آن گمان بر وی ضمیر بد کند&lt;br /&gt;کاو قیاس از جهل ‏و حرص خود کند&lt;/div&gt;۵. سوره بقره ؛ آیه ۲۵۶ .&lt;br /&gt;۶. سوره کافرون ؛ آیه ۶ .&lt;br /&gt;۷. این قبیل ایرادات و اشکالات نابجا مشابه انتقاداتی است که به عرفان و تصوف اصیل اسلامی می شود . چنانکه مثلا یک نفر در آن گوشه جهان به نام درویشی ، خلافی مرتکب می شود و آن وقت در این گوشه جهان می گویند که همه درویشان چنین هستند . این تسری نادرست اگر صادق باشد در مورد پیروان خلاف کار همه ادیان و مذاهب صادق خواهد بود .&lt;br /&gt;۸. ظاهرا از عواملی که باعث شد جنگ های صلیبی با فرمان پاپ اوربان دوم و به عنوان جهاد ( crusade ) دینی آغاز شود ، دعوت مسیح به جهاد و دادن جان و مال در راه او بود . قاعده مشهور مسیحیت دعوت به محبت است ، ولی بنابر انجیل متی ، ۱۰ / ۳۴ - ۳۹ ، حضرت عیسی نیز می فرماید : « گمان نکنید که آمده ام تا صلح به زمین بیاورم ، نیامده ام که صلح بیاورم بلکه شمشیر » . آنچه از بیانات حضرت در این قسمت انجیل و از فحوای کلام فهمیده می شود این است که باید به خاطر مسیح جان و مال خود را از دست داد . و این دستور شبیه به آن چیزی است که در قرآن درباره بیعت ایمانی می فرماید : « ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه » ( سوره برائه ، آیه ۱۱۱ ) .&lt;br /&gt;۹. انجیل لوقا ، ۵ / ۲۷ - ۳۵ .&lt;br /&gt;۱۰. المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه .&lt;br /&gt;۱۱. سوره یونس ؛ آیه ۲۵ : و الله یدعوا الی‏ دار السلام .&lt;br /&gt;۱۲. پس از بازگشت از یکی از جنگ ها ، پیامبر خطاب به مجاهدان آن جنگ فرمود : « قدمتم من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر مجاهده العبد هواه » ، از جهاد اصغر بازگشتیم و بر ما است جهاد اکبر و آن مجاهده بنده خدا با هوای نفس خویش است .&lt;br /&gt;۱۳. مثنوی معنوی ، ابیات ۳۷۵۹ - ۳۷۶۲ .&lt;br /&gt;۱۴. یکی از اقسام جرایم بنا بر یکی از تقسیم بندی های عمده اش ، جرایمی است که از صرف حضور در اجتماع بشری پیدا می شود . مجرمین این قبیل جرایم اگر در جامعه زندگی نمی کردند ، مرتکب آنها نیز نمی شدند .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt;عرفان ایران مجموعه مقالات (۲۹-۳۰) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۵ / صص ۵ – ۱۲&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-8215420403892293050?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8215420403892293050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8215420403892293050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='اسلام دين شمشير نيست / حاج دکتر نورعلی تابنده‏ مجذوبعلیشاه'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-5084906698869380552</id><published>2007-05-31T07:08:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T07:17:51.621+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی منابع'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلانات'/><title type='text'>اعلانات : انتشار فصلنامه عرفان ایران شمار ۲۹-۳۰ ( پاییز و زمستان ۱۳۸۵ )</title><content type='html'>شماره جدید فصلنامه عرفان ایران (۲۹-۳۰) توسط انتشارات حقیقت منتشر شد و بزودی در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت .&lt;br /&gt;در این شماره می خوانید :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش مقالات&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;اسلام دين شمشير نيست / حاج دکتر نورعلی تابنده&lt;/div&gt;مطلب حاضر عمدتا براساس بيانات اظهار شده در تاريخ ۶ شهریور ۱۳۸۲ تنظيم گرديده ، و به جهت مطالب نادرستی كه درباره اسلام ، اخيرا شايع شده و حتی پاپ رهبر كاتوليك های جهان نيز تكرار كرده ، در اين شماره عرفان ايران درج گرديد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;قاضی شوشتری و تصوف / اکبر ثبوت&lt;/div&gt;« ... برای شناختن حقايق ماوراء طبيعی ، در ميان مسلمين مانند پيروان غالب اديان ، سه طريقه اصلی وجود داشته است :&lt;br /&gt;الف - طريقه حكما  كه مبتنی بر استدلال‏های عقلی و نظری است .&lt;br /&gt;ب - طريقه عرفا  كه مبتنی بر مكاشفه و شهود است .&lt;br /&gt;ج - طريقه اهل تعبد كه استناد به نصوص دينی و الهام گيری از آنهاست .&lt;br /&gt;برخی نيز كوشيده اند كه هر سه طريقه مذكور يا دو طريقه از آن سه را بشناسند و به يكديگر نزديك كنند ؛ يا در پاره ای موارد از يك طريقه درآيند و در پاره ای ديگر از طريقه ديگر ، يا هر سه طريقه و دست‏كم دو طريقه از آن سه را به موازات يكديگر مورد استفاده قرار دهند . شهيد قاضی نورالله از بزرگانی است كه به گواهی آثار فراوان خود ، هر سه طريقه را می شناخته و به راهروان و پيشوايان هر سه طريقه حرمت بسيار می نهاده و با اينكه وجهه غالب در آثار مشهور وی وجهه كلامی و دفاع از تشيع و امامت اميرمومنان (ع) است ، اما در موارد متعدد ، چه در آثار مستقل و چه در ضمن آثار مشهور خويش ، شناخت خود از دو طريقه حكما و عرفا و حرمتی را كه به آن دو طايفه می‏نهاده آشكار ساخته و برخلاف متشرعانی كه طريقه آن دو طايفه يا يكی از آن دو را نفی می كنند ، كوشيده است مبانی و اقوال ايشان را با آنچه از مكتب تشيع دريافته سازگار و هماهنگ نمايد ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;تضاد عقايد مخالفين درباره مولانا جلال الدين / استاد سيد محمدحسن طباطبايی&lt;/div&gt;اين مقاله به مناسبت روز مولانا (۸ مهر ۱۳۵۸) از يادنامه مولوی ، از انتشارات كميسيون ملی يونسكو در ايران ، تهران ، ۱۳۳۷ ، تدوين علی اكبر مشير سليمی ، صص ۱۲۳ - ۱۴۴ ، نقل شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;مروری بر احوال ، آراء و آثار ميشل شوتکی ‏يويتز [ خوتکییوچ ] محقق برجسته ابن عربی / جعفر فلاحی&lt;/div&gt;« ميشل شوتكی يويتز چهره ای سرشناس در جوامع علمی فرانسه و بين الملل ، در زمينه عرفان اسلامی و خصوصا پژوهش در آثار ابن عربی است . درباره زندگی او اطلاعات زيادی دردست نيست ، چراكه او زندگی شخصی خود را همواره دور از چشم سايرين نگه داشته و در انزوا زندگی می كند و هرگز در مورد خود چيزی ننوشته است . اما نبايد مطالب فوق را به اين معنا گرفت كه به لحاظ آكادميك زندگی را كد و منفعلی داشته ، او مسلمانی است كه نه تنها به عرفان نظری می پردازد بلكه خود عملا دستی از دور بر اين آتش دارد و گمان می رود در شاخه ای فرعی از طريقه شاذليه مقدم باشد . و بنابر اطلاعاتی جديد اكنون در طريقه نقشبنديه سلوك می كند . سطور زير سعی در معرفی وی و آثارش دارد ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;‏رفتارهای اسلام ستيزانه از قرون وسطی تاکنون / نوشته کارل ارنست ؛ ترجمه حسن نورائی بيدخت‏&lt;/div&gt;ترجمه فصلی از كتاب « اقتدا به محمد » كه از جانب انتشارات حقيقت آماده انتشار است . اين كتاب در عرفان ايران ، شماره  ۲۷ – ۲۸ ، معرفی شده است . مطالب زشت و نادرستی كه درباره پيامبر اسلام (ص) يا مسائل مربوط به يهود آمده است ، صرفا نظر مولف می باشد و به جهت حفظ امانت و برای اينكه خواننده متوجه شود چه تصورات و نظريات باطلی در اين باب وجود دارد، عينا نقل شده است . كلمات « حضرت » يا « عليه السلام » پيش يا پس از اسامی شريف پيامبران ، افزوده مترجم است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش گفتگو&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;‏تفاهم معنوی تصوف و مسيحيت شرقی و حوادث ۱۱ سپتامبر / ترجمه ميرنادر محمدزاده‏&lt;/div&gt;« گفتگوی حاضر از كتاب راه هايی به سوی قلب : تصوف و شرق مسيحی انتخاب و ترجمه شده است . اين كتاب در حقيقت مجموعه‏ ی از مقالاتی بوده است كه گروهی از دين پژوهان و انديشمندان بزرگ جهان ، در باب ارتباط معنوی تصوف و مسيحيت شرقی در همايشی در اكتبر ۲۰۰۱ ارائه كرده اند كه در سه بخش و يازده فصل به همت پروفسور كاستينجر به طبع رسيده است . مقاله حاضر از فصل پايانی كتاب است و در حقيقت ميزگردی بين سخنرانان همايش می باشد كه به پرسش و پاسخ و مباحثه بين آنها درباره حوادث ۱۱ سپتامبر ، اختصاص داده شده است . پرسش های مكتوب شركت كنندگان در همايش ، توسط رئيس جلسه ، پرفسور كاستينجر مطرح شده ، آنچه در ذيل می آيد صورت اصلاح يافته آن مباحثه توسط كاستينجر است . »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش تصحیح متون&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;‏شرح صدر فيض کاشانی / دکتر شهرام پازوکی‏&lt;/div&gt;« دوره صفويه در تاريخ ايران دوره بسيار پيچيده ای است . دوره ای كه در ابتدای آن به اوج تفكر معنوی اسلام با جمع اركان اصلی تصوف ، تشيع و حكمت می رسيم و از طرف ديگر در اواسط آن شاهد نزول اين تفكر می شويم . متفكران بزرگ دوره صفويه ، همه دردمند ايام سخت خويش هستند . ايام ظهور نحوی نادانی در دين كه عموميت می يابد و محك سنجش دين داری ديگران می شود و تاكنون ادامه می يابد . اگر كسی به اعماق وضعيت تفكر در دوره صفويه راه نيابد و بسط و سير آن را بررسی نكند نمی تواند به وضعيت فكری ايران معاصر پی ببرد . ما اكنون در همان مسيری در تفكر قرار داريم كه از اواسط صفويه جاری شده است ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش هنر و عرفان&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;عرفان و موسيقی معنوی در دوره قاجار : مشتاق و نقش وی در تحول ساختار صدادهی سه تار / احمد صدری&lt;/div&gt;« هنرهای موجود در تمدن اسلامی از خطاطی تا معماری عموما در دامان تصوف و عرفان اسلامی رشد كرده اند و بزرگان تصوف سهم مهمی در گسترش آنها داشته اند . از جمله اين هنرها موسيقی است . موسيقی سنتی معنوی ايران را هيچگاه نمی توان از سنن عرفانی جدا كرد . يكی از مشاهير تصوف در اوايل دوره قاجار مشتاقعليشاه است كه در تاريخ موسيقی در دوره قاجار نيز از چهره های برجسته می باشد . در اين مقاله ، به ذكر مختصری از شرح احوال وی و تاثيری كه در تحول ساختار صدادهی سه تار داشته است ، می پردازيم ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;بخش معرفی کتاب&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;‏دو کتاب جديد درباره آراء و انديشه های هانری کربن‏ / مهين رضايی&lt;/div&gt;« ... كربن با اسلام و ايران پيوند معنوی داشت و بخش عمده ای از زندگی خويش را صرف معرفی اسلام و ايران معنوی كرد . او در اين معنويت راه حل بحران تمدن غربی را می ديد . تفسير او از اسلام شيعی و به خصوص آموزه امامت ، بسيار بديع است و درحقيقت نگرشی جديد به اين اعتقاد بنيادين شيعه است . علی رغم اهميت كربن در شناخت اسلام شيعی و ايرانی ، متاسفانه آراء و افكار وی به درستی معرفی نگرديده است . هنوز بخش وسيعی از دين داران در اين ابهام مانده اند كه آيا به راستی كربن شيعه بود يا خير ؟ و هنوز اين سوال برای شان مطرح است كه چرا كربن فقط به جنبه عرفانی شيعه توجه كرده و به ابعاد ديگر آن توجهی نداشته است . و همين دو ابهام، نشانگر عدم شناخت كامل جامعه دين دار ايرانی از اين متفكر است ... »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;‏تنبيه النائمين تالیف حاج ملا سلطانمحمد گنابادی ( سلطانعليشاه ) / عرفان ايران‏&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پست الکترونیکی : nashr_haghighat@yahoo.com&lt;br /&gt;تلفن انتشارات : ۸۸۷۷۲۵۲۹ ؛ فاکس : ۸۸۷۹۱۶۵۲&lt;br /&gt;تلفن مرکز پخش : ۵۵۶۳۳۱۵۱&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-5084906698869380552?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5084906698869380552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5084906698869380552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/05/blog-post_31.html' title='اعلانات : انتشار فصلنامه عرفان ایران شمار ۲۹-۳۰ ( پاییز و زمستان ۱۳۸۵ )'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-4163437777894192962</id><published>2007-05-25T11:10:00.000+03:30</published><updated>2007-06-01T07:24:45.005+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها : نظریه شیخ سید حیدر آملی‏ در منزلت تصوف و صوفی‏ / دکتر ح. ا. تنهائی‏</title><content type='html'>&lt;h1&gt;نظریه شیخ سید حیدر آملی‏ در منزلت تصوف و صوفی‏ [ و یگانگی تشیع و تصوف ] / دکتر حسین ابوالحسن تنهائی‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مولانا شیخ سید حیدر بن علی بن حیدر عبید حسینی آملی ، از نواده های حضرت علی بن الحسین (ع) در سال ۷۱۹ یا ۷۲۰ در خانواده ای سرشناس و شیعی در شهر آمل دیده به جهان گشود . (۱) سید حیدر به جهت تحصیل به شهرهای قزوین ، ری و اصفهان ، و « با ترک همه چیز از مال دنیا که جز خرقه ای ژنده نگه نمی دارد » به دیدار مردان حق شتافته و در دورانی « جز با صوفیان مراوده نمی کند و با اهل فتوت (= مشایخ صوفیه ) پیمان مودت می بندد . » و به عارفی بزرگ و زاهدی بزرگوار بنام شیخ نورالدین طهرانی ارادت می ورزد و به احتمال و با رابطه ای چند به طریق شیخ بهائی و ملا محسن فیض کاشانی و تنه اصلی سلسله جلیله کبرویه نوربخشیه و به احتمال ضعیف به کبرویه اغتشاشیه متعلق ، سرانجام ، به پیروان شیخ احمد غزالی متصل شده باشد .&lt;br /&gt;شیخ سید حیدر به مکه و مدینه می رود ( سال‏های ۷۵۱ ) و در سال های نزدیک به ۷۶۸ در نجف حضور می یابد و شاگردی مشایخ بزرگواری چون مولانا نصیرالدین کاشانی حلی و شیخ فخرالدین محمد بن حسن بن مطهر حلی فرزند علامه حلی و معروف به فخرالمحققین می کند و از طرف فخرالمحققین در سال ۷۶۱ مجاز می شود . (۲)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;نسب شناسی سید&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;بنابر قول خود سید (۳) از حسب صورت با نوزده پشت به حضرت علی بن الحسین امام سجاد (ع) می رسد ، نگاه کنید :&lt;br /&gt;« فانا رکن الدین حیدر بن السید تاج الدین علی پادشاه بن السید رکن الدین حیدر بن السید تاج الدین پادشاه بن السید محمد امیر بن علی پادشاه بن ابی جعفر محمد بن زید بن ابی جعفر محمد بن الداعی بن ابی جعفر محمد بن ابراهیم بن محمد بن الحسین الکوسبح بن ابراهیم سناء الله بن محمد الحزون بن حمزه بن عبدالله الاعرج بن الحسین الاصفر بن علی بن الحسین زین العابدین بن الحسین الشهید بن امیرالمومنین علی بن ابی‏طالب علیهم السلام . » (۴)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;سلسله شناسی عرفانی سید&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;مولانا سید حیدر ، عارف و صوفی شیعی مذهب قرن هشتم بدان گونه که خود ایشان نقل می کند علوم طریقت و ذکر و فکر و خرقه تصوف خود را از شیخ کامل و محقق نورالدین طهرانی اخذ می کند . (۵) همان گونه که خود وی نیز ذکر می کند شیخ نورالدین در محله دردشت اصفهان در قسمت تیران زندگی می کرده است که منظور از طهران نیز همان تیران محله ای در اصفهان است . احتمالی نیز هست که این نورالدین طهرانی یا تیرانی همان شیخ نورالدین عبدالرحمن الکرمی الاسفراینی است که در ردیف مشایخ سلسله کبرویه است . تایید این نظر را می توان از آنجا گرفت که در آن زمان جز نورالدین عبدالرحمن الکرمی شیخ مجاز دیگری در تذکره ها یافت نمی شود و از آنجا که سید حیدر خود به نورالدینی که ساکن تیران است و نه متولد تیران ، ارادت داشته و نیز از آنجا که اغلب روحانیون سالک مثل ملامحسن و ملامحمد تقی مجلسی متمسک به سلسله کبرویه بوده اند احتمال یکی بودن این دو نورالدین به نظر می رسد .&lt;br /&gt;علامه مرعشی نجفی در پشت نسخه خطی تفسیر محیط الاعظم نوشته سیدحیدر ، ضمن نقل نسب شناسی او و ذکر آن تا حضرت امام سجاد علیه السلام به شکلی که در اینجا نقل گردید ، می فرماید :&lt;br /&gt;« سپس در سلسله عرفا ، وارد شد و به اصفهان رجوع کرد و با شیخ عارف نصیرالدین طهرانی که ساکن در محله دردشت ، مشهور به دروازه شیراز ، از محلات اصفهان بود ، روزگار می گذراند و به دست او خرقه پوشید و از او تلقین ذکر آموخت . » (۶)&lt;br /&gt;که به احتمال قوی شیخ نصیرالدین همان شیخ نورالدین سابق الذکر است . سپس جناب علامه مرعشی متذکر می شوند که در سفر بازگشت به آمل همچنین از محضر عرفانی شیخ عبدالرحمن القدسی نیز بهره می گیرد .&lt;br /&gt;ولی علم فقه و اجازه اجتهاد او از علامه حلی است . پس این احتمال نیز هست که منظور از شیخ عبدالرحمن القدسی همان شیخ نورالدین عبدالرحمن الکرمی می باشد . به هر روی آنچه مسلم است احتمال نسبت سید به سلسله کبرویه بسیار قوی است و شیخ او شیخ نورالدین بوده است .&lt;br /&gt;همانگونه که گفته شد اجازه اجتهاد فقهی سید توسط فخرالحق و المله و الدین ابن المطهر الحلی قدس الله سره صادر شد که عین اجازه نامه در صفحات ۲۸ و ۲۹ کتاب تفسیر المحیط الاعظم درج است . در این اجازه نامه ضمن ذکر نسب ایشان تا حضرت امام علی (ع) و کتب ایشان و ضمن اشاره به سند اجازه خویش ، اجازه اجتهاد صادر می شود . در این اجازه علامه حلی سید را با این اوصاف خطاب می کند :&lt;br /&gt;« سید الاعظم ، الامام المعظم ، افضل العلماء فی العالم ، اعلم فضلاء بنی آدم ، مرشد السالکین ، (۷) غیاث نفوس العارفین ، محیی مراسم اجداده الطاهرین ، الجامع بین المعقول و المنقول و الفروع و الاصول ، ذوالنفس القدسیه و الاخلاق النبویه ، شرف آن رسول رب العالمین ، المخصوص بعنایه رب العالمین رکن الله و الحق و الدین حیدر بن ... . » (۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;سيد در برابر سوء تفاهمات‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;شیخ سید حیدر آملی در تاکیداتی که در کتب خویش کرده سعی ای وافر داشته تا نشان دهد که حقیقت تشیع و تصوف یکی است و هیچکدام بدون هم ممکن نیست . ظاهرا شیخ سید حیدر بیش از هرکس دیگری به این نکته که ناشی از کج فهمی و سوء تفاهم در میان شیعیان و صوفیان است اشاره کرده است . البته بسیار روشن است که مراد مولانا سید حیدر کج فهمی توده های مردم در دو دسته شیعیان و صوفیان است والا علی رغم اظهار نویسندگان مقدمه ، رشته خرقه صوفیان موردی نیست که بتواند مورد فراموشی دست کم صوفیان قرار گیرد ! . پس وقتی در مقدمه هانری کربن و عثمان اسماعیل یحیی می خوانیم که « عارفی که اصل خرقه خود را فراموش کرده است » (۹) ، بایستی گوشزد نمود که این قضاوت ناشی از فقدان توجه کافی نویسندگان در معانی باطنی در مطالعات تصوف اسلامی است ، زیرا هر عارفی اگر در مقام اجازه درایت و دستگیری طالبین قرار گیرد ، قطعا سلسله اذن خویش را می داند و آن را مکتوب نزد خویش نگاه می دارد و به آن مفتخر است و هیچ کدام از سلاسل عرفانی و متصوفه اسلامی سلسله اذن و خرقه خویش را فراموش نکرده اند . مقدمه نویسان می توانند دست کم به دو سند زیر رجوع کنند . (۱۰) پس همان بهتر که مقدمه نویسان بگویند کوشش سید حیدر « مصروف قانع ساختن دو گروه صوفی و شیعی است » ، و نه عارفانی که خرقه خویش را فراموش کرده اند ! (۱۱)&lt;br /&gt;با وجود این بایستی پذیرفت یکی از علل سوء تفاهم میان گروه صوفیان و شیعیان توجه ننمودن به تفکیکی است که بایستی میان دو مذهب صوفیان سنی و شیعی نشان داد ، کاری که مولانا محمدتقی و محمدباقر مجلسی رحمه الله علیه بیش از هرکس دیگری بدان توجه کرده و ما نیز در جای خود بدان خواهیم پرداخت (۱۲) و مقدمتا نیز در طرح فرضیات ابتدایی این بخش طرح نمودیم .&lt;br /&gt;از دیگر عرفای عظیم الشانی که به تفکیک فوق توجه داشته اند ، جناب آقای سلطانحسین تابنده گنابادی ملقب به رضاعلیشاه طاب ثراه هستند که نظریه ایشان نیز در جای خود مورد بحث قرار می گیرد . ایشان در این زمینه صریحا اعلام می کنند که صوفیان شیعی وظیفه ای ندارند که در برابر عنادهای صوفیان دیگر مذاهب و یا غیرعاملین به اصول تصوف احساس تکلیف کرده و از هرگونه تصوفی دفاع کنند . دفاع در برابر شبهات ایجاد شده تنها بایستی موقوف صوفیان حقه یا شیعیان صوفی مشرب باشد ، ولاغیر ؛ و به همین دلیل هم خود ایشان و جد امجدشان جناب سلطانعلیشاه و نیز جانشین منصوص ایشان حضرت آقای محبوبعلیشاه طاب ثراهم ، در نقد افرادی چون سفیان ثوری کوتاهی ننموده اند .&lt;br /&gt;به هر حال کوشش سید حیدر آملی طاب ثراه در این است که سوء تفاهم موجود میان شیعیان و صوفیان (= گروه شیعیان و صوفیان ، و نه عارفان کامل ) را برطرف نموده و به گفته مقدمه نویسان مهمترین بحث کتاب سید حیدر این است که به قول مولانا محمدتقی مجلسی به نقل از تفسیر قرآن سید حیدر بگوید : « شیعه ای که صوفی نباشد ، شیعه نیست و صوفی که شیعه نباشد صوفی نیست . » (۱۳) و یا به قول مقدمه نویسان : « اساسی ترین بحث کتاب بزرگ جامع الاسرار این است که شیعیان حقیقی صوفیان اند - عبارتی که معنای آن جز با نظریه عکس آن فهمیده نمی شود : صوفیان حقیقی شیعیان اند . » (۱۴)&lt;br /&gt;شاهد مدعای ما در نقد نظریه نویسندگان مقدمه و تذکر به فقدان توجه آنان به قول صریح سید حیدر آملی در همین کتابی است که آنان بر آن مقدمه نوشته اند . سید حیدر در جمله ای که در خاتمه کتاب دارد ، (۱۵) اشاره می کند که بزرگان صوفیه ، یعنی کسانی چون اصحاب صفه ، مثلا سلمان ، مقداد ، ابوذر ، عمار و پس از آنان کمیل ، ابویزید بسطامی ، جنید بغدادی ، که از صوفیان حقیقی و از شاگردان و مریدان ائمه معصومین علیهم السلام بوده اند ، همگی حامل اسرار ائمه معصومین علیه السلام هستند . پس چگونه می توانند نسبت خرقه خود را فراموش کنند و یا صوفیانی که تا همین زمان حاضر هم سند ارشاد و اجازه خود را مکتوبا تا به امامان دوازده گانه می رسانند چگونه می توانند مصداق این موضوع باشند .&lt;br /&gt;نظر سید حیدر این است که گروه صوفیه و نه مشایخ آنها ، که مثلا در زمان ایشان می زیسته اند ، صوفی حقیقی نیستند (= لیسوا فی الحقیقه بصوفیه ) ، و همینطور علمای شیعه زمان او نیز ، علمای حقیقی نیستند (= کعلماء هذا الزمان ایضا لیسوا بعالمین حقیقه ) ، درصورتی که خود وی در زمان حیات خویش ، هم شاگردی علمای شریعت و هم مریدی مردان طریقت تصوف را افتخار خود می دانسته است . پس بایستی توجه داشت که تفکیک سید حیدر آملی نسبت به گروه های صوفی و شیعی و نیز برخی از علمای شیعی و رهبران برخی طرایق متصوفه است که یا غیر شیعی اند و یا بدون اجازه ذکر و اذن ارشاد مدعی رهبری و ارشاد شده اند و نویسندگان مقدمه نمی بایستی این نقد عالمانه و ظریف سید حیدر آملی را به معنای کلی آن در نقد تمام صوفیان و شیعیان زمان وی تعمیم و گسترش دهند . به همین دلیل وقتی شیخ به شیعیان ، برای مثال ، می تازد که به نام شیعی هستند ولی درحقیقت شیعی نیستند ، (۱۶) به فرقه هایی از قبیل اسماعیلیه و غلات اشاره می کند و نه همه عالمان دین . پس بایستی در نقل انتقادهای سید به مصادیق واقعی آنها اشاره نمود و به این گفته بسنده نشود که سید ، علما و عرفا و صوفیان را نقادی کرده و معتقد است که ریاکارند و معنای ایمان و علم را نمی دانند ، بلکه بایستی می گفتند که سید حیدر گروه های پیرو شیعی و صوفی و برخی علما و صوفیان را و به ویژه فرقه های امامیه غیرشیعی مثل اسماعیلیه و غلات را به نقد می گیرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;شرح نظریه شیخ سید حیدر آملی درباره تشیع و تصوف‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;شیخ ، طاب ثراه ، در توضیح معنای تشیع و تصوف که به نظر وی معرف یک حقیقت هستند ، نخست به این مساله می پردازد که صوفیان و شیعیان و برخی از بزرگان این دو دسته نیز ، از معنای حقیقی تشیع و تصوف غافل مانده اند . در شرح نظر شیخ آورده شد که منظور وی بزرگان صوفیه و شیعی نیست ، زیرا صوفی یا شیعی کامل به نظر وی « مومن ممتحن » است که چنین مقامی نمی تواند مصداق ایراد فوق باشد . شیخ در ختم مطالب خویش می گوید : بسیاری از صوفیه زمان او درحقیقت صوفی نیستند ، یا علمای شریعت که آنها نیز درحقیقت عالم نیستند . پس نه تنها بسیاری از صوفیه صوفی نیستند ، بلکه بسیاری از علما نیز عالم نیستند . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« ... الصوفیه الذین هم فی هذا الزمان ، لانهم لیسوا فی الحقیقه بصوفیه ، کعلماء هذا الزمان ایضا لیسوا بعالمین حقیقه . » (۱۷)&lt;br /&gt;پس صوفیان حقیقی کدام اند ؟ شیخ این چنین به صوفیان حقیقی اشاره می کند :&lt;br /&gt;« سلمان فارسی و اویس قرنی و اهل صفه ، کسانی که این آیه در شان آنها وارد شد که « ای محمد (ص) آنهایی که صبح و شام طالب وجه خدا هستند را از خود مران ! حساب آنها از تو جدا است و حساب تو از آنها جدا است و اگر آنها را طرد کنی از ظالمین خواهی بود . » و همین گونه است ابوذر و مقداد و عمار و مانند آنها ، و پس از آنان کمیل بن زیاد نخعی و ابویزید بسطامی و جنید بغدادی ، کسانی که شاگردان ائمه معصومین علیهم السلام و مرید و حافظ اسرار آنها بودند ... » (۱۸)&lt;br /&gt;پس به نظر شیخ اگر شیعیان و صوفیان چنین حقایقی را بفهمند دیگر عناد و لجاج و گروه گروی نخواهند نمود . همین حقیقت در مورد شیعیان نیز صادق است . به نظر وی بسیاری از گروه هایی که به نام شیعه در گروه های امامی وارد شده اند حقیقتا شیعه نیستند . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« اسماعیلیه و غلات (= بزرگ نگرها ) ، زیدیه و دیگران ، اینها درحقیقت شیعه نیستند ، بلکه شیعه گروهی هستند که قبلا از آنها یاد شد و حقیقت آنها اثبات گردید ، اینها (= شیعیان ) موسوم به دوازده امامی بوده و اصول و قواعد آنها در بنیادهای دینی بر نص و عصمت (= ولایت ) قرار دارد ، و اسناد و روایات آنها نیز در فروع دین بر نقل و روایت درست از نبی و ائمه معصومین علیهم السلام متکی است که به تحقیق قومی هستند که این آیه در شان آنها وارد شده است : « فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین ، یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم . (۱۹) » (۲۰)&lt;br /&gt;پس راه چاره چیست ؟ به نظر شیخ راه چاره آن است که شیعیان صرف و یا صوفیان صرف بدانند که راه مستقل هر کدام از آنها خطا است و بایستی هر دو گروه با هم همراه شده و تواما از راه درست شریعت ، طریقت و حقیقت بگذرند تا بتوانند با جمع حقیقت ظاهر و باطن به مومن ممتحن تبدیل شوند . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« شرف دو دسته گفته شده ( یعنی شیعه امامیه و صوفیه ) و منزلت و پایگاه ، بلکه حقیقت ( وجودی ) آنها ، به این است که آنها ( هر دو دسته ) حامل اسرار انبیاء و اولیاء علیهم السلام ، ظاهرا و باطنا هستند زیرا که انبیاء و اولیاء جامع تمام اسرار الهیه بطور ظاهری و باطنی بوده اند . پس شیعه بایستی به فهم و انتقال احکام و اسرار آنها برحسب ظاهر شریعت بپردازد و صوفیه به فهم و انتقال اسرار و حقایق آنها ، برحسب ظاهر و باطن . و بدین شکل است که صوفی حقیقی همان شیعه خواهد بود ، همانگونه که در بحث مومن ممتحن و غیرممتحن گفته شد . (۲۰)&lt;br /&gt;و این کار ممکن نمی شود مگر گذر از شریعت به طریقت و از آنجا روی به حقیقت بردن ؛ این درست به معنی مومن ممتحن (= آزموده ) است . مومن آزموده و یا باورمند آزموده کسی است که از شریعت مصطفوی به طریقت علوی سیر کرده و در خدمت استادی عارف بالله و صوفی وارسته از ماسوی الله و فانی فی الله و باقی بالله در سیر و سلوک قرار گیرد تا به حقیقت دین راه پیدا کند . پس به نظر شیخ :&lt;br /&gt;« ... راه توسط شریعت ، طریقت و حقیقت و جمع درست بین آنها ممکن می شود (= جمع بین ظاهر و باطن [= بین شریعت تشیع و طریقت تصوف ‏]) ... و اینکار از شیعه ساده یا صرف (= تنها شیعه ) و یا صوفی محض (= تنها صوفی ) برنمی آید ، بلکه بایستی به مقام محمدی که جامع بین هر دو مقام (= تشیع و تصوف ) بود ، متصف شد ، همانگونه که حضرتش فرمود : « قبله من میان شرق و غرب است . » راهی که همان دین قیم (= راستین ) است ، که فرمود : این راه و دین راستین (= قیم ) است ولیکن اکثریت مردم نمی دانند . هرگونه راهی غیر از این گمان درباره حق ( یعنی خداست و نه علم ) ، و « برخی از گمان ها گناه هستند » و اینکه « گمان چیزی از حق نمی کاهد » ... و « این راه مستقیم من است ، پس بگروید و از دیگر راه هایی که شما را از ( این راه راست ) می پراکند و دور می کند بپرهیزید . » این است وصیت من به شما ، باشد تا متقی شوید و حمد برای خدایی است که ما را به این راه هدایت فرمود و اگر چنین هدایت خدایی نبود ما هدایت نمی شدیم ، این فضل خدا است که به هر که در مشیت او باشد عطا می کند ، زیرا که او صاحب فضل بزرگ است . » (۲۱)&lt;br /&gt;در شرح نظریه شیخ به چند نکته ظریف بایستی دقت شود :&lt;br /&gt;۱. دین درست یا صراط مستقیم جمع ظاهر و باطن یا جمع تشیع و تصوف است .&lt;br /&gt;۲. غیر از این هر راهی خطا است ، هر علم خارج از تشیع صوفیانه به معنی ظن یا گمان است .&lt;br /&gt;۳. تشیع عرفانی یا تشیع صوفیانه عبارت از انجام شریعت دین ، پیروی از استادی در رشته تصوف و درک شهودی حقیقت در ظل و سایه او (= راهنما ) است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;قشربندی دینی در نظریه شیخ‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;شیخ سید حیدر آملی زید بهائه ، باتوجه به اقوال جد بزرگوارش حضرت علی علیه السلام که در روایت و یا در گزارش کمیل رحمه الله علیه آمده ، به تقسیم بندی مردم در اجتماعات دینی خود می پردازد . حضرت علی علیه السلام ، در این گزارش ، دست کمیل را گرفته و او را در گوشه ای جهت تعلیمات باطنی ایمانی فراخوانده و آهی عمیق از سینه برکشیده و او را به حفظ رموز معرفت الهی و کتمان آن توصیه می کند و سپس می فرماید :&lt;br /&gt;« ای کمیل ، پسر زیاد ، ... بدان که مردم سه قشرند : عالم ربانی (= دانای خداشناس ) ، شاگردی که به راه نجات رسیده ، و ( بقیه ) مانند مگسانی هستند خرد و کوچک که به دنبال هرکسی ، در پی هر بادی ، روان اند ، آنها به نور علم درگرفته نشده اند و در شالوده ای استوار پناه نگرفته اند . » (۲۲)&lt;br /&gt;سپس شرح حضرت علی علیه السلام از علم و اهمیت و درجه ای که ایشان برای دانایان و دانشمندان قایل اند را نقل نموده است . حضرت در این تعاریف آنها را دلیل ها و آیات خداوند در روی زمین خوانده و سپس می فرماید :&lt;br /&gt;« و می دانی آنها چند نفر هستند ؟ و کجایند این دانایان خداشناس ؟ به‏خدا قسم که تعدادشان کمترین است ، ولی مقامشان نزد پروردگار بسیار والا است ، خداوند بواسطه آنها دلایل و آیات خویش را حفظ می کند تا از طریق هم آنان این علم به دیگران که مانند آنها هستند تحویل شود و این معارف و دانش الهی در قلب آنها کشت شود ؛ علمی حقیقی که ناشی از بصیرت و درک باطنی است به یکباره به آنها یورش برده و موجب شده است تا با یقین کامل شادان بزیند ، پس آنچه دیگران سخت دیده اند را آسان یافتند و به آنچه نادانان (= جهال ) از آن می ترسند انس می گیرند و با بدن هایی می زیند که حامل ارواحی هستند که متعلق به محلی بالا و اعلی است . » (۲۳)&lt;br /&gt;سپس در ادامه گزارش نقل می شود که ( ای کمیل ) :&lt;br /&gt;« اینها جانشینان ( خلفاء ) خدا برروی زمین اند و دعوت کنندگان ( و مرشدین ) به سوی دین او هستند ، آه ، آه ، چقدر مایلم آنها را ببینم . » (۲۴)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;نظریه باورمند آزموده (= مومن ممتحن ) (= مومن آزموده )&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;شیخ سپس در پیگردی نشان این دانایان از گزارش‏هایی (= روایاتی ) بهره می جوید تا ماهیت این افراد را مشخص کند . پس ، از قول ائمه معصومین علیه السلام ، می فرماید :&lt;br /&gt;« کار ما بس دشوار است ، آنقدر که تحمل آن ممکن نیست مگر توسط فرشته ای مقرب ، یا پیامبری رسول (= نبی مرسل ) و یا باورمندی آزموده (= مومن ممتحن ) که خداوند قلب او را برای ایمان آزموده باشد . » (۲۴)&lt;br /&gt;آنگاه به مدد گزارش هایی از ائمه معصومین (= روایات ) توضیح می فرماید که مومنین یا باورمندان نیز بر دو دسته اند :&lt;br /&gt;« ای اباحمزه ، آیا اینگونه نیست که برخی ملائک و فرشتگان مقرب و برخی غیرمقرب هستند ، و پیامبران هم برخی مرسل هستند و برخی غیرمرسل ، و مومن ها نیز برخی ممتحن و آزموده اند و بعضی غیرممتحن ؟ » (۲۵)&lt;br /&gt;پس آنگاه شرح می دهد که امر خاص معصومین که در تعالیم باطنی به مومنین داده می شود ، همانگونه که حضرت علی علیه السلام کمیل را در تنهایی و دور از دیگران تعلیم فرمود و توصیه به حفظ آن فرمود ، امری است که بایستی چون سر پوشیده بماند و هرکسی راز این کار را فاش کند خداوند او را ذلیل و خوار خواهد نمود ( : جرمش این بود که اسرار هویدا  می کرد ) . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« ... و از حضرت جعفر صادق علیه السلام آمده است که کار ما رازی پوشیده در راز است ، رازی محرمانه ، رازی که تنها در راز ماندنش مفید است ، سری و رازی بر سر راز ، و پوشیده به راز ... راز پوشیده به توسط عهد و پیمان که هر که فاش کند ، خداوند او را ذلیل می گرداند ... کار ما حق است ، و حق حق است ، و این کار ظاهر است ، و باطن ظاهر ، و باطن باطن و این سر و رازی است ، راز راز ، راز پوشیده به راز ... پس بایستی آن را پوشانید (= کتمان ) ، تقیه دین من و دین اجداد من است ، هر که تقیه نکند دین او باقی نخواهد ماند .&lt;br /&gt;... ( بنابراین ) تقیه واجب است ... و هرکس پیش از ظهور حضرت حجت از تقیه خارج شد از دین خارج شده است ... همانگونه که آنچه در قلب سلمان بود را ابوذر نمی توانست بداند . » (۲۶)&lt;br /&gt;در همین معنا مولانا صالحعلیشاه گنابادی طاب ثراه می فرماید :&lt;br /&gt;« امر ولایت و طریقت راجع به قلب است نه جوارح ، و بسته به سر است نه سر ، و سینه به سینه رسیده ، و در کتب نوشته نشده (۲۷) و اصول آن به لفظ در نیاید ، بلکه آنچه گفته و نوشته شود پنهان تر گردد . و چون اثر در امر و فرمان شخص ولی است عمل بر نوشته نتیجه نبخشد ؛ و اسرار دیانت را باید محفوظ داشت ، خصوصا آنچه را امر به کتمان شده و در عهده گرفته ، و آنچه بر دل وارد شده از حالات و عقاید چون باید به پیروی پیر از آن گذر نماید و قدم فراتر نهد نباید به زبان آورد و آن حال را بعد از گذشتن از آن نباید ماخذ قرار دهد ، و باید حفظ حال و ایمان و جان و مال مسلمین را در رفتار و گفتار خود منظور دارد ، و مستوحش از اوثق برادران بوده بار خود را بر دیگران که در مرتبه او نیستند نگذارد ، که ابوذر آنچه را در دل سلمان بود ندانست و نبایستی می دانست ، و نمایش باطنی از بزرگان اگر در دل یافت نباید گفتار غلوآمیز از او سر زند و مبادا از اطاعت سرپیچد . و این تقیه و کتمان فطری و رویه بزرگان بوده و نگاهداری خود برخلاف میل نفس ریاضت و مجاهده و تربیت و اقتدار بر نفس و استقامت و عزم اراده را قوی می کند ، و کتمان عزت آورد ، و عکس آن که اذاعه نامیده اند موجب ذلت و سستی نفس و زوال اثر است ... . » (۲۸)&lt;br /&gt;پس رازی که در دل سلمان است و باید در تقیه بماند باطن ایمان سلمان است و نه شریعت او ، زیرا که اباذر شریعت سلمان می دانست . آنچه راز است ، علم و معرفت حصولی و محصول مدرسه و قیل و قال نیست که پنهان بماند . بلکه تعالیم الهی است که از طریق فیض و انوار و مشاهدات قلبی که فرمود : « معرفتی بالنورانیه معرفه الله » حاصل می شود . پس به نظر شیخ ، رازی که بایستی در میان عالمان دین بماند ، رازی قلبی است و نه معارف شریعت ، و این راز در هر عصری باید کتمان شود و عالم در تقیه بماند ، والا تقیه در زمانی که شیعه در خطر نیست بر او واجب نمی شود . پس آنچه در هر زمان واجب است تقیه رازهای الهی است که از طریق قلب و توسط نور در قلب های مومن کشت می شود .&lt;br /&gt;و هرگاه این راز قلبی سلمان ها برای بزرگان عالمانی چون ابوذرها فاش شود ، آنها کشته می شوند ( لقتله و یا لهلکه ) . پس میان اصحاب و یاران رسول خدا (ص) که اشخاصی چون ابوذر و مقداد و عمار هم در میان آنها بود ، و به قولی همه اینها و اهل صفه از صوفیان نخستین اسلام بودند و همه مومن ، تنها یکی توانست مومن ممتحن شود . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« و فرمود : و به درستی که سلمان از علماء (= دانایان الهی ) شد ، زیرا که از ما دستور گرفت ، از اهل بیت . » (۲۹)&lt;br /&gt;پس چون علم سلمان که مستقیما (= یا به واسطه غیرمخدوشه ) از اهل بیت گرفته شده است علم حقیقی است ، والا خواندن علم در مدرسه ، هرگونه علمی که باشد ، شامل این تعریف نمی شود . زیراکه ابوذر هم عالم بود ولی اهل علم سلمان نشد .&lt;br /&gt;پس تنها این علم حضوری است که بایستی چون راز بماند تا فرج حضرت حجت ممکن شود ، والا علم شریعت بایستی تبلیغ شود . علمی که نباید تبلیغ شود ، علم حضوری است که مستقیما و یا به واسطه ای غیرمخدوشه از ائمه معصومین علیهم السلام تحویل علمای حقیقی شده و آنها آن راز و علم پوشیده را فقط به اهلش خواهند داد . پس مومن در دو قشر جای می گیرد : یکی مومن غیرممتحن و دیگری مومن ممتحن یا آزموده ، یعنی سلمان ها - سلام الله علیهم اجمعین .&lt;br /&gt;شیخ سید حیدر پس از شرح این احادیث نتیجه می گیرد که آن قشر از دانایان الهی که از معصوم دستور گرفته اند و تعدادشان کم ، و مقامشان اعلی و در تقیه هستند و بایستی اسرار ائمه معصومین علیهم السلام را حمل کرده و در قلب اهل آن بکارند ، تا روز فرج حضرت حجت ، اینها صوفیه هستند ( هم الصوفیه ) و البته مراد از صوفیه در اینجا راهنمایان و مرشدین و مشایخ صوفیه حقه هستند و نه پیروان آنها ، و آنها معلمان شریعت هم نیستند زیرا که علمای شریعت - کثرالله امثالهم - حامل اسرار قلبی نیستند و بایستی تعالیم عالیه اسلام را ترویج و تبلیغ بفرمایند ، و نه تقیه . نگاه کنید :&lt;br /&gt;« ... و ثابت کردیم که این قشر و یا این جماعت ، صوفیان اند که موسوم به شیعه حقیقی و مومن ممتحن و غیره هستند ، ( و این گفته شد ) تا بدانید ( یعنی شیعیان غیرممتحن یا غیرصوفی بدانند ) قدر و منزلت این دسته را ( یعنی قدر صوفیان را ) و دست از انکار آنها بردارند و تحقیقا بدانند که آنها از ما هستند . » (۳۰)&lt;br /&gt;پس این مومنان ممتحن :&lt;br /&gt;« ... از طایفه یا دسته اهل سنت و یا هر طایفه دیگری نمی توانند باشند ، ( و از میان شیعیان هم ) از نوع خاصی از شیعیان هستند ، زیرا شیعه اسم جامع برای همه انواع آن است . و نوع خاص شیعه که حقیقتا مصداق ممتحن باشد ، همانگونه که گذشت ، صوفیه هستند . » (۳۱)&lt;br /&gt;سپس در تفسیر سوره شریفه دهر ، و یا با اشاراتی از این سوره شریفه که در نظریه حضرت علی علیه السلام نیز آمد ، مردم را به سه دسته تقسیم فرمود . سه قشر یا دسته معرفی شده در سوره فوق را به شرح ذیل این چنین بیان می فرماید : (۳۲)&lt;br /&gt;۱. قرآن : سابقون ؛ علی (ع) : علمای ربانی ؛ شیخ سید حیدر آملی (ره) : راهنما و مشایخ صوفیه در هر زمان که حامل اسرار ظاهری و باطنی هستند و صوفیه حقه و راهنمایان شریعت که حامل اسرار ظاهری هستند .&lt;br /&gt;۲. قرآن :  اصحاب میمنه ؛ علی (ع) : طالبین علم ربانی ، شاگردان راه نجات ؛ شیخ سید حیدر آملی (ره) :  موحدین و مومنین شیعی&lt;br /&gt;۳. قرآن : اصحاب مشئمه ؛ علی (ع) : اکثریت و جاهلان مردم ، مگسان هرجای ، همج ، الغثاء ؛ شیخ سید حیدر آملی (ره) : عوام ، اقشار باطل&lt;br /&gt;پس تصوف چیست ؟&lt;br /&gt;« به درستی که تصوف عبارتست از تخلق به اخلاق الهی در گفتار و کردار . و درحقیقت بعثت انبیاء و فرستادگان و تعیین جمیع اولیاء و اوصیاء انجام نشد الا برای تحصیل همین (= یعنی برای تحصیل تصوف یعنی گفتار ، کردار و حال الهی ) و ترک لذات دنیویه و اخرویه ، و رجوع به نیستی و فنا و (۳۳) ... ظاهر تصوف قطع علایق است و آن یعنی جذب شدن تمام چیزها در خدا ، و باطن تصوف هجرت از مردم است و راز آن مجرد و یگانه و پنهان است و تنها چشمهای حقیقت بین آن را می بینید . » (۳۴)&lt;br /&gt;و اما صوفی کیست ؟&lt;br /&gt;« صوفی کسی است که مخالفت با ظاهر احکام شریعت نمی کند ولی باطن آن را به حقایق راستین و حقیقی طالب می شود ... صوفی کسی است که بدون آنکه به دنیا مشغول شود در دنیا می زید و بدون آنکه خواسته باشد به قیامت وارد می شود (= ورود او به قیامت بنا به تفضل الهی است ، و نه سعی او = گرچه وصالش نه به کوشش دهند ... ) ، و مولای صوفی به گونه ای او را کفایت و سرپرستی می کند که او نمی ترسد ... ظاهر صوفی به خلایق می ماند و باطن او به خدا می ماند ، قلب او یک سویه است و فکر او متمایل به عرش ، همت او به سوی بالا است و راز او سرمدی ...&lt;br /&gt;صوفی کسی است که ظاهر او به مسیح می ماند و باطن او به خلیل ، همت او به کلیم می ماند و راز او راز حبیب خداست (= محمد (ص)) ... صوفی کسی است که کلام او الله است ، و علم او برای الله است ، و نظر او به الله است ، و حرکات عاشقانه او از الله است (= یعنی خود او به حرکت درنمی آید ، بلکه به تفضل خدا و از سر ناگزیری و بی ارادگی به حرکت درمی آید ) و انس او با الله است ، و منزلت او نزد الله است ، و توکل او بر الله است ، و زیست و زندگی او با الله است ... تا آخر کلام . » (۳۵)&lt;br /&gt;پس :&lt;br /&gt;«مومن غیرممتحن که شیعیان هستند نبایستی مومن ممتحن که صوفیان هستند را به این دلیل که حال آنها را نمی دانند (= نمی فهمند ) مذمت کنند ... و همینگونه ، مومن ممتحن که صوفیان باشند ، به این دلیل که شیعیان حقیقت کامل را درک نکرده و یا به ظاهر اکتفا کرده اند ، نبایستی شیعیان (۳۶) را مذمت کنند . » (۳۷)&lt;br /&gt;البته بایستی هشیار بود که برخی شیعه هستند ولی به اسم شیعی بودن بدنامی حاصل کرده و موجب تفرقه شده اند و آنها عبارتند از : « اسماعیلیه ، زیدیه ، کیسانیه و انشعابات و فرقه های آنها که در کتب شیعه و غیرشیعه مذکورند . » (۳۸) و نیز گروهی صوفی نیستند و با نام صوفیه بدنامی بوجود آورده اند و موجب سوء تفاهم شده اند و آنها عبارتند از « اباحیه (= بی شریعتی ها ) ، حلولیه ، اتحادیه ، معطله و امثال آنها . » (۳۹)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;اسلام علی در کلام شیخ‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;پس ، از نظر شیخ سید حیدر آملی شیعیان دو گروه اند که هر دو پیرو اسلام علی (ع) هستند : گروه اول به حفظ ظاهر شریعت بسنده کرده و پیروی از ظاهر ائمه معصومین علیهم السلام را پیشه کرده اند ، و گروه دوم با حفظ ظاهر در طلب باطن برآمده و با بلایا و امتحان های حضرت حق در راه سخت و طاقت فرسای سلوک الی الله در سیر اند . به همین دلیل گروه اول غیرممتحن و گروه دوم ممتحن نام گرفته اند .&lt;br /&gt;خلاصه اینکه شیعیان و مومنین دو گروه هستند :&lt;br /&gt;۱. مومن غیرممتحن : شیعیان - مقید به ظاهر شریعت‏&lt;br /&gt;۲. مومن ممتحن : شیعیان صوفی - مقید به ظاهر و باطن مومنین شریعت ، سائر به سوی حقیقت از مسیر طریقت پنهانی علوی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;سلسله ارشاد راهنمایان در اسلام علی (ع)&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;در سنت قرآن و عترت مطهر هیچ امری بدون اجازه و اذن صاحب اذن ممکن نیست حتی دعا و شفاعت کردن هم بایستی با اذن باشد . یعنی کسی شفاعت می تواند بکند ، یا دعا ، که اذن داشته باشد : « من ذا الذی‏ یشفع عنده الا باذنه » (۴۰) . پس سلسله ارشاد و هدایت در طریقت علوی بایستی توسط کسانی انجام شود که خود آنها نیز ماذون باشند بنابراین در سلاسل تصوف شیعی تمام اجازه ها و اسناد هدایت بایستی به ائمه اطهار و در نهایت به حضرت علی و حضرت رسول (ص) برسد . بر همین منوال از نظر شیخ سید حیدر سلسله اذن ارشاد که مومن ممتحن ، یا صوفی کامل ، به امر استاد ربانی بایستی براساس آن به ارشاد خلایق بپردازد پس از حضرت رسول به شرح ذیل است :&lt;br /&gt;« ... ترتیب سند ارشاد آنها از حضرت امیرالمومنین به کمیل بن زیاد و حسن بصری می رسد و از آنها به مریدان آنها ... ( بقیه سندهای ارشاد ) از حضرت امیرالمومنین به فرزندانش حسن و سپس حسین ، و از حسین به پسر معصومش زین العابدین ، و از او به پسرش محمد بن علی باقر ، و از او به پسرش جعفر بن محمد صادق ، و از او به پسرش موسی کاظم ، و از او به پسرش علی بن موسی رضا ، و از او به پسرش محمدتقی ، و از او به پسرش علی نقی ، و از او به حسن عسکری ، و از او به محمد بن حسن مهدی صاحب زمان صلوات الله علیهم اجمعین . » (۴۱)&lt;br /&gt;سپس نشان می دهد که چگونه سلسله اذن ارشاد صوفیان که در متن فوق از حضرت امیر به کمیل و حسن بصری و از طرفی به فرزندانش حسن و حسین (ع) و ... می رسد از زمان حضرت جعفر صادق (ع) و به ویژه از زمان حضرت رضا (ع) علاوه بر فرزندانشان که مقام کامل ولایت مطلقه بوده اند به مشایخ یا مرشدین و راهنمایان صوفی مسلک (= که در دوران غیبت کبری به پیران یا راهنمایان طریقت معروف شدند ) انتقال می یابد :&lt;br /&gt;« و اما ترتیب سند ارشاد آنان به مشایخ (= پیران طریقت ) ، از جعفر صادق (ع) به بایزید بسطامی قدس الله سره ، که شاگرد و سقاء درگاه و محرم اسرار ایشان بود می رسد ، همانگونه که علمای شیعه و سنی در کتب کلامی خود جملگی از این مساله یاد نموده اند . و از بایزید به اولاد و شاگردان او می رسد ... و همچنین از موسی کاظم (ع) به شقیق بلخی ، و از او به شاگردان و مریدان او و از علی بن موسی الرضا به معروف کرخی و از او به سری سقطی ، و از او به جنید بغدادی و از جنید به شبلی (۴۲) و به همینگونه تا امروز . » (۴۳)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی : &lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. مطالب این مقاله عمدتا از کتاب جامع الاسرار و منبع الانوار تهیه شده است .&lt;br /&gt;جامع الاسرار و منبع الانوار ، به انضمام رساله نقد النقود فی معرفه الوجود / شیخ سید حیدر آملی ؛ با تصحیحات و دو مقدمه از هنری کربن و عثمان اسماعیل یحیی ؛ ترجمه فارسی مقدمه ها توسط سید جواد طباطبایی .-- تهران : انجمن ایرانشناسی فرانسه و شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، ۱۳۶۸ .-- چ ۲ .&lt;br /&gt;۲. جامع الاسرار و منبع الانوار ؛ تلخیص از ترجمه مقدمه ها ، صفحات بیست و دو تا بیست و شش .&lt;br /&gt;۳. تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم ، سید حیدر آملی ، ج ۱ ، حققه و قدم له و علق علیه السید محسن الموسوی التبریزی ، الطهران ، موسسه الطباعه والنشر ، ۱۴۱۴ ق .&lt;br /&gt;۴. تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم ، ص ۲۵ .&lt;br /&gt;۵. تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم ، ص ۲۷ .&lt;br /&gt;۶. تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم ، صص ۶ - ۱۵ .&lt;br /&gt;۷. که لقب « مرشد السالکین » نشان دهنده مقام شیخی مولانا سید حیدر در سلسله عرفان عملی است .&lt;br /&gt;۸. تفسیر المحیط الاعظم و البحر الخضم ، ص ۲۸ .&lt;br /&gt;۹. مقدمه فارسی کتاب جامع الاسرار و منبع الانوار ، صفحه سی .&lt;br /&gt;۱۰. طرایق الحقایق / نایب الصدر شیرازی .-- تهران : کتابخانه سنایی و رهبران طریقت و عرفان / حاج میرزا محمدباقر سلطانی گنابادی .-- تهران : موسسه انتشاراتی محبوب ، ۱۳۷۱ .&lt;br /&gt;۱۱. اگر صوفی به لفظی که حضرت علی (ع) به روایت شیخ لحساوی می آورد ، صوفی می باشد مصداق « ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی » ( سوره انفال ، آیه ۱۷ : آنگاه که تیر می انداختی ، تو تیر نمی انداختی ، خدا بود که تیر می انداخت . ) می شود ، پس چگونه می شود که نویسندگان مقدمه می گویند « صوفیان با فراموش کردن خرقه خود ، حقیقت را در خلا رها می کنند » !؟ به نظر ما بایستی نظر نویسندگان را اصلاح کرد که نه صوفیان بلکه سلاک صوفی نما و یا صوفی و شیعه مصطلح است که خطا می کند و نه بزرگان شیعی و صوفی .&lt;br /&gt;۱۲. ر. ک: جامعه شناسی نظری اسلام / ح. ا. تنهایی .&lt;br /&gt;۱۳. رساله تشویق السالکین/ محمدتقی مجلسی ، ص ۱۲ .&lt;br /&gt;۱۴. جامع الاسرار و منبع الانوار ، مقدمه فارسی ، صفحه سی .&lt;br /&gt;۱۵. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۶۱۴ .&lt;br /&gt;۱۶. یادآور نظریه اصلاح نام ها در نزد کنفوسیوس ، ر. ک: جامعه‏شناسی در ادیان / فصل هفتم ، ح. ا. تنهایی .&lt;br /&gt;۱۷. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۶۱۴ .&lt;br /&gt;۱۸. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۵ - ۶۱۴ .&lt;br /&gt;۱۹. سوره مائده ، آیه ۵۴ : زودا  که خدا مردی را بیاورد که دوستشان بدارد و دوستش بدارند . در برابر مومنان فروتن اند و در برابر کافران سرکش ؛ در راه خدا جهاد می کنند و از ملامت هیچ ملامتگری نمی هراسند .&lt;br /&gt;۲۰. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۶۱۵ .&lt;br /&gt;۲۱. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۶۱۶ .&lt;br /&gt;۲۲. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۰ .&lt;br /&gt;۲۳. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۱ .&lt;br /&gt;۲۴. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۲ .&lt;br /&gt;۲۵. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۶۱۵ .&lt;br /&gt;۲۶. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۴ - ۳۳ .&lt;br /&gt;۲۷.&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;بشوی اوراق اگر همدرس مایی&lt;br /&gt;که علم عشق در دفتر نگنجد&lt;/div&gt;۲۸. رساله شریفه پند صالح / مولانا صالحعلیشاه گنابادی ، صص ۶ - ۳۵ .&lt;br /&gt;۲۹. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۴ .&lt;br /&gt;۳۰. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۶ .&lt;br /&gt;۳۱. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۳۹ و ۴۰ .&lt;br /&gt;۳۲. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۳۹ .&lt;br /&gt;۳۳. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۴۴ .&lt;br /&gt;۳۴. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۴۵ .&lt;br /&gt;۳۵. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۶ - ۴۴ .&lt;br /&gt;۳۶. منظور شیعی محض در برابر صوفی ، یا مومن ممتحن است .&lt;br /&gt;۳۷. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۷ - ۴۶ .&lt;br /&gt;۳۸. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۴۷ .&lt;br /&gt;۳۹. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۴۸ ؛ ص ۲۲۱ ، مثل غلات و ...&lt;br /&gt;۴۰. سوره بقره ، آیه ۲۵۵ : چه کسی جز به اذن او ، در نزد او شفاعت کند .&lt;br /&gt;۴۱. جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۲۲۴ .&lt;br /&gt;۴۲. البته در مطالعه کلیه اسناد روشن می شود که اجازه از جناب جنید به چند تن می رسد ، و نه شبلی تنها . افرادی که از جنید اجازه ارشاد دریافت می کنند در درجه اول شیخ ابوعلی رودباری رحمه الله علیه است و سپس به افرادی چون شبلی و دیگران ... .&lt;br /&gt;۴۳. جامع الاسرار و منبع الانوار ، صص ۵ - ۲۲۴ .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt; عرفان ایران مجموعه مقالات (۷) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۷۹ / صص ۵۷ – ۷۷&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-4163437777894192962?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4163437777894192962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4163437777894192962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/05/blog-post_25.html' title='دفاعیه ها : نظریه شیخ سید حیدر آملی‏ در منزلت تصوف و صوفی‏ / دکتر ح. ا. تنهائی‏'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-8681145850695126442</id><published>2007-05-18T07:09:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T08:14:42.130+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها : افرادی از فقهای اسلام که به علم حکمت پرداخته اند / آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی</title><content type='html'>&lt;h1&gt;افرادی از فقهای اسلام که به علم حکمت  [ فلسفه ، تصوف ، عرفان ] (۱) پرداخته اند / آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی (۲)&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="footer"&gt;جهت سهولت در مطالعه نقل قول های عربی از پاورقی به متن آورده شده است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرحوم آقا حاج میرزا محمد حسین نائینی فلسفه را خوب می دانسته است ؛ مرحوم آیت الله حاج آقا حسین بروجردی اسفار را نزد جهانگیرخان در اصفهان تلمذ نموده اند ؛ و آیت الله آقای حاج آقا روح الله خمینی سال های سال در قم خفیه درس منظومه و اسفار می داده اند و ایشان از استادشان مرحوم آقای حاج میرزا محمد علی شاه آبادی آموخته اند و گویا خدمت ایشان شرح فصوص الحکم قیصری را نیز آموخته اند .&lt;br /&gt;مرحوم آیه الحق آقا حاج میرزا علی آقا قاضی به شاگردان خود توصیه می کرده است که حکمت را بیاموزند و منظومه و اسفار را درس بگیرند و مدرسین از شاگردان [را] درس دهند ؛ مرحوم آقای آقا سید حسن سقطی که از تلامیذ دوره اول ایشان است درس اسفار [را] علنی در نجف اشرف داشت و بسیاری از طالبان را به معارف الهیه رهبری می نمود ؛ و استاد مرحوم قاضی ، مرحوم آقا سید احمد کربلایی طهرانی ، نیز در حکمت متضلع بود ؛ و از مکاتباتی که بین ایشان و مرحوم حاج شیخ آقا حسین اصفهانی رد و بدل شده است می‏توان وسعت اطلاع ایشان را در مبانی فلسفیه به دست آورد ؛ و استاد ایشان نیز آیه الحق و الیقین سید الفقهاء و الاعلام مرحوم آخوند ملا حسینقلی درجزینی همدانی فلسفه را نزد مرحوم استاد حاج میرزا هادی سبزواری (قده) فراگرفته است و برای این منظور به سبزوار طی رحال نموده و در آنجا مدتی متوطن گردیده است .&lt;br /&gt;استاد ما در فلسفه ، مرحوم آیه الحق و الیقین سید الفقهاء و المجتهدین آقای حاج سید محمد حسین طباطبایی تبریزی اسکنه الله بحبوحات جنانه ، فلسفه را نزد مرحوم آقا سید حسین بادکوبه ای فیلسوف شهیر نجف اشرف تلمذ نموده اند و همچنین اخوی ایشان مرحوم حاج سید محمد حسن الهی تبریزی نزد آن مرحوم فراگرفته اند .&lt;br /&gt;مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانی کمپانی صاحب حاشیه بر مکاسب و بر کفایه خود فیلسوفی عظیم الشان بود و منظومه ای در حکمت سروده است و تضلع ایشان در فن حکمت از مکاتبات ایشان با آقای سید احمد کربلایی طهرانی معلوم می شود .&lt;br /&gt;مرحوم میرزای بزرگ آقای حاج میرزا محمد حسن شیرازی اعلی الله مقامه مجدد راس رابع عشر در فلسفه قوی بوده و از شاگردان ملا محمد حسن نوری فرزند ملا محمد علی نوری است ؛ شرح حال و تضلع این پسر و پدر در کتب مسطور است .&lt;br /&gt;آقای حاج سید احمد خوانساری ، فلسفه خوانده اند و دوره هایی از اشارات را تدریس نموده اند . در طرائق الحقائق ، طبع حروفی ، ج ۳ ، ص ۲۱۷ ، از مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم شیرازی شریفی معروف به میرزا بابا که خود را در زمره مشایخ ذهبیه شمرده ، در آخر کتاب مسمی به شرائط الطریقه فرماید که : سید قطب الدین ( سید محمد حسین نیریزی شیرازی ) بعد از پی سپرکردن اغلب بلاد ایران و توقف در هر جا خاصه در نجف اشرف جمعی کثیر از آن حضرت فیض و بهره درآمده ؛ در آن ارض اقدس فتوحات مکیه درس سفر بوده و بعد از تحقیقات بسیار ، عبارت کتاب را با تحقیقات مطابق می فرموده ؛ و جناب رضوان جایگاه آقا سید مهدی طباطبایی بحرالعلوم ، و مولی محراب گیلانی ، و آقا شیخ جعفر مجتهد نجفی از فیض تدریس و تذکیر و طریقت آنجناب فیض یاب شده به کمال انسانیت فائض گردیدند .&lt;br /&gt;در کتاب دروس مرحوم شهید در کتاب وقف در صفحه ششم از اولین صفحه شروع این کتاب در ضمن مراد از عناوینی که مورد وقف واقع می شوند گوید : « و المتفقهه الطلبه فی الابتدآء او التوسط او الانتهاء ما داموا مشتغلین بالتحصیل ؛ و الصوفیه المشتغلون بالعباده المعرضون عن الدنیا و الاقرب اشتراط الفقر و العداله فیهم لتحقق المعنی المقتضی للفضیله ؛ و اولی منه اشتراط ان لا یخرجوا عن الشریعه الحقه : و فی اشتراط ترک الحرفه تردد ؛ و یحتمل استثنآء التوریق و الخیاطه و ما یمکن فعلها فی الرباط ؛ و لا یشترط سکنی الرباط (۳) و لا لبس الخرقه من شیخ و لا زی مخصوص . » [ ترجمه : طلبه هایی که درس فقه می خوانند خواه مبتدی و یا متوسط و یا در مقطع نهایی باشند ( یعنی می توان بر این عده وقف کرد ) تا وقتی که مشغول تحصیل هستند و به صوفیه ( نیز می توان وقف کرد ) که مشغول عبادت هستند و از دنیا روی گردانند نزدیک تر این است که مشروط به نیازمند و عادل بودنشان باشد ( یعنی فقیر و عادل باشند به جهت محقق شدن معنی ای که اقتضا شده برای فضیلت ) و شرط مهم آن است که از شریعت حقه خارج نشوند . در اینکه این عده حرفه خود را ترک بکنند یا خیر محل تردید است . و احتمالا مورق کاری و خیاطی و هر کاری که در رباط انجام آن امکان پذیر است از این قانون مستثنا است . و رباط نشینی و خرقه پوشی از دست یک شیخ و یا به صورت دیگر خاصی ، شرط نیست . ( یعنی برای استفاده از اموال موقوفه لازم نیست که صوفیه و فقرا رباط نشین و خرقه پوش باشند ) . ]&lt;br /&gt;و مجلسی ملا محمد باقر رضوان الله علیه در دیباچه زادالمعاد ، ص ۲ ، فرماید : و خروش صوفیان صفوت نشان به زمزمه دعای خلود دولت ابد قوامان ، با عندلیبان اغصان سدره المنتهی همداستان .&lt;br /&gt;در کتاب طرائق الحقایق ( ط حروفی ، ج ۱ ، ص ۲۸۰ تا ۲۸۴ ) نامه ای را مفصل از علامه مجلسی رحمه الله علیه نقل کرده و در آن مفصلا مجلسی ، اصل تصوف صحیح را ارائه می دهد و می پذیرد ؛ و از آن بطور صریح و روشن دفاع می کند ؛ و حتی در قریب به آخر آن می فرماید : و باید دانست که آنها که تصوف را عموما نفی می کنند از بی بصیرتی ایشان است که فرق نکرده اند میان صوفیه حقه شیعه و صوفیه اهل سنت .&lt;br /&gt;و از جمله بزرگان از مدرسین فلسفه و حکمت در حوزه علمیه نجف ، مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین کاشف الغطاء است . محمد حسین بن رضا بن علی بن موسی بن جعفر کاشف الغطاء که میلادش ۱۲۹۴ هجریه قمریه و رحلتش ۱۳۷۲ بوده است . وی دوره هایی را از اسفار و مشاعر و عرشیه و شرح هدایه در نجف تدریس کرده است ؛ و چنانچه از بحث های او در کتاب الفردوس الاعلی ، الواحد لا یصدر منه الا الواحد ، وحدت وجود و وحدت موجود ، معاد جسمانی و عقول عشره ، استفاده می شود ، در فن فلسفه و حکمت متضلع بوده است و چنانچه از تعلیقه او در ج ۱ ، ص ۳۳ ، الدین و الاسلام برمی آید شاگرد آقا میرزا محمد باقر اصطهباناتی بوده است که او از اعاظم مدرسین فلسفه ملاصدرا در اوایل قرن چهاردهم هجری در نجف اشرف بوده است .&lt;br /&gt;آقای سید محمد علی طباطبایی قاضی (ره) که تعلیقه بر کتاب الفردوس الاعلی ایشان نوشته است در مقدمه در ص «یا» گوید : « و کانت الحریه التامه فی دراسه العلوم من معقولها و منقولها و التوسع فی اقتنائها و تحصیلها علی انواعها سائده علی تلک الجامعه ( یعنی النجف الاشرف ) و فتحت طرقات سهله فی التحلیل و التحری العلمی و تنویر الافکار فی البحث التنفتب النظری و اجتمع فیها ایضا جمع من اکابر الحکماء المتشرعین و العرفاء الشامخین و المربین للنفوس بالحکمه العملیه و الدراسه العلمیه و بتخلقهم باخلاق الله و بخشیتهم فی جنب الله و ... الطریقه المثلی و الشرعه الوسطی فی بحوثهم القیمه و دروسهم العالیه و تجنبهم عن الجمود و الوقوف عن تحصیل العلوم و الرجوع الی القهقری . » [ ترجمه : در آموزش علوم چه معقول و چه منقول آزادی و وسعت کامل در تحصیل و کسب آن علوم داشت و ریاست و سیادت جامعه نجف را داشت و راه های هموار در بررسی و آزادی علمی و روشن کردن افکار در بحث و بررسی و پژوهش نظری گشوده شد . و از حکمای بزرگ و متشرعین و عرفاء عالی قدر و تربیت کنندگان نفوس به وسیله حکمت عملی و آموزش علمی در نجف جمع شدند و با اخلاق الهیشان و خشیتشان از خداوند و ... با روش نمونه و شریعت میانه ( دور از افراط و تفریط ) در بحث های باارزش و درس‏های عالی و دوری کردنشان از بی تفاوتی و عدم تحرک در کسب علم و برگشتن به عقب راه ها گشوده شده است . ]&lt;br /&gt;و پس از آنکه مفصلا از آقا شیخ محمد باقر اصطهباناتی و مهارت ایشان در تدریس حکمت متعالیه ذکر می کند ، [در ص «یج»] می گوید : « و ایضا کان من مشاهیر المدرسین للحکمه العالیه فی ذلک الوقت الشیخ العلامه الجامع لانواع العلوم الحاج میرزا فتح الله الشهیر به ( الشیخ الشریعه ) الاصفهانی المتوفی سنه ۱۳۳۹ ه. الذی تقلد الزعامه العامه و المرجعیه فی التقلید و الفتوی مده یسیره فی اواخر عمره الشریف - فانه عند قدومه من ایران الی العراق مجازا من علماء اصفهان سنه ۱۲۹۵ ه. کان مدرسا کبیرا فی الحکمه و الکلام و الفلسفه العالیه و المعارف الدینیه » ؛ تا آنکه گوید : « و ایضا کان من الجهابذه فی الحکمه و الفلسفه و من المدرسین فی هذه الجامعه الشیخ العلامه الحکیم : الشیخ احمد الشیرازی المتوفی ۱۳۳۲ ه. الجامع بین المعقول و المنقول ؛ و هو ایضا من اساتذه سماحه شیخنا العلامه ( یعنی الشیخ محمد الحسین کاشف الغطآء ) ادام الله ایامه . » [ ترجمه : و همچنین از مدرسین مشهور برای حکمت عالیه در آن زمان ، شیخ علامه و دارای علوم مختلفه ، حاج میرزا فتح الله مشهور به شیخ الشریعه اصفهانی بود که در سال ۱۳۳۹ هجری وفات یافت . او کسی بود که در اواخر عمرش مدت کمی زعامت و مرجعیت عموم را در تقلید و فتوا به عهده داشت . او وقتی که با اجازه علما در سال ۱۲۹۵ ه. از اصفهان ایران وارد عراق گردید ، در حکمت و کلام و فلسفه عالیه و معارف دینی مدرس بزرگی بود ... همینطور او در حکمت و فلسفه از نوادر بوده است و از مدرسین در این جامعه ( نجف ) شیخ علامه حکیم شیخ احمد شیرازی بود که در سال ۱۳۳۲ هجری وفات یافت که جامع علوم عقلی و نقلی بود و او همینطور از اساتید جناب شیخ ما علامه محمد حسین کاشف الغطا بوده است . ] تا آنکه گوید : « فلو اردنا احصاء المدرسین و الاساتذه الکبراء فی المعقول و الاخلاق و العرفان و الحدیث و الرجال و علوم القرآن فی اوائل هذا القرن لطال بنا الکلام الخ . » [ ترجمه : اگر بخواهیم مدرسین و اساتید بزرگ را در علوم عقلی و اخلاق و عرفان و حدیث و رجال و علوم قرآنی در اوایل این قرن بشماریم سخن به درازا می کشد . ]&lt;br /&gt;و سپس گوید : در هر زمان جامعه نجف مرکز بحث و تحقیقات علمی و فلسفی و ذب [به تشدید باء] از حریم مقدس اسلام بوده است و لیکن برادران ما بالقطع و الیقین بدانند که از مکاید دشمنان دین از امم اجنبی این است که این جامعه را براندازند و این مرکز اسلام و تشیع را نابود کنند ؛ و به این امر موفق شدند تا کم کم مردم را در امر تقلید به غیر نجف سوق می دهند و بعد از اوایل این قرن بسیاری از علوم در نجف ضعیف شد « و فی اثر ذلک توقف جمع من الاساتذه فی هذه الجامعه عن دراسه بعض العلوم ؛ و صار هذا الامر من الجنایات التی لا یسدها شیء الا التیقظ و سد هذه الثلمه بالحریه التامه فی تحصیل العلوم بشتی انواعها . » [ ترجمه : و در اثر آن تعدادی از استادان در این جامعه از آموزش بعضی از علوم خودداری کردند و این کار از جنایاتی بشمار رفت که هیچ چیز آن را جبران نمی کند مگر بیداری . و این رخنه را فقط آزادی کامل در تحصیل علوم مختلفه پر می کند . ]&lt;br /&gt;و مرحوم کاشف الغطاء در ص ۴۲ گوید : « و الظاهر بل الیقین ان اقوی المساعدات و اعد الاسباب و الموجبات للوصول الی مقاصد امناء الوحی و کلمات الانبیاء و الاوصیاء علیهم السلام انما هو فهم کلمات الحکماء المتشرعین . » [ ترجمه : ظاهرا بلکه یقینا اینطور است که قوی ترین کمک ها و مجهزترین وسایل و عوامل برای رسیدن به اهداف امنای وحی و سخنان پیامبران و اوصیا (ع) فقط فهمیدن سخنان حکمای پیرو شریعت است . ]&lt;br /&gt;در کتاب زندگانی و شخصیت شیخ انصاری قده در صفحه ۱۶۵ آورده است که مولی مهدی نراقی در اصفهان سی سال نزد ملا اسماعیل خاجویی تلمذ کرده است ( ملا اسماعیل خاجوئی از اعاظم حکماء و محققین بوده و در ۱۱۷۳ رحلت کرده است ) .&lt;br /&gt;در کتاب تشویق السالکین که مرحوم ملا محمد تقی مجلسی (ره) درباره لزوم تصوف و سلوک نوشته است اثبات نموده است که حقیقت تصوف و تشیع یک چیز است و صوفی به معنای زاهد از دنیا و راغب به آخرت و ملتزم به تطهیر باطن است و علمای اعلام اسلام همگی صوفی بوده اند و از جمله افرادی را که نام می برد خواجه نصیرالدین طوسی و ورام کندی و سید رضی الدین علی بن طاوس و سید محمود آملی صاحب کتاب نفائس الفنون و سید حیدر آملی صاحب تفسیر بحرالابحار و ابن فهد حلی و شیخ ابن ابی جمهور احسائی و شیخ شهید مکی و شیخ بهاء الدین عاملی و قاضی نورالله شوشتری که از سلسله علیه نوربخشیه است و در کتاب مجالس المومنین به دلایل قویه اثبات می کند که جمیع مشایخ مشهور شیعه بوده اند و علامه حلی در کتاب امامت از شرح تجرید گوید : به تواتر منقول است که حضرت امیرالمومنین علیه السلام سید و سرور ابدال بوده اند ؛ از همه اطراف عالم به خدمت آن حضرت علیه السلام می آمدند به جهت آموختن آداب سلوک و ریاضات و طریق زهد و ترتیب احوال و ذکر مقامات عارفین . و شیخ ابویزید بسطامی فخر می کرد به آنکه سقا بود در خانه حضرت صادق علیه السلام و شیخ معروف کرخی قدس سره العزیز شیعه خالص و دربان حضرت رضا علیه السلام بود تا از دنیا رحلت کرد .&lt;br /&gt;و هم علامه حلی در کتاب منهج الکرامه در جایی که مفاخرت حضرت امیر را می شمارد می گوید : که علم طریقت منسوب است به حضرت امیرالمومنین علیه السلام و صوفیه کلهم نسبت فرقه خود را به آن حضرت می دهند .&lt;br /&gt;و حاصل سخن آنکه اصل تصوف صافی نمودن باطن است از زنگ ماسوی و متخلق شدن به اخلاق الله و تحصیل کمالات روحانی و رسیدن به مقام قرب و معرفت عیانی و متابعت تامه از شریعت مصطفوی و طریقت مرتضوی علیهماالسلام چنانکه از مشایخ این طایفه کسانی بوده اند که از علوم ظاهری نیز هر یک سرآمد زمان خود بودند ؛ چنانکه از تصانیف ایشان معلوم است مثل مولانای رومی و شیخ علاء الدوله سمنانی و شیخ شهاب الدین سهروردی صاحب حکمت اشراق و شیخ محیی الدین عربی صاحب فتوحات و شیخ عبدالرزاق کاشی صاحب تاویلات و شیخ ابوحامد غزالی و شیخ روزبهان صاحب تفسیر عرائس و شیخ عطار و غیرهم .&lt;br /&gt;آیت الله آقا سید شهاب الدین مرعشی نجفی در مقدمه ای که بر کتاب غوالی اللئالی نوشته اند ، در ص ۱۰ و ۱۱ گفته اند : « و اما نسبه الفلسفه الیه فغیر ضائر ایضا ؛ اذ الفلسفه علم عقلی برع فیه عده من علماء الاسلام کشیخنا المفید و الشریف المرتضی و المحقق الطوسی و العلامه الحلی و السید الداماد و الفاضل السبزواری و المولی علی النوری و المولی محمد اسماعیل الخواجوی الاصفهانی و شیخنا البهائی و السید محمد السبزواری الشهیر بمیرلوحی جد الشاب المجاهد الشهید السید مجتبی الشهیر بالنواب الصفوی و القاضی سعید القمی و المتاله السبزواری و صدرالمتالهین الشیرازی و المحدث الکاشانی و غیرهم الذین جمعوا بین العلوم النقلیه و العقلیه و هم فی اصحابنا ئآت و الوف . » [ ترجمه : اما نسبت فلسفه به او ضرری و اشکالی ندارد . چون فلسفه علم عقلی است که عده ای از علمای اسلام در آن علم به مقام عالی رسیده اند مثل : شیخ مفید و شریف رضی سید مرتضی و محقق طوسی و علامه حلی و سید داماد و فاضل سبزواری و مولی‏ علی نوری و مولی‏ محمد اسماعیل خواجوی اصفهانی و شیخ ما بهایی و سید محمد سبزواری مشهور به میرلوحی جد جوان مجاهد شهید سید مجتبی مشهور به نواب صفوی و قاضی سعید قمی و متاله سبزواری و ملاصدرا شیرازی و محدث کاشانی و کسان دیگری که علوم عقلیه و نقلیه را با هم دارا بودند و این افراد در میان اصحاب ما به صدها و هزاران نفر بالغ می شوند . ]&lt;br /&gt;در مجله اندیشه کیهان ( شماره ۱ ، شهریور و مرداد ۱۳۴۶ در ص ۱۹ ) در ضمن مصاحبه ای از دانشمند معظم آقای سید جلال الدین آشتیانی نقل کرده است که : مرحوم حاج میرزا احمد کفایی خراسانی می گفت : من شرح اصول کافی از ملای قزوینی را دیدم . پدرم یک روز گفت : احمد بیا یک چیزی به تو بگویم . اگر مقدمات فلسفه را نخوانی ، از این روایات هیچ نمی فهمی ! (۴)&lt;br /&gt;در تاریخ یعقوبی (ج ۲ ، ص ۱۰۰) در ضمن خطبه ای از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورده است که : « طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس و انفق من مال قد اکتسب من غیر معصیه و رحم و صاحب اهل الذل و المسکنه و خالط اهل الفقه و الحکمه » [ ترجمه : خوشا به حال کسی که [پرداختن به‏] عیب خودش او را از عیب دیگران مشغول کند و از مالش که بدون گناه به دست آورده است در راه خدا بدهد و با مردم بیچاره همنشینی کند و با صاحبان فقه و حکمت تماس داشته باشد . ] ( و ما تمام خطبه را در ج ۱ ، مجلس ۲ ، از معادشناسی در تعلیقه ص‏ ۴۹ از نسخه خطی آورده ایم ) .&lt;br /&gt;اقوال : مطلب کسانی که می گویند : ما به علوم عقلیه و حکمت نیاز نداریم . زیرا آنچه از علوم عقلیه که در اخبار ائمه علیهم السلام وارد شده است که ما از اخبار استفاده می کنیم ؛ و آنچه که وارد نشده است ما به آن نیازی نداریم ؛ عینا مانند گفتار عمر است که به عمروعاص : حاکم از جانب خود در مصر نوشت که : « و اما الکتب التی ذکرتها فان کان فیها ما وافق کتاب الله ، ففی کتاب الله عنه غنی ؛ و ان کان فیها ما یخالف کتاب الله ، فلا حاجه الیه ؛ فتقدم باعدامها ( الغدیر ، ج ۶ ، ص ۲۹۸ و ص ۳۰۰ ) . فشرع عمرو بن العاص فی تفریقها علی حمامات الاسکندریه و احراقها فی مواقدها . » [ ترجمه : اما کتاب هایی که نام برده ای اگر در آن کتاب ها چیزی هست که موافق کتاب خداست پس در کتاب خدا از آن زیاد است و نیازی به آن نیست و اگر در آن کتب چیزی هست که مخالف کتاب خداست به آن هم نیازی نداریم پس به نابود کردن آنها اقدام کن . پس عمروعاص شروع کرد به جدا کردن آنها و حمل آنها به حمام های اسکندریه و سوزانیدن آنها . ]&lt;br /&gt;این گفتار سد باب تحقیق و تدقیق و نشر علوم و فرهنگ دنیا و آخرت است ؛ و عینا همان گفتار آخر عمر است که : «  حسبنا کتاب الله » . (۵) در قرآن اگر مفسری و پاسداری چون عترت نباشد ، دستاویز هر شخص جنایتکار می شود و با آیات قرآن نیز استفاده برای حکومت جائره خود می کند ؛ و در اخبار هم اگر علوم عقلیه نباشد نتیجه اش جمود بر ظواهر نظیر تشبیه و تعطیل و تجسیم و جبر و تفویض و غیرها می شود ؛ « فلا تغفل » .&lt;br /&gt;و دیگر کلام مخالفین علوم عقلیه و حکمت عینا مانند کلام دیگر عمر است که به سعد بن ابی وقاص فاتح ایران نوشت که : « ان اطرحوها فی الماء . فان یکن ما فیها هدی ، فقد هدانا الله تعالی باهدی منه . و ان یکن ضلالا ، فقد کفانا الله تعالی . فطرحوها فی الماء ما وجدوا من الکتب فی فتوحات البلاد » [ ترجمه : آنها را در آب بیاندازید . چون اگر آنچه که در آن کتب هست برای هدایت باشد خداوند ما را بهتر از آن هدایت کرده است و اگر باعث گمراهی می شوند پس خدا برای ما بس است . پس در فتوحات کشورها همه کتب یافته شده را به آب ریختند . ] ( الغدیر ، ج ۶ ، ص ۳۰۱ ) و مرحوم امینی در ص ۳۰۱ و ص ۳۰۲ بیان خوبی دارد .&lt;br /&gt;علم فلسفه در قرآن مجید آمده و تعبیر از آن به علم حکمت شده است . هر جا در این کتاب کریم نامی از حکمت برده می شود ، منظور علوم عقلیه و پیدا نمودن سر آفرینش و توحید حق متعال و وصول به اسرار عالم ملک و ملکوت است . در اینجا باید یکایک از این آیات بررسی شود و مورد مطالعه و تفسیر قرار گیرد .&lt;br /&gt;اسلام از حکما و فلاسفه یونان که الهی بوده اند ، مدح کرده است . در روایات ایشان را به نظر تجلیل و تکریم می نگرد . در قرآن کریم سوره ای است به نام لقمان حکیم (سوره ۳۱) و در آنجا ذکر می کند که : « و لقد اتینا لقمان الحکمه ان اشکرلله و من یشکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان الله غنی حمید » (۶) (آیه ۱۲) . آنگاه شرح مفصلی از نصایح و مواعظ لقمان را به پسرش در آیات بعدی بازگو می فرماید .&lt;br /&gt;ملا سید صالح خلخالی در مقدمه کتاب شرح مناقب بحرالعلوم - از ص ۶۴ تا ص ۸۱ - مطالب نفیسی در معنای فلسفه و عرفان و در سر لزوم تحصیل علوم عقلیه و عدم منافات فلسفه با علوم شرعیه و در اینکه مخالفت علماء اسلام با فلسفه اشاعره بوده اند که حسن و قبح عقلی را انکار می کرده اند ، ذکر کرده است و حقا مطالب پخته و حساب شده ای را آورده است .&lt;br /&gt;و براساس بحث ایشان مخالفان فلسفه منحصر می شوند بر اخباریین که بحث از ادله عقلیه را انکار دارند نه اصولیون که بحثشان بر عقل است . معروف است که چون از شیخ مرتضی انصاری درباره مساله ای از مسائل توحید سوال شد ، در پاسخ گفت : من مرد این میدان نیستم . بروید سبزوار و از حکیم ملا هادی بپرسید .&lt;br /&gt;از مفسرین و محدثین اهل تسنن آنها که اشعری مذهب اند با فلسفه مخالف اند و معتزله موافق . و این به علت آن است که اشاعره در ابحاث عقلیه فرو می مانند ، و اما معتزله و شیعه باکی از ابحاث عقلیه ندارند .&lt;br /&gt;سید محمود آلوسی چون سنی اشعری مذهب است و صریحا در عبارات خود به شیخ ابوالحسن اشعری استناد می جوید ، و جد مادری وی شیخ عبدالقادر گیلانی است و به او نیز تمسک دارد ، در تفسیر روح المعانی ( جلد اول از طبع بولاق ، ص‏۴۹۱ ) در ضمن تفسیر آیه : « یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا » ، (۷) با آنکه روایاتی را در فضیلت حکمت ذکر می کند ، مع ذلک از حکمت و فلسفه تنقید می کند ؛ و ما عین عبارت او را می آوریم : « اخرج الطبرانی عن ابی امامه قال قال رسول الله صلی الله علیه (و آله) و سلم : ان لقمان قال لابنه : یا بنی علیک بمجالسه العلماء و اسمع کلام الحکماء فان الله تعالی یحیی القلب المیت بنور الحکمه کما یحیی الارض المیته بوابل المطر . و اخرج البخاری و سلم عن ابن سعود رضی الله عنه تعالی قال قال رسول الله صلی الله علیه (و آله) و سلم : لا حسد الا فی اثنتین : رجل اتاه الله تعالی مالا و فسلطه علی هلکته فی الحق ؛ و رجل اتاه الله تعالی الحکمه فهو یقضی بها و یعلمها . و اخرج الطبرانی عن ابی موسی قال قال رسول الله صلی الله علیه (و آله) و سلم یبعث الله تعالی العباد یوم القیمه ثم یمیز العلماء فیقول یا معشر العلماء انی لم اضع فیکم علمی لاعذبکم اذهبوا فقد غفرت لکم . و فی روایه عن ثعلبه بن الحکم انه سبحانه یقول : انی لم اجعل علمی و حکمی فیکم الا و انا ارید ان اغفرلکم علی ما کان منکم و لا ابالی . و هذا بالنسبه الی حمله العلم المشرعی الذی جاء به حکیم الانبیاء و نبی الحکماء حضره خاتم الرساله و محدد جهات العداله و البساله صلی الله علیه (و آله) و سلم لا ما ذهب الیه جالینوس و ذیمقراطیس و افلاطون و ارسطاطالیس و من مشی علی آثارهم ؛ و اعتکف فی رواق افکار هم فان الجهل اولی بکثیر من ما ذهبوا الیه و اسلم بمراتب مما عولوا علیه حتی ان کثیرا من العلماء نهوا عن النظر فی کتبهم و استدلوا علی ذلک بما اخرجه الامام احمد و ابو یعلی من حدیث جابر ان عمر استاذن رسول الله فی جوامع کتبها من التوراه فلیقراها و یزدادبها علما الی علمه ؛ فغضب و لم یاذن له و قال : لو کان موسی حیا لما وسعه الا اتباعی . و فی روایه یکفیکم کتاب الله تعالی . و وجه الاستدلال انه صلی الله تعالی علیه (و آله) و سلم لم هج استعمال الکتاب الذی جاء به موسی هدی و نورا فی وقت کانت فیه انوار النبوه ساطعه و سحائب الشبه و الشکوک بالرجوع الیه منقشعه ؛ فکیف یباح الاشتغال بما وضعه المتخبطون من فلاسفه الیونان افکا و زورا فی وقت کثرت فیه الظنون و عظمت فیه الاوهام و عاد الاسلام فیه غریبا و فی کتاب الله تعالی غنی عما سواه کما لا یخفی علی من میز القشر من اللباب و الخطاء من الصواب انتهی . »&lt;br /&gt;[ ترجمه : طبرانی از ابی امامه نقل کرده است که رسول خدا (ص) فرمود : لقمان به پسرش گفت : ای فرزند عزیزم حتما با دانشمندان همنشین باش و به سخنان حکما گوش فراده . چون خداوند متعال دل های مرده را با نور حکمت زنده می کند همچنانکه ریزش باران ها زمین های مرده را زنده می کند . و بخاری از ابن مسعود و او از رسول خدا (ص) نقل کرده است که : حسدی نیست مگر در مورد دو بخش : ۱- در مورد مردی که خداوند ثروتی به او داده و به او قدرت داده که آن را در راه حق هزینه کند . ۲- و درباره مردی که خداوند به او حکمت داده است که با آن قضاوت می کند و آن را به دیگران می آموزد . طبرانی از ابوموسی و او از رسول خدا (ص) نقل کرده است که : خداوند در روز قیامت بندگان را برمی انگیزد آنگاه علما را از میان آنان جدا می کند پس می گوید : ای گروه علما من علم خود را در اختیار شما قرار نداده ام که شما را عذاب کنم ، بروید من شما را بخشیده ام . و در روایت دیگر از ثعلبه بن الحکم آمده است که خداوند سبحان می فرماید : من علمم و حکمتم را در شما قرار ندادم مگر اینکه خواستم شما را ببخشم از آنچه که از شما هست و باکی برای من نیست . این نسبت به حاملین علم و مجریان شریعت است که آن را حکیم پیامبران و پیامبر حکیمان یعنی حضرت خاتم الرساله و آورنده ضوابط عدالت و آزادی است گفته که : درود خداوند بر او باد . نه آنچه که جالینوس و ذیمقراطیس و افلاطون و ارسطو و پیروانشان به سوی آن رفته اند و در زیر طاق افکار آنان به اعتکاف نشسته اند . به راستی جهل و نادانی سزاوارتر است از آنچه که به سویش رفتند و سالم تر است از آنچه که به آن تکیه کردند و روی آوردند و حتی بیشتر علما از نگاه کردن به کتب آنان نهی کرده اند و در این باره استدلال کرده اند به آنچه که امام احمد و ابویعلی‏ از حدیث جابر نقل کرده است : عمر از حضرت رسول (ص) اجازه خواست که مطالبی را که از تورات نوشته بود بخواند و به آن وسیله به علمش بیفزاید . آن حضرت خشمگین شد و اجازه نداد و فرمود : اگر موسی زنده بود هیچ چیز او را وسعت نمی داد مگر پیروی از من و در روایت دیگر آمده است که کتاب خدا برای شما بس است . وجه استدلال در فرمایش حضرت رسول (ص) این است که : آن حضرت مناسب ندید به کار گرفتن کتابی که موسی آن را آورده است به عنوان هدایت و روشنایی در دورانی که نورهای نبوت ، درخشانند و ابرهای شک و تردید در مقابل آنها از هم گسیخته و دور می شوند . پس چگونه جایز است اشتغال به چیزی که فلاسفه خطاکار یونانی از روی دروغ و زور آن را وضع کرده اند در زمانی که ظن و گمان در آن بیشتر بوده و توهمات در آن زمان بزرگ بوده و اسلام آمد درحالی که غریب بود و در کتاب خداوند ( قرآن ) بی نیازی و غنی‏ نسبت به ماسوی الله موجود است برای کسانی که مغز را از پوست تشخیص می دهند و درست را از نادرست جدا می کنند . ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt; &lt;div id="footer"&gt;۱. منظور مولف محترم از حکمت چنانکه در متن مطلب نیز واضح است اعم از فلسفه و تصوف و عرفان است .&lt;br /&gt;۲. منقول از &lt;a href="http://www.maarefislam.com" target="_blank"&gt;سایت مرحوم آیت الله حسینی طهرانی&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.maarefislam.net/yadashthayekhati/jongha/jong7/jong7.324.htm" target="_blank"&gt;بخش یادداشت های شخصی به خط خود آن مرحوم ؛ صص ۳۴۹ - ۳۵۶&lt;/a&gt; .&lt;br /&gt;۳. در حاشیه متن آمده : رباط ، جمع آن ؛ و هی المعاهد المبنیه و الموقوفه للفقراء .&lt;br /&gt;۴. مرحوم شهید شیخ مرتضی مطهری در تعلیقه ص ۶۹ تا ص ۷۳ از جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم مطالب مفیدی را در لزوم تحصیل فلسفه و عدم کفایت تماشای موجودات آفاقیه ذکر کرده است که شایان توجه است .&lt;br /&gt;۵. کتاب خدا برای ما بس است .&lt;br /&gt;۶. همانا به لقمان حکمت داده ایم که خدا را سپاسگزار باش . پس هرکس سپاسگزار باشد فقط برای خودش شکر کرده است و کسی که کافر باشد پس خداوند بی نیاز و ستوده است .&lt;br /&gt;۷. سوره بقره ، آیه ۲۶۹ : حکمت را به کسی می دهد که بخواهد و کسی که حکمت به او داده شده باشد سود زیادی به او داده شده است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع : &lt;/h2&gt;عرفان ایران مجموعه مقالات (۲۷ - ۲۸) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۵ / صص ۳۶ - ۴۹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-8681145850695126442?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8681145850695126442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8681145850695126442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/05/blog-post_18.html' title='دفاعیه ها : افرادی از فقهای اسلام که به علم حکمت پرداخته اند / آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-5146817771408247257</id><published>2007-05-11T06:49:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T07:57:47.261+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها :‌ تصوف علوی / دکتر شهرام پازوکی‏</title><content type='html'>&lt;h1&gt;تصوف علوی : گفتاری در باب انتساب سلاسل صوفیه به حضرت علی (ع) (۱)&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;در کتاب هایی که ذکر سجایا و فضایل حضرت مولی علی (ع) می شود ، اعم از کتب کلامی شیعه یا شروح متعدد نهج البلاغه ، معمولا قسمتی وجود دارد در شرح اینکه آن حضرت ، هم منبع جریان و سریان علم لدنی و هم منشا افاضه جمیع علوم رسمی اسلامی مثل علم اصول دین یعنی کلام و علم فروع یا علم لغت و تفسیر بود . در همین قسمت معمولا اشاره می شود که آن جناب مبدا علم طریقت و حقیقت و تصوف است و بزرگان صوفیه خرقه خویش را به وی نسبت می دهند . در این باب ابتدا دو نمونه از شروح نهج البلاغه ذکر می گردد :&lt;br /&gt;اولی از قدیمی ترین شارحان که ابن ابی الحدید ( وفات ۶۵۶ ق. ) باشد . او می گوید : « دیگر از علوم ، علم طریقت و حقیقت و احوال تصوف است و دانستی که ارباب این فن در جمیع بلاد اسلام به وی می رسند و نزد وی پایگاه دارند و به این مطلب شبلی و جنید و سری و ابویزید بسطامی و ابومحفوظ معروف کرخی و دیگران تصریح کرده اند و خرقه ای که تا امروزه شعار آنان بوده دلیل کافی برای تو است ؛ چرا که آن را به وی [ حضرت علی ‏] علیه السلام اسناد می دهند » . (۲)&lt;br /&gt;دوم شرح ابن میثم بحرانی ( وفات ۶۷۹ ق. ) است که در آن گوید : « و اما علمای صوفیه و ارباب عرفان ، نسبتشان به وی [ علی (ع) ] در تصفیه باطن و کیفیت سلوک الی الله تعالی ظاهر است . » (۳) بحرانی به قدری این نسبت را در آن زمان عادی می دانسته که می گوید این نسبت واضح است .&lt;br /&gt;در بین متکلمین شیعه که به این مساله اشاره کرده اند می‏توان از علامه حلی در نهج الحق و کشف الصدق یاد کرد که گوید : « و اما علم طریقه هم همینطور است زیرا جمیع صوفیه و ارباب اشارات و حقیقت خرقه خویش را به وی اسناد می کنند . » (۴) نکته جالب توجه دیگر این است که وی صوفیه را ارباب اشارات و حقیقت می خواند .&lt;br /&gt;علامه حلی همین مطلب را در چند کتاب دیگر خویش کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین (۵) و منهاج الکرامه (۶) نیز تکرار می کند . از علمای متاخر شیعه مجلسی اول و حتی مجلسی دوم نیز به این ارتباط تصریح کرده اند . (۷) علمای بزرگ معاصر مثل مرحوم علامه طباطبایی و علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی [ طهرانی ] نیز به آن اذعان دارند . (۸) محققین معاصر در تصوف مثل فروزانفر و زرین کوب و هانری کربن نیز آن را بی تردید می دانند . به همین منوال شرح ارتباط و ارادت مشایخ اولیه تصوف به ائمه اطهار مقدم بر منابع شیعه در منابع علمای اهل سنت نیز آمده است . (۹)&lt;br /&gt;از طرف دیگر در عالم تصوف از اصول اصلی و بدیهی است که مشایخ تصوف و عرفان رشته اجازه خود را در امر طریقت به آن حضرت و از ایشان به پیامبر (ع) برسانند . تقریبا همه سلاسل صوفیه چه آنها که صراحتا شیعی هستند مثل نعمت اللهیه و ذهبیه و چه آنها که مذهب فقهی ایشان صراحتا شیعی نیست و در زمان ها یا مناطق تحت سلطه حکام سنی مذهب ، ظاهرا سنی می نمودند مثل سهروردیه و شاذلیه اعتقاد و بلکه اصرار دارند که رشته اجازه شان به علی (ع) می رسد . (۱۰) این انتساب یا غیرمستقیم از طریق دیگر ائمه می باشد - مثل سلسله معروفیه که ام السلاسل تصوف است و به واسطه شیخ معروف کرخی به امام رضا (ع) می رسد - یا مستقیما به آن حضرت می رسد مثل سلسله کمیلیه و فقط در این میان سلسله نقشبندیه است که رشته اجازه خود را از طریق ابوبکر نیز به پیامبر نسبت می دهد . به این طریق که سلسله اجازه خود را به بایزید بسطامی و از او به امام صادق (ع) و از او به قاسم بن محمد بن ابی بکر و از او به سلمان فارسی و از او به ابوبکر و بالاخره به پیامبر می رساند . با این حال خود آنان به چند طریق دیگر نیز سلسله خود را نقل می کنند که نهایتا همان طریق مشهور انتساب به حضرت علی (ع) مشهور به « سلسله الذهب » می باشد . (۱۱)&lt;br /&gt;سوالی که در اینجا به میان می آید و موضوع بحث فعلی می باشد این است که مراد از سلسله چیست و چرا سلسله های تصوف و عرفان خود را به باب علم پیامبر حضرت علی (ع) می رسانند . با ذکر مقدماتی به شرح این مطلب می پردازیم .&lt;br /&gt;یکی از اصول اصلی تصوف این است که علم حقیقی ، علمی لدنی است که از آدم تا خاتم استمرار داشته و سینه به سینه و یدا بید منتقل شده است . البته آن علم به موجب حدیث « کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » اصالتا از آن پیامبر خاتم بود و به عاریه نزد آدم تا اینکه به انتصاب الهی و به طریق وصایت معنوی دست به دست از اوصیای آدم به پیامبر اکرم رسید و از ایشان به باب مدینه علم الهی علی (ع) (۱۲) و سپس به دیگر امامان علیهم السلام . عرفا از این علم تعبیر به ولایت کرده اند و آن را باطن رسالت و جنبه الی الحقی و مقام معنوی و دعوت باطنی و طریقت هر رسول دانسته اند در مقابل جنبه الی الخلقی رسول که مقام ابلاغ احکام شریعت و دعوت ظاهری است . ولایت به این معنی چون راجع به جنبه معنوی و الهی پیامبر می باشد ، به اذن الهی است و ذوق و اجتهاد اشخاص در تعیین ولی مدخلیتی ندارد . و گرچه مقام رسالت در نبی اکرم ختم شد ولی مقام ولایت به موجب آیه شریفه : « انی‏ جاعل فی الارض خلیفه » (۱۳) و به موجب اینکه « ولی » از اسماء الهی است که تعطیلی نمی پذیرد ، دایمی است . به قول مولانا :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;پس به هر دوری ولی ای قائم است‏&lt;br /&gt;آزمایش تا قیامت دائم است (۱۴)&lt;/div&gt;پس از پیامبر به اذن الهی علی (ع) مظهر تام ولایت شد و این رشته در دیگر امامان جریان یافت تا امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه که مهدی و هادی اوست . باز به قول مولانا :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;مهدی و هادی وی است ای راه جو&lt;br /&gt;هم نهان و هم نشسته پیش رو (۱۵)&lt;/div&gt;در میان اصحاب ائمه اطهار ، فقها اخذ احکام شریعت کردند و آن را ترویج نمودند و کسانی از جنبه ولایتی و طریقتی ایشان ، مامور به دعوت به تهذیب نفس و سلوک الی الله شدند که مشایخ صوفیه یا عرفا باشند . و از اینجا بود که طریقت اسلامی به نام « طریقت مرتضوی » در قیاس با  « شریعت محمدی » نامیده شده است . دقیقا در همین جا است که می بینیم تمامی مشایخ بزرگ صوفیه یا مستقیما و بی واسطه یا باواسطه و غیرمستقیم تحت هدایت و تربیت و به این معنی منتسب به حضرت علی (ع) یا دیگر ائمه اطهار بوده اند . مثلا  کمیل و انتساب وی به حضرت علی (ع) ، ابراهیم ادهم و انتسابش به امام سجاد یا باقر ، بایزید بسطامی به امام ششم ، شقیق بلخی و بشر [به کسر باء] حافی به امام هفتم ، معروف کرخی به امام هشتم حضرت رضا (ع) . و همین مشایخ که خود را از جانب امام ماذون به هدایت معنوی می دانستند کسانی را به کمال رسانده و جانشین خود کردند و بدین قرار رشته های مختلف تصوف جاری شد . اما از همان آغاز آنان تاکید داشتند به اینکه هیچ شیخی از پیش خود متاعی ندارد و آنچه هست مستفیض از مقام ولایت کلیه می باشد که پس از بیعت ولویه با شیخ کامل و طی مراتب سلوک به او نیز عنایت می شود ، لذا مساله اجازه مشایخ و نهایتا اتصال آنها به علی (ع) مورد توجه و دقت تام بود . اساسا اصطلاح « سلسله » که دلالت بر تسلسل زنجیروار و معنعن اجازات و وصایت معنوی لاحق از سابق دارد از همین جهت رایج شد تا بگویند اگر کسی مدعی مقام ارشاد و هدایت معنوی است باید ماذون و متصل باشد و اجازه اش به امام برسد تا به موجب « و اتوا البیوت من ابوابها » (۱۶) از در خانه ولایت که علی (ع) باشد وارد آن شده باشد و حکایت سارق و متجاوزی نباشد که بخواهد به زور یا از دیوار وارد شود . اما چون از در وارد شد ، همین اتصال و اجازه است که موجب سریان لطیفه ولایت در قلب او نیز می شود . باز به قول مولانا :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;مریم دل نشود حامل انوار مسیح‏&lt;br /&gt;تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد (۱۷)&lt;/div&gt;به خصوص در قرون پنجم و ششم هجری که دوره سلطه سلاطین متعصب سنی مذهب مثل سلجوقیان و ظهور مدعیان ارشاد و لذا تشعب در سلسله تصوف بود ، تاکید در ذکر این اجازات ، در زمانه ای که اظهار ارادت به اهل بیت جرم محسوب می شد ، به عناوین و رموز مختلف فزونی یافت تا هم ارادت و اتصال معنوی خود را به مقام ولایت علی (ع) نشان دهند و هم از این طریق ملاک صدق دعوی مشایخ حقه و داشتن اجازه صحیح از سقیم را معین کنند .&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;چون بسی ابلیس آدم روی هست‏&lt;br /&gt;پس به هر دستی نشاید داد دست (۱۸)&lt;/div&gt;یکی از نشانه ها و رموز عرفانی دال بر اهمیت تربیت معنوی و داشتن اجازه ارشاد و انتساب این اجازات به حضرت علی (ع) که میان مشایخ عرفا رایج بود ، رمز و استعاره خرقه است که معمول بود حتما ذکر کنند که خرقه از دست چه کسی پوشیده اند . البته منظور از خرقه ، حقیقتا لباس مرقع ژنده نبود بلکه لطیفه ولایت و به تعبیر دیگر فقر معنوی بود که سالک به هنگام بیعت طریقتی و پیوند خوردن معنوی به شجره ملکوتی الهی از شیخ خود می گرفت تا ملبس به لباس تقوی‏ و متخلق به اخلاق الهی او شود . مرجع آنان در این باره کساء یا عبایی است که پیامبر اکرم (ص) بر اهل بیت پوشاندند و به این طریق علم و طهارت به آن بزرگواران اعطا فرمودند . (۱۹) این لباس ظاهرا نیز باید خرقه و ژنده و از پشم می بود تا دلالت بر ترک امور دنیوی و ترک ماسوی الله داشته باشد . البته رسم خرقه پوشی نیز نزد بعضی صوفی نمایان عاری از حقیقت مرسوم شد و چنین خرقه هایی هم ، چون از اهلش اخذ نشده بود ، به قول حافظ شایسته آتش باشد :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد&lt;br /&gt;ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد&lt;/div&gt;پس اگر مشایخ بزرگ صوفیه سند خرقه خود را به علی (ع) نسبت می دهند ، منظور پوشیدن خرقه ظاهری نیست بلکه انتساب ولوی به آن حضرت است ، یعنی در عقد بیعت ولویه علی (ع) را دستگیر خود می دانند و معتقدند با این بیعت و پیوند معنوی به موجب حدیث نبوی « انا و علی ابوا هذه الامه » ، فرزندان معنوی صاحب مقام ولایت هستند . این مطلب را مورخ نکته بینی مثل ابن خلدون با اینکه غافل از ارتباط معنوی تصوف و تشیع است متوجه شده و می گوید : متصوفه به پیروی از شیعه خرقه خود را به علی (ع) نسبت دادند . (۲۰) اما این انتساب حاکی از حقیقی مهم تر است و آن اینکه تصوف و تشیع دو نام هستند دال بر حقیقتی واحد .&lt;br /&gt;برای نشان دادن اتحاد تصوف و تشیع قبل از هرگونه پیش داوری باید به اصل تصوف و تشیع و به قول تابعان روش پدیدارشناسی در غرب ابتدا به پدیدار اولیه ( Urphaenomen ) و سرآغاز آن دو یعنی باطنشان توجه کنیم و سپس ظهوراتی را که این باطن در تاریخ ظاهری داشته است نشان دهیم نه اینکه از همان ابتدا آنها را از حقیقت و اصول اولیه شان متنزل ساخته به اموری فرعی که بعدا حدوث یافته تقلیل دهیم و تحولات و احیانا انحرافات متاخر تاریخی و زمانی را ملاک اصل بگیریم . در پدیدارشناسی تصوف از همین انتساب سلاسل صوفیه برمی آید (۲۱)  که اصل تصوف قبول ولایت علی (ع) به همان معنای مذکور است . اما در تاریخ تصوف ، اگر مشایخ صوفیه بنابر احوال یا به اقتضای زمان سخن از طرق مختلف وصول مثل طریق زهد یا محبت یا معرفت کرده اند ، اینها اموری فرعی است و ربطی به اصل اعتقاداتشان ندارد . همینطور در پدیدارشناسی تشیع معلوم می گردد که اصل تشیع اعتقاد به این است که ، برخلاف نظر اهل سنت ، دین صرف شریعت و سنت و مقام تنزیل کتاب نیست که پس از پیامبر کافی باشد بلکه امام و ولی نیز باید باشد که همراه کتاب است و آن را به نطق درمی آورد و مقام تاویل آن است و این مقام پس از پیامبر به علی (ع) و اوصیائش رسید . پس اصل تشیع ، معنای فرعی فقهی و کلامی آن نیست . اینکه بعدا در طی تاریخ ، شیعه تبدیل به مذهب فقهی در جنب دیگر مذاهب فقهی اهل سنت یا مذهبی کلامی در بین معتزله و اشاعره مبدل شده یا حتی آن را نهضت سیاسی علیه سلطه خلفا تعریف کرده اند ، فرع بر حقیقت اصلی تشیع است . بی تردید مذهب شیعه جنبه های فقهی و کلامی و سیاسی نیز دارد ولی آنچه ذاتی آن است همان معنای مذکور ولویش می باشد که متاسفانه در طی تاریخ اسلام خصوصا در اواخر دوره صفویه محجوب و مغفول عنه مانده و دیگر جنبه ها غلبه یافته است . (۲۲) تا به حدی که در همان ایام بعضی از علمای عامه قائل شدند که شیعه مذهب اختراعی و جعلی ایام سلطنت الجایتو و یا شاه اسماعیل است (۲۳) چنانکه مستشرقین جدید نیز غالبا اصالت آن را منکر شده بعضی آن را نهضتی شعوبی و مصنوع ایرانیان می خوانند . (۲۴) درست همانطور که غفلت از حقیقت عرفانی اسلام موجب شده است سرچشمه آن را در جاهای دیگری مثل ایران باستان یا مذاهب هندی یا مسیحیت جستجو کنند یا اینکه مشاهیر صوفیه را حنفی یا اشعری بدانند .&lt;br /&gt;بزرگان تصوف و عرفان ممکن است در فروع دین و فقه ظاهرا هم رای و بر مذهب مثلا حنفی یا شافعی باشند ، ولی این قبیل اجتهادات فقهی - اعم از آنکه آن را به موجب تقیه ایشان بدانیم یا ندانیم - اساسا ربطی به اصل اعتقادات دینی آنها ندارد چنانکه میان فقهای شیعه هم همواره در مسایل فقهی اختلافات مهمی وجود داشته و گاه استنباطات ایشان موافق مذاهب اربعه اهل سنت بوده ولی منافی شیعه بودن آنان نگردیده است . ما زیدیه را شیعه می دانیم درحالی که از نظر فقهی حنفی و از نظر کلامی عموما معتزلی می باشند . از نظر کلامی نیز مساله چنین است . بزرگان تصوف ممکن است اقوالشان به کلام اشعری نزدیک باشد ولی برخلاف بعضی تصورات رایج به هیچ وجه اشعری نیستند . آنان از حیث صوفی و عارف بودن و به اقتضای حقیقت ولوی اعتقاداتشان شیعه علوی هستند .&lt;br /&gt;عارف جلیلی همچو مولانا درس عشق و ولایت را نزد فقیهان بزرگ اهل سنت نمی جوید :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;آن طرف که عشق می افزود درد&lt;br /&gt;بوحنیفه و شافعی درسی نکرد (۲۵)&lt;/div&gt;چونکه می داند آنان شرح و روایت عشق را نمی دانند :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;عشق را بوحنیفه درس نگفت‏&lt;br /&gt;شافعی را درو روایت نیست‏&lt;br /&gt;مالک از سر عشق بی خبر است‏&lt;br /&gt;حنبلی را درو درایت نیست (۲۶)&lt;/div&gt;به همین منوال او راز ولوی دین را در بساط هیچ متکلمی حتی عالم بزرگ اشعری فخر رازی نمی یابد :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;اندرین بحث ار خرد ره بین بدی‏&lt;br /&gt;فخر رازی رازدان دین بدی (۲۷)&lt;/div&gt;فقه مقام نقل است و کلام مقام عقل ولی آنچه مطلوب مولانا است مقام قلب است ، سر [به تشدید سین] است ، سری مستتر . رازی که نزد علی (ع) است و او آن را باید بگشاید .&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;راز بگشا ای علی مرتضی‏&lt;br /&gt;ای پس سوء لقضاء حسن القضاء (۲۸)&lt;/div&gt;و چه بسا از همین رو است که اکابر صوفیه گاه گویند عمل به احوط مذهب (۲۹) می کنیم و گاه گویند : « الصوفی من لا مذهب له » . برای گریز از التزام به یکی از مذاهب عامه و احتراز از تصریح به شیعه بودن . و لهذا نیز گفته اند که هر صوفی که اظهار مذهب کند ملامت کردنی بلکه لایق سیلی و گردنی است . (۳۰)&lt;br /&gt;با همه تاکید و اصراری که سلسله های صوفیه در انتساب به حضرت علی (ع) و اخذ علم طریقت از آن امام همام دارند از جانب مخالفین تصوف و عرفان تردید و انکارهایی نیز در این موضوع شده است که اینک به شرح و بررسی آنها می پردازیم :&lt;br /&gt;گروهی سرایت فساد و شیوع آن را در میان بعضی صوفیه دلیل عدم اصالت و انتساب آنها به صاحب مقام ولایت کلیه تصور کرده اند . در پاسخ متوسل به قول مرحوم علامه طباطبایی در همین باب می شویم . وی درست مانند پدیدارشناسان جدید پس از شرح آنکه چگونه در قرن دوم هجری جمعی از مردان خدا در اهتمام به سیر و سلوک و مجاهدت باطنی به استفاضه از منبع فیاض امیرالمومنین علی (ع) پرداختند و پس از تحمل مخالفت ها در تمام بلاد اسلامی ریشه دوانیدند ، در رد شبهه مخالفین گوید : « دلیل ندارد که ما این نسبت را تکذیب نموده و به واسطه مفاسد و معایبی که در میان این طایفه شیوع پیدا کرده ، اصل نسبت و استناد را انکار کنیم یا حمل به دکان‏داری بنماییم . » چرا که اولا : سرایت فساد در طایفه ای دلیل بطلان اصل انتساب و اصول اولیه شان نیست و اگر چنین باشد باید خط بطلان به دور همه مذاهب و ادیان کشید . ثانیا : در ایامی که مقام خلافت و کارگردانان جامعه اعتقاد خوشی در حق اهل بیت (ع) نداشتند و به دوستداران و منتسبین آنها فشار و شکنجه وارد می کردند ، اگر مقصود از طایفه صوفیه از انتساب به حضرت علی (ع) مجرد ترویج طریقه شان و جلب قلوب اولیای امور و عامه مردم بود ، هیچ دلیلی نداشت که خلفای مورد علاقه دولت و ملت را رها کرده ، به دامن پیشوای اول شیعه بچسبند یا مثلا به امام ششم یا هشتم انتساب جویند . (۳۱)&lt;br /&gt;گروهی هم به دنبال اشکال فوق فرقه ها و گروه هایی از متصوفه را ذکر می کنند و می گویند اعتقادات آنها کاملا سخیف و غیر اسلامی است و ربطی به تعالیم معنوی ائمه ندارد . درحالی که توجه نمی کنند که اولا اصل تصوف چنانکه مذکور شد اعتقاد به مقام باطن و ولایت در دین است نه اینکه عین مذاهب منتسب به تصوف باشد . فرقه هایی را که مخالفین از قدیم الایام به نام تصوف می خوانند تا خود تصوف را رد کنند مثل اتحادیه ، حلولیه ، نوریه ، واصلیه و عشاقیه اولا بیشتر ناظر به عقاید خاصی است که هرکس می تواند داشته باشد و نیازی نیست که اصولا صوفی باشد چون در میان هیچ یک از سلاسل نامی از آن فرق برده نشده و ثانیا از نظر اعتقادی نیز خود صوفیه حقیقی این عقاید را قبول ندارند و همواره از آن تبری جسته اند . (۳۲) ولی این امر را در مورد شیعه هم می توان گفت . در کتب تاریخی شیعه مثل فرق الشیعه نوبختی در قرن سوم یا تبصره العوام سید مرتضی رازی در قرن ششم نام حدود بیست فرقه از شیعه آمده و اقوالی از بعضی از آنها نقل شده که هر که آن اقوال را بشنود آنها را اصولا مسلمان نداند . فرقه های منحرفی مثل خطابیه ، غرابیه ، بیانیه ، کاملیه که خود مولف تبصره العوام هشت فرقه از آنها را کافر خوانده و اظهار تنفر و بیزاری می کند .&lt;br /&gt;گروهی هم به شواهد تاریخی استناد می جویند و می گویند منابع تاریخی در این مورد ضعیف است و نمی توان از نظر تاریخی ارادت و انتساب مشایخ صوفیه مثل بایزید بسطامی یا شقیق بلخی یا بشر حافی یا معروف کرخی را به ائمه اطهار اثبات کرد . (۳۳) درحالی که اولا از نظر تاریخی منابعی که موید این انتساب است بسیار بیشتر از منابع انکار آن است . و جالب توجه تر آنکه شرح این ارتباط ها مقدمتا در متون اهل سنت آمده و لذا نمی توان حمل بر شیعه تراشی بزرگان شیعی کرد . (۳۴) ولی نکته مهم تر این است که قبل از پرداختن به این مساله اصولا در بحث های تاریخی باید توجه داشت که چون صحت یک امر از نظر تاریخی وقتی محرز می شود که مورد نقد تاریخی قرار گیرد و منابع تاریخی آن را تایید کنند ، در این قبیل امور دینی که جنبه معنوی و باطنی آن غلبه دارد نمی توان چندان به منابع ظاهری تاریخی و روش رایج نقد تاریخی تکیه کرد چرا که این روش مبتنی بر نوعی نگرش پوزیتویستی ( positivism ) به تاریخ است که منکر جستجو در ماهیت و حقیقت امور می باشد . و هرچیز را فقط برحسب اوضاع و شرایط ظاهری تاریخی حصول آن می سنجد و معتبر می داند . و لذا از عالم معنوی امور و ارتباطات باطنی که فهم آن مستلزم انس و آشنایی بی واسطه است و در منابع ذکر نمی شود و اصولا به زبان نمی آید غافل می باشد . (۳۵) مثلا در مورد شیعه بنابر نقد تاریخی می گویند در دوره صفویه پیدا شده چون شواهد و مدارک موجود فرهنگی و تاریخی دال بر آن است یا در مورد تصوف گویند در قرن دوم هجری ظاهر گشته چون کسی به نام ابوهاشم کوفی در قرن دوم خود را صوفی خوانده است (۳۶) درحالی که توجه ندارند رواج اسم دلیل فقدان مسمی نیست .&lt;br /&gt;خود بزرگان تصوف و عرفان هم مورخ نبودند که به ثبت و ضبط اسناد اهتمام بورزند ، دعوی نوشتن تاریخ نیز نداشتند . و اصولا در آن ایام توجه به حوادث یومیه و تاریخ نگاری به سبک دوره جدید اهمیتی نداشت . متونی مثل تذکره الاولیای عطار را که شرح احوال مشایخ صوفیه است و از ذکر امام ششم آغاز می کند و به ذکر امام پنجم ختم می نماید ، نمی توان متنی تاریخی قلمداد کرد . تذکره الاولیاء متنی است در تذکره احوال و مقامات مشایخ طریقت تا مایه تذکر دیگران گردد و مرغ جانشان به پرواز درآید . عطار به جزییات تاریخی زندگی ایشان وقعی نمی نهد که بخواهد دقیقا معلوم دارد که بایزید بسطامی مرید امام باقر بوده یا صادق (۳۷) علیهما السلام و برای او فرقی نمی کند زیرا صرف اعتقاد و اصرار به این ارتباط و انتساب معنوی به ساحت مقدس ولایت برایش مهم می باشد که آن نیز حاصل بوده است . درباره مشایخ اولیه صوفیه هم مطابق متون خود صوفیه و هم بنابر این شجره نامه ها این اتصالات محرز و بلکه از اصول اولیه تصوف است و اساسا به قول هانری کربن « کسانی که در اصالت تاریخی این شجره نامه ها تردید کرده اند ، متوجه نبوده اند که هرقدر این شجره نامه ها کمتر تاریخی باشد ، بیشتر مبین اراده آگاهانه انتساب معنوی به یکی از امامان شیعه است . » (۳۸)&lt;br /&gt;نوع دیگر ایرادات مبتنی بر این است که چرا مشایخ کبار صوفیه مستقیما سه خلیفه اول را انکار نکرده و بلکه گاهی اوقات از آنها تمجید نیز کرده اند . درحالی که اولا باید توجه داشت که اختلافات حادی که بعدا خصوصا در زمان صفویه میان شیعه و سنی پیدا شد و عمدتا جهات سیاسی داشت لااقل در دو قرن اول اسلام وجود نداشته که کسی آن را ملاک برای زمان های بعد گیرد . ثانیا این اختلافات بیشتر در حوزه فقه و کلام که عرصه نزاع و تفرقه آرا است ظاهر می شود تا عرفان و تصوف و از این لحاظ عرفا بیش از آنکه به تبری‏ یا احیانا سب و لعن بپردازند به تولی و ایجاد اتحاد اسلامی می اندیشیدند . ثالثا مقایسه میان نوع مدح و ستایشی که از علی (ع) به عنوان کسی که دارای مقام ولایت و جانشینی است و ابوبکر و عمر و عثمان به عنوان اصحاب نزدیک پیامبر در متون مهم عرفانی مثل مثنوی مولوی شده یا تفاوتی که گاهی اوقات میان شیعه علوی و رافضی گذارده اند نشان می دهد که حقیقتا منظورشان چیست .&lt;br /&gt;اما کسانی هم این انتساب و ارادت را پذیرفته ولی آن را حاکی از صرف اظهار محبت و علاقه طبیعی بزرگان تصوف و عرفان به اهل بیت پیامبر یا امامان تصور کرده اند . اما با اندکی تامل در مبادی و اصول گفته شده در تصوف درمی یابیم که این انتساب صرفا اظهار علاقه به خویشان و نزدیکان جسمانی پیامبر نیست که بگوییم امری عادی بود . مگر منسوبین پیامبر و امامان علیهم السلام فقط منحصر به همان کسانی می شوند که در شجره نامه های تصوف اسمشان ذکر شده است ؟ پس چرا اسم منسوبین دیگر در این شجره ها ذکر نمی شود ؟ این انتساب و علاقه حتی به علی (ع) از آن جهت که پسر عم یا داماد پیامبر است نیست چرا که پیامبر عموزادگان و دامادهای دیگر نیز داشتند ، بلکه آن اعتقاد و انتساب به کسی است که در روز غدیرخم به ولایت و جانشینی پیامبر منصوب شد و حقیقت اسلام پس از پیامبر در وی ظهور کرد . این انتساب اظهار ارادت و اتصال معنوی و استفاضه ولوی و باطنی و اخذ منصوص علم از مقام ولایت ائمه اطهار و نهایتا باب آن علی (ع) است . بدین معنا تصوف حقیقتا علوی است و جز آن نمی تواند باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;  &lt;div id="footer"&gt;۱. متن منقح سخنرانی دکتر شهرام پازوکی در کنگره امام علی (ع) ، شیراز ، اسفند ۱۳۷۹ .&lt;br /&gt;۲. شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، جلد اول ، ص ۱۹ .&lt;br /&gt;۳. شرح نهج البلاغه ، کمال الدین میثم بحرانی ، جزء اول ، دفتر نشر کتاب ، تهران ، ۱۳۷۹ قمری ، ص ۷۹ .&lt;br /&gt;۴. نهج الحق و کشف الصدق ، حسن بن یوسف مطهر حلی ، مقدمه و تصحیح سید رضا صدر ، ص ۲۳۸ .&lt;br /&gt;۵. کشف الیقین فی فضایل امیرالمومنین ، حسن بن یوسف بن مطهر حلی ، ترجمه حمید رضا آژیر ، تهران ، ۱۳۷۹ ، ص ۹۳ .&lt;br /&gt;۶. جذبه ولایت ، ترجمه منهاج الکرامه ، ص ۱۷۳ .&lt;br /&gt;۷. مجلسی اول در رساله تشویق السالکین ( چاپ سوم ، تهران ، ۱۳۷۵ ، ص ۱۵ - ۱۷ ) و همچنین در مقدمه شرح فارسی من لا یحضره الفقیه ( منقول از زرین کوب ، عبدالحسین ، دنباله جستجو در تصوف ایران ، ص ۲۶۰ ) . مجلسی دوم نیز در ضمن تفکیک صوفیه شیعه و سنی در رساله اجوبه ( منقول در دین و سیاست در دوره صفوی ، رسول جعفریان ، قم ، ۱۳۷۰ ، ص ۲۵۸ - ۲۶۷ ) .&lt;br /&gt;۸. علامه سید محمد حسین طباطبایی ، رسالت تشیع در دنیای امروز ، تهران ، ۱۳۷۰ ، ص ۹۹ . علامه حسینی تهرانی نیز پس از قبول و اظهار اینکه حقیقت عرفان را که از امیرالمومنین علی (ع) ماثور است طریقه های صوفیه نشر داده اند ، گوید : « اصول دسته های تصوف از ۲۵ دسته تجاوز نمی کند و تمام این سلسله ها منتهی به حضرت علی بن ابی طالب (ع) می گردد » ( رساله لب اللباب ، تهران ، ص ۱۵۴ ) .&lt;br /&gt;۹. اخیرا ( ۱۳۸۶ قمری ) نیز کتابی به زبان عربی در صحت انتساب صوفیه به علی (ع) به نام « علی بن ابی طالب امام العارفین او البرهان الجلی فی تحقیق انتساب الصوفیه الی علی » تالیف یکی از علمای معاصر سنی به نام شیخ احمد بن محمد الصدیق الحسنی الادریسی ( متولد ۱۳۲۰ قمری ) در مصر چاپ شده است . مولف محدث بزرگی است و ۱۲۰ عنوان از تالیفاتش که عموما روایی می باشند در انتهای کتاب آمده است . وی در بخشی از این کتاب ضمن رد مناقشه ابن تیمیه و ابن خلدون در انتساب صوفیه به امام علی (ع) و اختصاص علی (ع) به علمی که شیخین آن را نداشتند ، دلایل اختصاص صوفیه به علی (ع) و انتساب بلاانقطاع خرقه شان را به آن حضرت اثبات می کند .&lt;br /&gt;۱۰. درباره سلسله های صوفیه جامع ترین اثر به زبان فارسی کتاب طرائق الحقائق تالیف محمد معصوم شیرازی است . به زبان انگلیسی هم کتاب طرائق صوفیه در اسلام ( The Sufi Orders in Islam ) اثر تریمینگام ( J.Spencer Trimingham ) می باشد ( چاپ اول : ۱۹۷۱ ) . کتاب دیگری به زبان آلمانی و بسیار مفصل به نام ( ‏Die Schiitischen Derwischord in Persiens ) ( درویشان شیعی ایران ) در سه جلد تالیف ریچارد گراملیش ( Richard Gramlich ) می باشد که مختص سلسله های شیعی در ایران است و از این جهت مکمل کتاب قبلی است ( چاپ اول : ۱۹۷۶ ، آلمان ) .&lt;br /&gt;۱۱. در میان نقشبندیه برخی طریق علوی را ترجیح می دهند ( ر.ک: عمده المقامات ، خواجه محمد فضل الله ، ص ۱۳۴ ) و بعضی طریق بکری را ( ر.ک: خواجه محمد پارسا ، قدسیه ، تصحیح احمد طاهری عراقی ، ص‏۳۱ ) . ظاهرا طریق بکری بعدها به تبعیت از شیخ احمد سرهندی مشهور به امام ربانی ( ۹۷۱ – ۱۰۳۴ ) و توسط او به تبعیت از عقاید متعصب سنی حکومت وقت در میان نقشبندیه متداول شد ( طرائق الحقایق ، ج ۲ ، ص ۱۱ ) ولی با این حال در میان جمعی از نقشبندیه مثل ساکنان ماوراء النهر چندان مورد توجه قرار نگرفت . به هرحال در این نسبت اشکال هایی هست و به نظر محققین تاریخ تصوف با تاریخ و سنت صوفیه توافق ندارد ( زرین کوب ، دنباله جستجو در تصوف ایران ، ص ۳۷۰ ) و نزد صوفیه هم مثل اهل تاریخ قابل حل نیست ( همانجا ، ص ۲۱۲ ) . از این رو مورد انکار بل تقبیح بزرگان تصوف قرار گرفته است . چنانکه قاضی نورالله شوشتری سلسله نقشبندیه را « سلسله مخترعه » خوانده ( مجالس المومنین ، ج ۲ ، ص ۸ ) و گوید شرذمه ای از آنان جهت ترویج بضاعت و گول زدن اهل سنت و جماعت نقش تصوفی جهت ابوبکر بسته و خرق اجماع قوم نموده و خرقه طریقت خود را به او بسته اند ( همان ، ص ۵ ) . عالم و عارف متاخر مرحوم مجذوبعلیشاه همدانی نیز طریقه بکریه را محض اختراع و غلط و مجعول متاخرین نقشبندیه می داند و در فصلی در کتاب مراه الحق ( تصحیح دکتر نوربخش ، ص ۹۳ - ۱۰۶ ) بیان قدح آن می کند . اما اینکه شوشتری گوید متاخرین نقشبندیه جهت ترویج بضاعت و گول زدن اهل سنت و جماعت سلسله خود را به ابوبکر نیز نسبت دادند ظاهرا از جهات تاریخی نیز اثبات می شود و شواهد صدق این گفتار مخالفت هایی است که بزرگان نقشبندیه با مشایخ صوفیه مشهور به تشیع مثل شاه نعمت الله ولی یا صاین الدین علی بن محمد ترکه و سید محمد نوربخش کردند و دیگر ارتباط نزدیکی است که نقشبندیه با حکام سنی مذهب مثل تیموریان داشتند و لذا نزد آنان سعایت مشایخ شیعی می کردند . ولی بطورکلی مساله سلسله و اتصال معنعن در میان نقشبندیه چندان استحکامی ندارد و لذا غالبا در تصحیح اتصال و فاصله زمانی دور میان برخی از مشایخ مثل انتساب شیخ ابوالحسن خرقانی به بایزید بسطامی یا انتساب خواجه بهاء الدین محمد نقشبندی ( وفات ۷۹۱ ق. ) به خواجه عبدالخالق غجدوانی ( وفات ۵۷۵ ق. ) قائل به انتساب روحانی شده اند و به دلیل همین فقدان کرسی نامه مسلسل و متصل ، بزرگانی از نقشبندیه مثل خواجه بهاء الدین اصولا برخلاف تعالیم اولیه تصوف منکر سلسله شده و گویند از سلسله کسی به جایی نرسد و باید اویسی بود ( قدسيه ، ص‏۲۹ ) .&lt;br /&gt;۱۲. بنابر خبر منقول در من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق ( باب الوصیه من لدن آدم (ع) ، تصحیح و ترجمه صدر بلاغی و علی اکبر غفاری ، تهران ، ۱۳۶۹ ، ج ۶ ، ص ۳ - ۶ ، حدیث ۵۴۰۲ ) این امانت الهی به طریق وصیت از آدم به شیث رسید و از آن به بعد در هر دوره نزد ولی آن دوره بود تا رسید به شخصی به نام برده [به فتح باء و راء] که ( احتمالا همان ابوطالب باشد ) و سپس از وی به پیامبر اکرم و از ایشان به علی (ع) رسید و این رشته در ائمه اطهار (ع) جاری شد . شیخ صدوق بین آدم تا خاتم از عده دیگری از اولیا و اوصیا یاد می کند که تعدادی از آنان همان پیامبران مذکور در قرآن و کتاب مقدس هستند .&lt;br /&gt;۱۳. سوره بقره ، آیه ۳۰ : من در زمین خلیفه ای قرار می دهم .&lt;br /&gt;۱۴. مثنوی معنوی ، تصحیح توفیق سبحانی ، دفتر دوم ، بیت ۸۱۷ .&lt;br /&gt;۱۵. مثنوی معنوی ، تصحیح توفیق سبحانی ، دفتر دوم ، بیت ۸۲۰ .&lt;br /&gt;۱۶. سوره بقره ، آیه ۱۸۹ : و از درها به خانه ها درآیید .&lt;br /&gt;۱۷. کلیات شمس تبریزی ، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر ، ج ۲ ، انتشارات امیرکبیر ، بیت ۸۳۲۵ .&lt;br /&gt;۱۸. مثنوی معنوی ، دفتر اول ، بیت ۳۱۷ .&lt;br /&gt;۱۹. درباره معنای حقیقی خرقه ، عارف و عالم بزرگ شیعه در قرن نهم شیخ ابن ابی جمهور احسایی حدیثی نبوی را در کتاب مجلی [به فتح میم] ( چاپ سنگی ، شیخ احمد شیرازی ، ۱۳۲۹ قمری ، ص ۳۷۹ - ۳۸۱ ) نقل و سپس شرح کرده که مجلسی اول نیز در تشویق السالکین ، ص ۱۵ - ۱۷ ، عینا نقل می کند . بنابر این حدیث پیامبر فرمود که در معراج در بهشت ، قصری را دیدند از یاقوت سرخ که داخل آن خانه ای از در سفید بود و در وسط خانه صندوقی . پیامبر از جبرئیل خواستند در صندوق را باز کند ولی وی گفت باید به اذن الهی باشد . پس از یافتن اذن الهی جبرئیل در صندوق را باز کرد . در آن دو چیز بود : فقر و مرقع . و خداوند فرمود این دو عزیزترین چیزها نزد من هستند که به عزیزانم می دهم . پس پیامبر پس از معراج خرقه را پوشید و سپس آن را به اذن الهی بر تن علی کرد . و آن حضرت بر تن پسر خود حسن (ع) تا حضرت قائم . احسایی در اینجا شرح می دهد که مراد از این خرقه ، خرقه ظاهری نیست و خرقه معنویه است که باید از صاحب مقام آن اخذ کرد . سپس درباره فقر و معنای باطنی آن که عبارت اخرای ولایت است سه حدیث را از پیامبر ذکر می کند و آن را حقیقت خرقه می داند . به این معنا ، ولایت معنوی مدلول و باطن خرقه ظاهری است . سید حیدر آملی نیز در جامع الاسرار و منبع الانوار ( تصحیح هانری کربن و عثمان یحیی ، ص ۲۳۰ - ۲۳۱)  روشن می کند که مراد از خرقه ، سر ولایت است و آن استعاره و مجاز برای تفهیم اهل صورت و ظاهر می باشد . درباره خرقه و معنای آن و حدیث مذکور ر.ک: پازوکی ، دکتر شهرام ، « حدیثی در ذکر خرقه صوفیه » ، عرفان ایران ، مجموعه مقالات (۸) ، ۱۳۸۰ .&lt;br /&gt;۲۰. مقدمه ، ابن خلدون ، ترجمه محمد پروین گنابادی ، ج ۲، انتشارات علمی و فرهنگی ، ص ۹۸۲ .&lt;br /&gt;۲۱. علامه طباطبایی همین استدلال را می آورد و می گوید : « یکی از بهترین شواهدی که دلالت دارد بر اینکه ظهور این طایفه از تعلیم و تربیت ائمه سرچشمه می گیرد این است که همه این طوایف ( که در حدود ۲۵ سلسله کلی می باشند و هر سلسله منشعب به سلسله های فرعی متعدد دیگری است ) به استثنای یک طایفه ، سلسله طریقت و ارشاد خود را به پیشوای اول شیعه منتسب می سازند » ( رسالت تشیع در دنیای امروز ، ص ۹۹ ) .&lt;br /&gt;۲۲. سلطه فقه و کلام در مذهب شیعه به حدی رسید که در قرن هشتم سید حیدر آملی به جوش و خروش آمده می گوید : در میان اکثر صوفیه [ در عین انتسابشان به مقام ولایت علی(ع) ] این تصور رایج شده که ائمه معصومین عاری از این فضیلت [ معارف عرفانی ‏] هستند و شیعه [ رسمی ‏] هم خیال می کند که فضیلت امامانشان منحصر به علوم ظاهری است که میان ایشان متداول است ( جامع الاسرار و منبع الانوار ، ص ۹ ) . مساعی علمای عارف مسلک بزرگ شیعه در این دوره از ابن میثم بحرانی و علامه حلی تا سید حیدر آملی ، ابن فهد حلی ، ابن ابی جمهور احسایی و قاضی نورالله شوشتری در همین مسیر ایضاح و تفهیم اتحاد تصوف و تشیع است .&lt;br /&gt;۲۳. مقصود اصلی قاضی نورالله شوشتری از تالیف مجالس المومنین رد قائلین به جعلی بودن مذهب شیعه و خصوصا نشان دادن حقیقت عرفانی آن است و برخلاف آنچه بعدا گفته شد این رای را به تکلف و به منظور « شیعه تراشی » به میان نیاورده بلکه ماهیت تشیع را مد نظر قرار داده است .&lt;br /&gt;۲۴. مثلا رجوع کنید به : تاریخ ادبیات ایران ، ادوارد براون ، ترجمه و حواشی فتح الله مجتبایی ، تهران ، ۱۳۶۱ ، ج ۱ ، ص ۲۸۶ . در مقابل اکثریت غالب مستشرقین ، کسانی هم مثل هانری کربن با اتخاذ روش پدیدارشناسی برای شیعه حقیقت و اصالتی قائل هستند و آن را عین تصوف و عرفان می دانند . از دیگر تحقیق هایی که پس از کربن با همین روش در خصوص منشا و ماهیت اصلی تشیع صورت گرفته و به نتیجه واحدی با کربن رسیده کتاب ذیل است :&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;Amir – Moezzi , The Divine Guide in Early Shiism , translated into English by D.Streight ,  SUNY , 1994.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;۲۵. مثنوی معنوی ، دفتر سوم ، بیت ۳۸۳۳ .&lt;br /&gt;۲۶. جذبات الهیه ، منتخبات کلیات شمس الدین تبریزی ، تصحیح شیخ اسدالله ایزدگشسب ، انتشارات حقیقت ، تهران ، ۱۳۷۸ ، ص ۱۰۰ .&lt;br /&gt;۲۷. مثنوی معنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۴۱۴۶ .&lt;br /&gt;۲۸. همان ، دفتر اول ، بیت ۳۷۷۱ .&lt;br /&gt;۲۹. به قول فروزانفر در مورد شیخ عطار ( شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدین عطار ، ۵۷ - ۶۱) : « بنابراین عشق و اخلاص او [ عطار ] بدان ولی مطلق و مرشد کامل ، امری است بسیار طبیعی و به اقتضای رسوخ اوست در مسلک تصوف . و تبعیت او در فروع مذهب از ابوحنیفه ... یا شافعی منافاتی با ارادت و اخلاص عاشقانه اش به حضرت مولی الموالی علی (ع) ندارد و به فرض که او [ عطار ] را سنی بدانیم بدون شک پیرو هیچ یک از ائمه اربعه بالاختصاص نبوده و اطلاق حنفی یا شافعی و حنبلی یا مالکی بر او روا نیست زیرا صوفیه در فروع دین تابع هیچ یک از این چهار تن به تنهایی نبوده اند بلکه در هر مساله از مسایل فرعی دین به مصلحت حال عمل می کرده اند و فتوای یکی از چهار تن را ترجیح می داده اند و مقید به تبعیت شخص به خصوصی نبوده اند » و لذا می توان گفت خود اجتهاد می کرده اند .&lt;br /&gt;۳۰. قاضی نورالله شوشتری ، مجالس المومنین ، ج ۲ ، ص ۶ .&lt;br /&gt;۳۱. رسالت تشیع در دنیای امروز ، ص ۹۹ تا ۱۰۴ .&lt;br /&gt;۳۲. اسامی این فرق بی آنکه درباره هویت و اصل و نسب آنها ذکری شود در کتب مخالفین تصوف و عرفان از تلبیس ابلیس جوزی تا خیراتیه آقا محمد علی کرمانشاهی و حدیقه الشیعه منسوب به مقدس اردبیلی نقل شده است . درحالی که خود صوفیه ذکری از آن ها نکرده اند و حتی در کتب تاریخی مثل ملل و نحل شهرستانی این فرقه ها به اشخاص معینی انتساب داده شده بی آنکه صراحتا اسمی از صوفی بودن آنها برده شود .&lt;br /&gt;۳۳. از میان مطالبی که بنابر استنادات تاریخی در رد انتساب صوفیه به ائمه نوشته شده ، مقاله « نسبت سلسله های صوفیه با ائمه آل البیت » تالیف منوچهر صدوقی سها ( کیهان اندیشه ، شماره ۴۹ ، ص ۳ - ۱۱ ) است . با این حال مولف مقاله که نتوانسته فی الجمله این انتساب را رد کند بالاخره با شک و شبهه در انتهای مقاله به این نتیجه می رسد که « تواند بود که گفته شود که صوفیه معاصر ائمه (ع) باطنا از اصحاب آن بزرگواران می بوده اند و عدم انتساب ظاهری آنان ناشی می بوده است از تقیه و به متن واقع نیز این احتمال موجود است . » در نقد این مقاله ، نوشته دیگری به نام « ارادت و اعتقاد صوفیه به خاندان علوی » تالیف بهروز صاحب اختیاری ( کیهان اندیشه ، شماره ۵۱ ، ص ۱۷۱ - ۱۷۶ ) در خصوص تایید این انتساب نوشته شده است .&lt;br /&gt;۳۴. برای مثال می توان به منابعی که ارادت شقیق بلخی و بشر حافی را به امام موسی کاظم (ع) نشان می دهد اشاره کرد ( ر.ک: حامد الگار ، « امام موسی کاظم و اخبار اهل تصوف » ، ترجمه آزرمیدخت مشایخ فریدنی ، نشریه معارف ، اسفند ۱۳۷۲ ، ص ۴۲ - ۵۵ ) .&lt;br /&gt;۳۵. با همین مبانی و اصول اکنون در غرب در نقد تاریخی کتاب مقدس به جایی رسیده اند که میان عیسای تاریخی که منابع تاریخی وی را قبول و تایید می کنند و عیسای دینی که به زعم آنان معلوم نیست همان عیسای تاریخی باشد فرق گذارده اند و اولی را حقیقی می دانند .&lt;br /&gt;۳۶. عجیب است که نام این شخص در هیچ یک از سلاسل صوفیه نیامده است .&lt;br /&gt;۳۷. و چقدر بعید خواهد بود که بایزید بسطامی را حنفی بدانیم . در اسرار التوحید ( تصحیح محمد رضا شفیعی کدکنی ، ج ۱ ، ص ۲۰ - ۲۱ ) آمده که شیخ کبیر بایزید بسطامی مذهب ابوحنیفه نداشته و مرید امام جعفر صادق و سقای او بوده و امام او را بایزید سقا گفته است .&lt;br /&gt;۳۸. تاریخ فلسفه اسلامی ، ترجمه سید جواد طباطبایی ، ص ۲۶۹ .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt;عرفان ایران : مجموعه مقالات (۱۷) / گردآوری و تدوین دکتر مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۲ / صص ۱۶ – ۳۳&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-5146817771408247257?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5146817771408247257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5146817771408247257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/05/blog-post_11.html' title='دفاعیه ها :‌ تصوف علوی / دکتر شهرام پازوکی‏'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-5383664010517104263</id><published>2007-05-04T07:13:00.000+03:30</published><updated>2007-05-04T07:46:11.077+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها : استاد شعرائی [ شعرانی ] و عرفان و تصوف‏ / اکبر ثبوت‏</title><content type='html'>استاد ذوفنون علامه ابوالحسن شعرائی [ شعرانی ] (۱) تهرانی ( ۱۳۹۳ - ۱۳۲۰ ه. ق. ) - اعلی الله مقامه و ضاعف اکرامه - از علمای بزرگی بود که در سده های اخیر کسی را به جامعیت علمی او کمتر می توان یافت [(۲)] . نقش او در ترویج و تعالی فرهنگ و معارف اسلامی ، بیش از آن است که از عهده تبیین آن برتوانم آمد . با این همه ، به مصداق المیسور لا یسقط بالمعسور ، در فرصت کوتاهی که بود ، اینجانب گفتاری در صد صفحه به عنوان یادآور پاره ای از کمالات و فضایل ایشان فراهم آورد تا به مناسبت سی و دومین سال درگذشت آن بزرگوار منتشر شود . بخشی از آن گفتار را که با موضوع نشریه گرامی عرفان ایران مناسبت داشت به نظر خوانندگان محترم می رساند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;با عرفان و تصوف‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;استاد شعرائی در برخورد با عرفان و تصوف ، شیوه ای بسیار منطقی و معتدل داشتند . نه مانند برخی از شیفتگان عرفان ، همه ابعاد دین را تابع آرای عرفا قرار می دادند ؛ و نه مثل مخالفان عرفان ، در مقام نفی مطلق آن بودند . مرزها را حفظ می کردند و در عین پاسداری از حریم کلام و فقه و شریعت ، مکتب و آرای عرفا را به دیده حرمت می نگریستند و در این مسیر چندان پیش رفتند که به تبع جدشان ملا فتح الله کاشانی صاحب منهج الصادقین ، حتی از انا الحق گویی حلاج ، تفسیری موجه و مقبول عرضه فرمودند ؛ و آن را ناشی از توغل در توحید و یقین به فنا و استهلاک همه موجودات در وجود حق شمردند (۳) . و البته این توجیه از سوی متشرعان متعصب و ضد عرفان که سخن حلاج را کفرآمیز می دانستند قویا تخطئه شد و مورد نکوهش و حمله قرار گرفت (۴) ؛ و یک بار یکی شان با لحنی تعرض آمیز خطاب به استاد گفت : آخر چه معنی دارد که صاحب منهج الصادقین می نویسد : « یکی از عرفا در مناجات گفت : خداوندا ! این چه حال است که فرعون « انا ربکم الاعلی گفت و حلاج انا الحق گفت ؛ و با آنکه هر دو یک دعوی کردند روح فرعون در اعماق دوزخ است و روح حلاج در برترین مراتب بهشت ؟ هاتفی در پاسخ او گفت : چون فرعون به خودبینی درافتاد و همه خود را دید و حلاج خود را در خدا گم کرد . پس در میانه فرق بسیار است . » این حرف ها یعنی چه ؟ استاد گفتند ، یعنی :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;در سرای انا الحق دو بوالفضول زدند&lt;br /&gt;یکی قبول و یکی رد شد این چه بلعجبی است&lt;/div&gt;اگر هم توجیه عقلی و شرعی کلام حلاج را می خواهی من در ذیل همانچه نقل کردی نوشته ام . همچنین علیرغم کسانی که به خیال خود عرفان را از تصوف تفکیک و اولی را می ستایند و دومی را مذمت می کنند ، استاد شعرائی هیچ پروایی از تایید تصوف و ستایش کسانی از پیشوایان صوفیه - حتی صوفیه متاخر - نداشتند و از آنان - چه در نوشته ها و چه در درس های خود - با تکریم فراوان یاد می کردند . بنیانگذار آیین تصوف را امام علی (ع) ؛ و صوفیان نخستین همچون بایزید بسطامی و معروف کرخی را وابسته به امامان معصوم (ع) می دانستند ؛ و در این مورد به کلام علامه حلی که در نظر ایشان بزرگترین علمای اسلام بود استناد می فرمودند - نیز به کلام شهید اول که به لحاظ مرتبت دومین فقیه در کل تاریخ شیعه به شمار می رود و در کتاب الوقف از اثر بسیار مهم خود الدروس الشرعیه فی فقه الامامیه ، شرایط وقف بر صوفی و خانقاه را ذکر کرده و از جمله این که : « و الصوفیه المعرضون عن الدنیا المشتغلون بالعباده ، و فی اشتراط ترک الحرفه تردد و لا یشترط سکنی الرباط و لالبس الخرقه من شیخ و لازی مخصوص » . (۵)&lt;br /&gt;یک بار که در مجلس درس ، سخن استاد به اینجا رسید ، من با استجازه از ایشان چند بیت از یک قصیده شهید را که به یاد داشتم خواندم ؛ همان قصیده ای که صاحب روضات درباره آن می نویسد : « تشهد بغایه ارتفاع الرجل فی مراتب الذوق و العرفان » (۶) و این هم اصل و ترجمه آنها :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;بالشوق و الذوق نالوا عزه الشرف‏&lt;br /&gt;لا بالدلوف و لا بالعجب و الصلف‏&lt;br /&gt;و مذهب القوم اخلاق مطهره&lt;br /&gt;بها تخلقت الاجساد فی النطف‏&lt;br /&gt;صبر و شکر و ایثار و مخمصه&lt;br /&gt;و انفس تقطع الانفاس باللهف‏&lt;br /&gt;و الزهد فی کل فان لا بقاء له‏&lt;br /&gt;کما مضت سنه الاخیار فی السلف‏&lt;br /&gt;قوم لتصفیه الارواح قد عملوا&lt;br /&gt;و اسلموا عرض الاشباح للتلف‏&lt;br /&gt;ما ضرهم رث اطمار و لا خلق‏&lt;br /&gt;کالدر حاصره مخلولق الصدف‏&lt;br /&gt;لا بالتخلق بالمعروف تعرفهم‏&lt;br /&gt;و لا التکلف فی شی‏ء من الکلف‏&lt;br /&gt;لیس التصوف عکازا و مسبحه (۷)&lt;br /&gt;کلا و لا الفقر رویا ذلک الشرف‏&lt;br /&gt;و ان تروح و تغدو فی مرقعه&lt;br /&gt;و تحتها موبقات الکبر و السرف‏&lt;br /&gt;الفقر سر و عنک النفس تحجبه‏&lt;br /&gt;فارفع حجابک تجلو ظلمه التلف‏&lt;br /&gt;و فارق الجنس و اقر النفس فی نفس‏&lt;br /&gt;وغب عن الحس واجلب دمعه الاسف‏&lt;br /&gt;و اقل المثانی و وحد ان عزمت علی‏&lt;br /&gt;ذکر الحبیب وصف ما شئت و اتصف‏&lt;br /&gt;و اخضع له و تذلل اذ دعیت له‏&lt;br /&gt;و اعرف محلک من آباک و اعترف‏&lt;br /&gt;وقف علی عرفات الذل منکسرا&lt;br /&gt;و حول کعبه عرفان الصفا فطف‏&lt;br /&gt;و ادخل علی خلوه الافکار مبتکرا&lt;br /&gt;وعد الی حانه الاذکار بالصحف‏&lt;br /&gt;و ان سقاک مدیر الراح من یده‏&lt;br /&gt;کاس التجلی فخذ بالکاس و اغترف‏&lt;br /&gt;و اشرب و اسق و لا تبخل علی ظما&lt;br /&gt;فان رجعت بلا ری فوا اسفی (۸)&lt;/div&gt;استاد معتقد بودند نکوهش هایی که در بعضی از روایات از صوفیان می بینیم ، از قبیل نکوهش هایی است که - در احادیث معتبر - از علما و متکلمان شده ؛ و همان سان که نکوهش های وارده در احادیث ، درحقیقت متوجه علمای سوء و اهل مجادله است نه همه علما ، غرض از آنچه در مذمت صوفیان وارد شده نیز صوفیان دنیاپرست است نه همه صوفیان . و بستگان بدین قوم شریف ( صوفیان ) مانند سایر طبقات ، اکثرا صالح و گروهی منحرف بودند . (۹) استاد با طعن و تعریض به صوفی کشی های دوره فتحعلیشاه ، انگیزه آن تبهکاری ها را ترس حکومت از این می دانستند که تحت لوای تصوف ، قیامی برای سرنگون ساختن حکومت صورت گیرد . و دفاع از دین و مقابله با بدعت را صرفا پوششی می شمردند که زورمندان عصر ، انگیزه حقیقی خود را در زیر آن پنهان ساخته بودند . در مقدمه نفائس الفنون با اشاره به حوادث عصر فتحعلیشاه می نویسند :&lt;br /&gt;« هر روز یکی از مشایخ متنفذ ظاهر می شد و مردم را شیفته خود می کرد و شاه بیم داشت که [ وی‏ ] به نیروی مریدان - مانند صفویه - بر مملکت مستولی گردد . خصوصا که نام شاه بر خویش می نهادند - مانند معصومعلیشاه و نورعلیشاه . فتحعلیشاه بیشتر از همین می ترسید و نقد علما را بر فاسقان صوفی نما وسیله برانداختن اساس تصوف ساخت ؛ و عامه ساده لوح را به عداوت سالکان راه حق برانگیخت ؛ و آنان را دشمن دین و خدا و مخالف مذهب جعفری شمرد ؛ با آنکه اساس معرفت حق و دقایق توحید و طرق تکمیل نفس ، به بیان محکم و شیرین آنان استوار گشت و اصول مذهب جعفری به قوت شمشیر آنان مستقر شد . او چند تن دوره گرد فاجر و عامی جلف و ناسترده سبلت ژولیده موی و گدای هرزه درای را دستاویز کرده ، چنان می نمود که عرفای شامخین از این گروه اند . حق این بود که [ فتحعلیشاه ‏] ریاضت مشروع و معرفت کامل خداوند و تهذیب نفوس را که تصوف حقیقی است ترویج می کرد و بدعت ها را برمی انداخت ؛ نیک را نیک می گفت و بد را بد . نه آنکه تصوف را مطلقا بد گوید ؛ اما او غرض دیگر داشت . » (۱۰)&lt;br /&gt;از مرحوم علامه طباطبایی هم نقل می کردند که با اشاره به آن صوفی کشی ها فرموده بودند : استقرار مشروطه در ایران ، با همه معایب فراوانی که داشت - از جمله غرب گرایی و بی دینی و لاابالی گری - این پیامد بسیار مطلوب را هم داشت که پس از آن ، درویش کشی منسوخ شد ؛ و آزادی نسبی برای گفتگوهای عرفانی به دست آمد ؛ وگرنه هنوز قتل و غارت سالکان راه حق ادامه داشت (۱۱) . نیز این طنز دلپذیر را حکایت می کردند که در دوره فتحعلیشاه ، یکی از پیروان نورعلیشاه را دستگیر کرده و به حضور شاه آوردند . شاه گفت : باید نورعلیشاه را لعنت کنی . او پاسخ داد : نور نام خداست ( الله نور السموات و الارض ) و نمی توانم لعنتش کنم ؛ علی هم نام خدا و نام مولی است و العیاذ بالله نمی توانم لعنتش کنم . می ماند شاه ؛ اگر امر بفرمایید لعنتش کنم ! (۱۲)&lt;br /&gt;استاد شعرائی با مشایخ صوفیه معاصر روابط نیکویی داشتند ؛ از برخورد مرحوم حاج شیخ عبدالله حایری صوفی با رضاخان و عزت نفس و مناعت طبعی که در برابر او از خود نشان داد ، با تحسین یاد می کردند و می گفتند که وقتی بیمار شده بود ، طبیب از او پرسید : شما قند دارید ؟ و او پاسخ داد : بلی دو سه کیلو قند در خانه داریم ! طبیب به تصور آن که او سوال را متوجه نشده گفته بود با قندی که در خانه دارید کار ندارم خودتان چه ؟ او در پاسخ این بیت را خوانده بود :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;کان قندم نیستان شکرم‏&lt;br /&gt;هم ز من می روید و من می خورم (۱۳)&lt;/div&gt;مرحوم حاج سلطانحسین تابنده گنابادی رضاعلیشاه قطب طریقت نعمت اللهی گنابادی را نیز کرارا در منزل استاد شعرائی دیده بودم و استاد در گفته ها و نوشته هایشان از دانش و معنویت و آثار وی با احترام یاد می کردند (۱۴) و می گفتند آقای تابنده علاوه بر شوونی که در عالم طریقت دارند ، در علوم شرعی هم مجتهدند و مراجع بزرگ عصر مثل مرحوم آیت الله کاشف الغطاء اجتهاد ایشان را تصدیق و تایید کرده اند . همچنین علم و فضل و تتبعات مرحوم سید عبدالحجه بلاغی ( حجتعلیشاه ) از مشایخ متاخر صوفیان نعمت اللهی را می ستودند و می فرمودند که اجتهاد ایشان به تایید کثیری از فقهای بزرگ از جمله مرحوم کاشف الغطاء رسیده است (۱۵) و اگر وارد وادی عرفان نمی شدند و برچسب « صوفی » به ایشان نمی خورد ، می توانستند از امتیازات شغلی روحانیت به نحو اتم استفاده کنند . ولی ایشان همه این امتیازات را فدای گرایش های عرفانی خود کردند . در دهه سوم ماه صفر نیز که در مسجد مرحوم شعرائی - مسجد حوض - پیش از ظهرها مراسم روضه خوانی بود ، در میان واعظانی که منبر می رفتند ، مرحوم سید ابوالفضل کمالی سبزواری واعظ و منبری صوفی هم بود ؛ و یک بار میان او و مرحوم حاج شیخ عباسعلی اسلامی سبزواری از پیروان میرزا مهدی اصفهانی و واعظ ضد فلسفه و عرفان ، برخورد تندی روی داد که با لطف تدبیر استاد شعرائی ختم به خیر شد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;  &lt;div id="footer"&gt;۱. در قدیمی ترین اثری که از استاد به چاپ رسیده و من دیده ام ( فلسفه اولی ‏، تاریخ انتشار ۱۳۱۶ ش ) نام ایشان « شعرائی » ضبط شده - آن هم سه بار - و در دیگر کتاب هایشان نیز گاهی نامشان به همین صورت و گاهی « شعرانی » ضبط شده ؛ و من اولی را ترجیح می دهم زیرا : اولا در لغتنامه دهخدا در فصلی که به معرفی اعضای لغت نامه اختصاص یافته ، از ایشان با عنوان شعرائی یاد شده و ظن قوی بر آن است که این ضبط مستند به اسناد رسمی دولتی بوده است . همچنین در سال ۱۳۴۰ ه. ش. اداره کل انتشارات و رادیو ، کتابی به نام کارنامه بزرگان ایران منتشر کرد که استاد شعرائی یکی از مولفان آن بود و در مقدمه ای که مرحوم دکتر مهدی بیانی برای معرفی مولفان آن نوشت ، از استاد با عنوان شعرائی یاد شده است . ثانیا عنوان « شعرانی » هرچند می‏تواند یادآور نسبت به شعری‏ ( تخلص جد استاد ) باشد ، اما بیشتر یادآور نسبت به شعران ( نام دو کوه یکی در موصل و دیگری در تهامه ) است که ارتباطی با استاد ندارد درحالی که ضبط شعرائی صرفا یادآور نسبت به شعری‏ است . امید است با دستیابی مستقیم به اسناد رسمی دولتی ( از جمله در اداره ثبت احوال و دانشگاه و سازمان لغتنامه ) این اختلاف به صورت قطعی حل شود و با ارائه نص ، محلی برای اینگونه اجتهادها نماند .&lt;br /&gt;[ ۲. علامه استاد شعرائی استاد بسیاری از اساتید حوزه من جمله آیت الله حسن حسن زاده آملی بوده اند . ]&lt;br /&gt;۳. منهج الصادقین ، ملا فتح الله کاشانی ، به تصحیح ابوالحسن شعرائی ، چاپ تهران ، کتابفروشی اسلامیه ، ۱۳۷۸ ، ج ۱۰ ، صص ۶ - ۱۴۴ ، متن و پاورقی .&lt;br /&gt;۴. همان کتاب ، به تصحیح سید ابوالحسن مرتضوی ، چاپ تهران ، انتشارات علمیه اسلامیه ، ج ۱۰ ، صص ۶ - ۱۴۴ ، پاورقی .&lt;br /&gt;۵. صوفیان روگردان از دنیا و مشغول عبادت . اما این که مشروط به نداشتن حرفه و پیشه باشد ، مورد تردید است . همچنین سکونت در خانقاه و پوشیدن خرقه از دست شیخ و داشتن لباس خاص شرط نیست - بنگرید به ترجمه و شرح فارسی کشف المراد ، ابوالحسن شعرائی ، چاپ تهران ، کتابفروشی اسلامیه ، ۱۳۹۸ ه. ق. ص ۵۵۶ ، متن و پاورقی .&lt;br /&gt;۶. گواه است بر اوج ترقی این مرد در مراتب ذوقی و عرفانی .&lt;br /&gt;۷.&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;طریقت به جز خدمت خلق نیست&lt;br /&gt;به تسبیح و سجاده و دلق نیست‏&lt;/div&gt;۸. به یاری شوق و ذوق بود که به مقام عزت و شرف رسیدند نه گام ها را کوتاه برداشتن و خودپسندی و خودستایی .&lt;br /&gt;شیوه این طایفه ( عارفان ) ، آراستگی به خوی های پاکیزه است که از آغاز به آن متخلق باشند .&lt;br /&gt;شکیبایی ، سپاسگزاری حق ، مقدم داشتن دیگران بر خود ، تحمل گرسنگی و جان هایی که با اندوه ، راه نفس ها را بزند .&lt;br /&gt;و زهد ورزیدن در مورد هر آنچه فانی است و آن را بقایی نیست - همانگونه که سنت نیکان گذشته بوده است .&lt;br /&gt;طایفه ای که برای تصفیه جان ها کوشیدند و تن و کالای جهان را تسلیم فنا کردند .&lt;br /&gt;از اینکه جامه هاشان کهنه و فرسوده بود زیانی نکردند - همچون مرواریدی که صدفی کهنه گرداگرد آن را بپوشاند .&lt;br /&gt;با آراستگی به کارهای نیکو است که می توان آنان را شناخت ؛ نه با تکلف ورزیدن در آنچه به آن حریص باشند .&lt;br /&gt;تصوف آن نیست که تسبیح و عصای خاص در دست گیرند - هرگز - و فقر آن نیست که اینها را برای خود شرف بیانگارند .&lt;br /&gt;مرقعی دربر کنند که زیر آن ، پرتگاه های خودبینی و خطا را پنهان دارند .&lt;br /&gt;فقر سری است که نفس ، تو را از آن در حجاب می دارد . حجاب خود را بردار تا ظلمت هلاکت از میانه برخیزد .&lt;br /&gt;از جنس خود جدا شو و جان را در یک دم ( نفس ) جمع کن ؛ از عالم حس غایب شو و اشک افسوس ببار .&lt;br /&gt;دویی ها را دشمن بدار و اگر عزم ذکر یار داری یکی گوی و یکی جوی ، و آنچه را می خواهی وصف کن و به صفات نیکو معروف شو .&lt;br /&gt;چون به سوی او خواندندت در برابر او خضوع نمای و فروتن باش و جایگاه خود را در برابر پدرانت بشناس و بدان اعتراف کن .&lt;br /&gt;با شکستگی در عرفات نرمی و فروتنی بایست و گرداگرد کعبه عرفان صفا طواف کن .&lt;br /&gt;بامدادان در خلوت فکر درآی و با صحیفه ها به سوی میخانه ذکر بازگرد .&lt;br /&gt;اگر ساقی مجلس ، به دست خود جامی از باده تجلی به تو داد ، بگیر ، بنوش و بنوشان و با بخل ورزیدن ، تشنگی را بر خود و دیگران مپسند . که اگر پیش از سیراب شدن بازگردی ، جای افسوس و اندوه است .&lt;br /&gt;( بنگرید به : روضات الجنات ، محمدباقر موسوی خوانساری ، ج ۷ ، چاپ قم ، ۱۳۹۲ ه. ق. ، صص ۸ – ۱۶ ، اعیان الشیعه ، سید محسن امین ، ج ۱۰ ، چاپ بیروت ، ۱۴۰۳ ه. ق. ، ص ۶۳ )&lt;br /&gt;۹. ترجمه و شرح کشف المراد ، ص ۵۵۶ ، پاورقی ؛ نفائس الفنون ، ج ۱ ، مقدمه ، ص ۱۵ .&lt;br /&gt;۱۰. نفائس الفنون ، شمس الدین محمد آملی ، به تصحیح ابوالحسن شعرائی ، چاپ تهران ، کتابفروشی اسلامیه ، ج ۱ ، مقدمه ، صص ۷ - ۱۶ ؛ نیز ترجمه و شرح کشف المراد ، ص ۵۱۴ .&lt;br /&gt;۱۱. این روایت را دیگران از جمله مرحوم آیت الله سید محمد حسین حسینی نیز از علامه طباطبایی نقل کرده اند ، بنگرید به : روح مجرد ، محمدحسین حسینی تهرانی ، چاپ تهران ، ۱۴۱۶ ه. ق. ص ۳۶۳ .&lt;br /&gt;۱۲. این روایت را آقای حسن زاده آملی نیز با اندک اختلافی از زبان استاد شعرائی آورده اند ( بنگرید به هزار و یک کلمه ، حسن حسن زاده آملی ، چاپ قم ، ۱۳۷۷ ، ج ۲ ، ص ۴۵۹ ) و در طرائق الحقایق تالیف نایب الصدر شیرازی ( ج ۳ ، ص ۲۰۳ ) نیز آمده است .&lt;br /&gt;۱۳. شرح برخورد مرحوم حاج شیخ عبدالله حایری با رضاشاه و اصولا شرح مفصل زندگی وی در عرفان ایران ، شماره ۱۱ ، زمستان ۱۳۸۰ نیز آمده است .&lt;br /&gt;۱۴. نثر طوبی ، ابوالحسن شعرائی ، چاپ تهران ، کتابفروشی اسلامیه ، ۱۳۹۸ ه. ق. ، ج ۱ ، ص‏۱۸۴ .&lt;br /&gt;۱۵. در مقاله ای که اینجانب در شرح احوال و آثار مرحوم کاشف الغطاء نگاشته و امید است به زودی منتشر شود ، در باب گرایش های فلسفی و عرفانی وی توضیحات کافی آمده و از اجازات او برای برخی از مشایخ متاخر صوفیه سخن رفته است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt; عرفان ایران مجموعه مقالات (۲۷ - ۲۸ ) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۵ / صص ۱۲ – ۲۰&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-5383664010517104263?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5383664010517104263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5383664010517104263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='دفاعیه ها : استاد شعرائی [ شعرانی ] و عرفان و تصوف‏ / اکبر ثبوت‏'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-9124063623928758131</id><published>2007-04-27T07:32:00.000+03:30</published><updated>2007-04-27T07:45:50.345+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عرفان ، تصوف'/><title type='text'>عرفان ، تصوف : صلح و مراتب آن در تصوف / دکتر محمدرضا ریخته گران</title><content type='html'>&lt;div id="strong"&gt;این مقاله در آذرماه ۱۳۷۵ در سمینار « فرهنگ صلح : تجربه و آزمون » در دهلی‏نو به زبان انگلیسی قرائت شده است . (۱) &lt;/div&gt;مترجم : سيد مصطفی شهرآیینی‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;« یا ايتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی » (۲)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;۱&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;در تصوف ، سه مقام صلح هست که سالک ، بنابر حال معنویش در هر کدام از آنها گام می نهد . البته ، مقیم مرحله پایین تر را راهی به مقامات بالاتر نیست و به دلیل اختلاف در شان و رتبه ، درباره سالکان این سه مقام ، نمی توان معیار واحدی را به کار برد .&lt;br /&gt;این مقامات سه گانه عبارتند از : صلح در مرتبه اسلام ( تسلیم و خودسپاری به اراده الهی ) ، صلح در مرتبه ایمان ( صلح الهی که بر قلب مومن وارد می شود ) و صلح در مرتبه احسان ( فضیلت تقدس کننده‏ ای که با آن ، بساط سیئات و مفاسد برچیده می شود ) .&lt;br /&gt;صلح ، در مرتبه اسلام ، به جنبه های جسمانی و اجتماعی انسان ها ، در مرتبه ایمان به قلب و جهان صغیر ؛ و سرانجام ، در مرتبه احسان به روح و جهان کبیر مربوط است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;۲&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;واژه « peace » برگرفته از واژه لاتینی « pax » است که خود آن نیز ، ریشه در واژه « pak » به معنای « fasten » ( بستن و محکم کردن ) دارد . ریشه این واژه نیز سرانجام ، « fastuz » به معنای « ثابت و مستحکم » است که واژه « fast » انگلیسی به معنای استوار ایستادن ، پابرجایی ، و آنچه به آسانی تزلزل بردار نیست ، نیز ریشه در آن دارد . در لاتینی برای معنای « استوار ایستادن » از واژه « stabilis » استفاده می کنند . بنابر این ، چنانکه از ریشه های واژه « fasten » پیدا ست ، زمانی آن با واژه « to establish » ( استوار و مستحکم ساختن ) هم معنا بوده است . مفهوم « تحکیم بخشیدن » ، که شالوده « صلح » است ، مفاهیم « ثبات » و « پایداری » را نیز که از همان ریشه « stabilis » هستند ، دربرمی گیرد . بنابر این ، صلح به معنای رسیدن به اوضاع ثبات و استحکام است که از هرگونه عوامل تزلزل و ناپایداری برکنار باشد .&lt;br /&gt;صلح سیاسی به ثبات اجتماعی مربوط است . وقتی جامعه ای به ثبات می رسد ، پایدار و پابرجا و مستحکم می شود و از همه ناسازگاری ها و عدم تعادل ها و جنگ و ستیزه ها برکنار می ماند . اما صلح در معنای دینی ، حکایت از ثبات و استحکام در احوال معنوی و استقرار در صراط مستقیم دارد . از این معنا ، صوفیه تعبیر به مقام می کنند . همانا مقام ، تثبیت همیشگی و درونی جایگاه معنوی سالک است .&lt;br /&gt;سالک زمانی به مقام خاصی می رسد که در سفر معنویش ، مرحله تلوین ( لون به لون شدن و دگرگونی پیوسته حالات ) را پشت سر گذاشته باشد . مقامات ، بی شمارند و بر سالک است که آنها را یک به یک بالا رود تا به غایت قصوایی برسد که فراسوی آن ، دیگر راهی نیست . چنین سالکی دیگر به حالات اولیه ای که در آنها - بالنسبه به مقام فعلی اش - آشفتگی و اضطراب فراوان است باز نمی گردد .&lt;br /&gt;سالک ، چون در مقام معنوی بالاتر متمکن گشت ، از شرور و آسیب های مقامات مادون رهایی یافته و آزاد می شود . آزادی ( به معنای برکنار ماندن و رها شدن از مفسده ها و شرور ) گوهر صلح است . (۳) معنای حقیقی آزاد کردن ، برکنار داشتن و صیانت کردن است . صیانت کردن نیز تنها در این خلاصه نمی شود که ما کسی را که مصون می داریم به او آسیبی نرسانیم بلکه حفظ و صیانت بخشش حقیقی ، امری اثباتی است و زمانی رخ می دهد که چیزی را از پیش به ذات خود واگذاریم ، آن را به حقیقت آن بازمی گردانیم ، و به معنای واقعی کلمه ، آن را در نگاهداشت از هر آفت و بلیه در وضع صلح آمیزی ، آزاد می گذاریم . سکنی گزیدن ، در سکونت و صیانت آوردن ، در ساحت نگاهداشت و حفظ ماندن است . در ساحتی که حقیقت هر چیزی مصون و محفوظ می ماند . مشخصه اصلی سکنی گزیدن در همین برکنار داشتن از آفات و بلیات و نگاهداشت ذات هر چیز است .&lt;br /&gt;واژه های عربی مربوط به نگاهداشت از آفت و بلیه ، صلح ، سلم [به کسر سین] و سلام است که همه آنها معنایی ایجابی را می رسانند . سلم و سلام ، در درون انسان تحقق می یابد . شایان یادآوری است که واژه عربی سلام از زمان نزول قرآن ، عموما برای تحیت و خوشامدگویی میان مسلمانان به کار می رود . قرآن کریم در یکی از نخستین سوره هایش ، نزول خود را در « شب قدر » می داند . در آخرین آیه این سوره ، آمده است : « سلام هی حتی مطلع الفجر » (سوره ۹۷ : آیه ۵) ، سلامت است آن شب تا هنگام برآمدن سپیده دم .&lt;br /&gt;در جای دیگر ، خداوند ، آدمیان را چه در دنیا و چه در آخرت به دارالسلام فرا می خواند : « و الله یدعوا الی دار السلام » (سوره ۱۰ : آیه ۲۵) . باز در قرآن کریم می خوانیم : « یا ایها الذین امنوا ادخلوا فی السلم کافه و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین » (سوره ۲ : آیه ۲۰۸) ، ای کسانی که ایمان آورده اید ، جملگی در ساحت سلم و سازش و صلح و صفا وارد شوید و از دنباله روی شیطان خودداری کنید که اوست به راستی دشمن آشکار شما .&lt;br /&gt;این آیه ، به روشنی ، گویای این است که صلح ، تنها از آن مومنان حقیقی است و عوام از آن ، بی بهره اند . افزون بر این ، می توان نتیجه گرفت که دستورات و تعالیم خداوند قابل اجرا و عملی و در حوزه توانایی بندگان است . به دیگر سخن ، « لا یکلف الله نفسا الا وسعها » (سوره ۲ : آیه ۲۸۶) ، خداوند بر هیچ کس فوق طاقت او تکلیف نمی کند . بنابر این ، صلح و همدلی که منجربه رفاه مادی و معنوی می شود ، در دسترس و به دست آمدنی است . معنای ضمنی دیگر این آیه ، آن است که مخاطب امر الهی ، همه مومنان اند و به این ترتیب ، در این مقوله هیچ مومنی از ورود به صلح ، مستثنی‏ نمی شود . و باز هم معنای ضمنی دیگر آن ، که بسیار هم مهم است ، تفسیری است که قرآن از راه مقابل صلح می کند ؛ یعنی کسی که وارد مقام صلح نمی شود ، حتما پیرو شیطان است . بنابر این ، صلح به معنای جلوگیری از یورش ، جنبه سفلی وجود آدمی است و سبب رویگردانی دل به سوی جنبه علوی ، یعنی وجهه یمنی [به ضم ی] و طریق استقامت و راستی و درستی می شود . به نظر صوفیان ، راه صلح یا راه صفا ، همان نزدیکی جستن به گستره دل ، محبت و همدلی ، و به معنایی یکی شدن دل ها ست .&lt;br /&gt;از سوی دیگر ، واژه عربی برای دل ، قلب است . ریشه این واژه به معنای گرداندن ، گردیدن و دگرگون شدن است . دل را از آن رو در عربی ، قلب می نامند که دو رو دارد : یکی به سوی معنویت و دیگری به سوی مادیت . بنابر این ، دل آدمی یکسره در نوسان میان دو قطب مخالف است . گذشته از این ، دل ، محل ایمان است که چون پیوند معنوی میان مرید و مراد ، محکم گردد ، حاصل آید . در قرآن کریم به این مرحله ، با واژه « سکینه » اشاره شده است که جایگاهش در معبد دل ، یعنی ساحت قدسی وجود آدمی است . واژه سکینه از ریشه « سکن » [به فتح س و ک و ن] گرفته شده است که به معنای سکون و سکونت است . این واژه را می توان با واژه عبری « شخینه » « shakhinah » - یعنی شکوه و جلال الهی که در تابوت عهد ماوی می گزیند - مقایسه کرد . در قرآن کریم می خوانیم که « هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین (سوره ۴۸ : آیه ۴) اوست که بر دل های مومنان آرامش فرستاد .&lt;br /&gt;آنهایی که دل هاشان به سکینه الهی روشن می شود به منزله نفس واحده ای هستند . آنها ، هرچند در تجلیات جسمانی شان متفاوت به نظر می رسند ، در اصل ، یکی بیش نیستند . این کثرت تجلیات را می توان با پرتوهای بی شماری مقایسه کرد که از منبع واحدی چون خورشید بر سطوح گوناگون می تابد .&lt;br /&gt;در هر کدام از این مقامات سه گانه ، صلح ، تجلیی مخصوص به خود دارد : نخست در قلمرو اعمال بیرونی و اجتماعی ؛ و دوم در قلمرو مقامات درونی و معنوی سالک .&lt;br /&gt;درباره جنبه های بیرونی و اجتماعی صلح ، در قرآن کریم می خوانیم که : « و اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون و سارعوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها السماوات والارض اعدت للمتقین ... و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و اللهُ یحب المحسنین » ، و خدا و پیامبر را فرمان بر باشید که در خور رحمت شوید و بشتابید به سوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که فراخنای آن آسمان ها و زمین است که از بهر پرهیزگاران آماده شده است ... فروخورندگان خشم و درگذرندگان از مردمند و خدا نیکوکاران را دوست دارد ) . (سوره ۳ : آیات ۱۳۲ - ۱۳۴)&lt;br /&gt;بر اساس این آیات ، مقیمان مرتبه نخست باید « کاظمین الغیظ » باشند . روشن است که در این مقام با مطالبی اجتماعی سروکار داریم که راه حل آن معلوم است : اگر کسی ناسزایی گفت ، بر مومنان است که با او رفتاری صلح آمیز در پیش گرفته و رفتارش را بر او نگیرند . مومنان ، به هنگام خشم ، باید از خشونت که گونه ای جنون است ، بپرهیزند . خشم واکنش طبیعی و فیزیولوژیک در موقعیت های اجتماعی است . بنابر این ، شاید کسی در برابر توهین ، به خشم آید ولی از او انتظار می رود که به رغم جریحه دار شدن احساساتش ، خشم خود را فرو خورده و رفتار صلح آمیزی در پیش گیرد . این ، وظیفه ساکنان در این مقام است ؛ بیشتر سالکان از این جمله اند و انجام چنین دستوراتی هم از توانشان بیرون نیست .&lt;br /&gt;اما در مرتبه ایمان ( که دومین مرتبه است ) عفو و بخشش ، جایگاه والاتری است که سالک ، فارغ و برکنار از خشم و بیزاری ، در آن ساکن است . او در این جایگاه به کینه توزی نمی اندیشد و تندی نمی کند بلکه مهربانانه درمی گذرد زیرا می بیند که همه دشمنی ها ریشه در نادانی دارد . از این رو حافظ می فرماید :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم‏&lt;br /&gt;که در طریقت ما کافری ست رنجیدن‏&lt;/div&gt;سالک مرحله « ایمان » نمی تواند احساس رنجش و بیزاری کند و چنین احساسی هم نخواهد کرد . او در جایگاه معنوی بالاتری نسبت به دیگران است و بنابر این ، اگر به شیوه مراحل پایین تر عمل کند نه تنها اشتباه بلکه گناه کرده است . در این مرحله ، بر سالک است که به اندازه توان ، در عفو و بخشایش بکوشد چون معشوق ، بخشش را دوست می دارد ؛ از این گذشته ، خود او نیز از معشوق ، چشم بخشش دارد . افزون بر این ، بر مومن است که به چنان مقامی برسند که بتواند گناهان را چه از دوست و چه از دشمن ، از جانب خداوند و برای تربیت خویش ببیند و « لا حول و لا قوه الا بالله » را در خویش بیابد . مومن باید حتی درباره دشمنانش نیز نیکخواه باشد .&lt;br /&gt;سالک در بالاترین مرحله صلح معنوی به فناء فی الله می رسد . پس از آن اگر به مقام بقاء بالله نایل شود ، به مقام احسان درمی آید . واژه احسان برگرفته از ریشه حسن [به ضم ح] به معنای « خوبی و زیبایی » است و در این مرحله است که یگانگی با معشوق و بقاء بالله حاصل می گردد . در یگانگی الهی است که دوگانگی از میان برمی خیزد . این صلح جلوه ذات و ظهور توحید حقیقی است . در این باب ، حدیثی از پیامبر اکرم ، با این مضمون نقل شده است : « الاحسان ان تعبد الله کانک تراه و ان لم تکن تراه فانه یراک » ، احسان آن است که خداوند را چنان عبادت کنی که گویی او را می بینی ، اگر تو او را نمی بینی ، او تو را می بیند . از قید « چنانکه گویی » برمی آید که سالک ، در این مرحله ، هنوز نمی تواند خدا را ببیند زیرا هنوز در بند مادیت خویش است . به این ترتیب ، برای رسیدن به شهود الهی ( مربوط به مرحله احسان ) او می کوشد که همه خودخواهی ها و دلبستگی های مادی را کنار گذارد . اندرز بزرگان دین این است که سالک نخست مرحله ای از تاملات و تفکرات الهی ( ذکر و فکر صوفیانه ) را پشت سر بگذارد و از آن پس ، امیدوار باشد که به مقام کشف و شهود الهی راه یابد .&lt;br /&gt;کسی که به مرحله بقاء بالله می رسد خودش جلوه ای از صفات الهی می شود . کسی که به فنای کامل رسیده است ، اینک در حقیقت خداوند به بقا می رسد و از آن پس ، کردار و گفتارش نه از او که از آن خداست . در آن مقام ، حاکمیت شرور پایان می یابد . آنجا نه نزاعی ، نه خشونتی ، و نه شری است و نه حتی صلحی ؛ زیرا کسی در میانه نیست تا در صلح به سر برد . به فرموده خداوند در قرآن کریم : « لمن الملک الیوم لله الواحد القهار » ، امروز پادشاهی که راست ؟ خدای راست آن یگانه بر همه چیره (سوره ۴۰ : آیه ۱۶) ؛ یعنی در دیدگاه پاک و بیکران مرشد معنویی که جهان را جز جلوه واحد الهی نمی بیند ، همه خطاها و فسادهای پیش چشم تنگ نظران ، یکباره از میان برمی خیزد . جهان ، سایه خداوند کامل و جمیل است . سایه جمیل ، ضرورتا جمیل خواهد بود و جز این نمی تواند بود . وقتی کسی به مقام احسان می رسد و در آن ، به چشم بصیرت ، خدای را می بیند و به مرحله کشف و شهود کامل می رسد ، خود او نیز دارای حسن و جمال و زیبایی می شود . او ، خداوند را که دارای مطلق زیبایی است می بیند : « ان الله جمیل و یحب الجمال » . درواقع ، فضیلت و زیبایی او بیننده را متاثر می کند .&lt;br /&gt;آدمی به نفس ذاته ، جویای زیبایی و فضیلت است . اما کمال زیبایی و فضیلت به چه چیز منجر می شود ؟ جمال و زیبایی به عشق منجر می شود . به دیگر سخن ، آدمی ، در پی زیبایی است تا او را به عشق رهنمون گردد . این عشق ، دو سویه است . باری تعالی هم عاشق و هم معشوق است . آیه شریفه « یحبهم و یحبونه » (سوره ۵ :‌ آیه ۵۴) بر آن دلالت می‏کند . آدمی ، در مواجهه زیبایی الهی است که حسن حق تعالی را می بیند و عاشق می شود ، اما محبوب نیز به عاشق شخص محسن و محب خویش می شود . عاشقی که در این مقام چیزی جز جلوه ذات کامل و زیبای خود او نیست .&lt;br /&gt;خداوند در قرآن در آیات گوناگونی اعلان می فرماید : « ان الله یحب المحسنین » و در مواضع دیگر از زبان پیامبر چنین می فرماید :&lt;br /&gt;آن که جویای من است ، مرا می یابد .&lt;br /&gt;آن که مرا یافت ، مرا می شناسد .&lt;br /&gt;آن که مرا شناخت عاشق من می شود .&lt;br /&gt;آن که دلباخته من است ، من نیز عاشق او خواهم بود .&lt;br /&gt;وقتی عاشقش شوم ، هستی اش را از میان برداشته و خود دیه و خون بهای او می شوم .&lt;br /&gt;در بیتی از حافظ می خوانیم که :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;روی خوبت آیتی از حسن بر ما کشف کرد&lt;br /&gt;زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما&lt;/div&gt;در مرحله احسان ، آفرینش شر ، خیر محسوب می شود . در نتیجه ، جهان و آنچه در آن است ، جز خیر نیست و در آن شری به چشم نمی آید و اگر هم شری باشد ریشه در خود آدمی دارد . بنابر این ، کل آفرینش ، تسلیم حکم الهی است . شیطان نیز تجلی اسم « المضل » [به ضم میم]  اوست ، چنانکه انبیاء ، تجلیات صفات هدایت اویند . شیطان ، کارش پرده پوشی است و او ، بر چیزهایی پرده می افکند که باید در پرده بمانند . پس شیطان نیز خدمت همین آستانه می کند . ساکن مقام احسان ، شیطان و بدکاران را موجوداتی ضروری می یابد . آنچه از خیر مطلق صادر می شود جز خیر و برکت نیست .&lt;br /&gt;در این مرحله ، صلح به صلح کل می انجامد و حق ، خویش را جلوه گر می کند . این جلوه گری جز با رسیدن انسان به فنای از خود ، میسر نیست . به این ترتیب ، هستی فرد از میان برمی خیزد ، مرزها ناپدید می شود ، و نفس او از تنگناهایش رها می شود . اینک ، عالم صغیر ، عالم کبیر و صلح درونی ، صلح کل می گردد . روزگار تاریکی به سر رسیده و سپیده حق می دمد .&lt;br /&gt;در نظر صوفیان ، ستمگری ، شرارت ، آشوب و هرج و مرج پایدار نیست و در دراز مدت ، از میان می روند . بنابر این ، باید از هر فرصتی برای دستیابی به صلح و نگهداری آن ، بهره جست نه این که آشفتگی و بیداد حاکم بر جهان ، ما را چنان نومید کند که از کوشش برای رسیدن به صلح باز ایستیم . راه رسیدن به صلح کل ، از عالم صغیر به عالم کبیر است نه بالعکس . نخست صلح در عالم صغیر تحقق می یابد و تنها پس از آن است که در عالم کبیر هم صلح متحقق می شود . افزون بر این ، صلح کل ، در جهان بیرون به دست آمدنی است و متون مقدس ، چنین صلحی را نوید داده اند . در متون مقدس ادیان مختلف ، از مصلح منتظر [به فتح ظ]  کل (ع) با نام های گوناگونی سخن به میان آمده است . در همه ادیان این اعتقاد هست که مصلح کل سرانجام می آید و صلح کل را بر سراسر جهان حکمفرما می کند . صلح کل ، مقامی است که سالک معنوی در آن ، به جسم در میان انسان ها ست ، درحالی که دلش وارسته از آنهاست . در این مرحله ، دل سالک متوجه جهان غیرمادی است . به این ترتیب ، درحالی که دست او در کار دنیاست ( مثلا سرگرم شغل خاصی چون تجارت ، صنعت و نظایر آن است و یا مشغله رسیدن به صلح به معنای سیاسی و حفظ آن را دارد ) در همان حال ، دل با معشوق دارد ( و می کوشد از خود برخاسته و نفس را از تنگناهایش برهاند ) . این ، تنها راه رسیدن به صلح کل است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;۳&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;صلح سیاسی ، صلحی نهادینه « institutional  » است درحالی که صلح معنوی ، صلحی « existential » ( یعنی مربوط به بعد معنویت وجود آدمی ) است . صلح سیاسی را نهادهای سیاسی پدید می آورند اما شالوده صلح معنوی ، اگزیستانسیال است و به هستی آدمی « existence » مربوط می شود و درنتیجه ، امری است که در درون تحقق می یابد . نهاد ، عبارت از « نظامی بهم پیوسته از نقش ها و هنجارهای اجتماعی است که برای برآوردن نیاز یا کارکرد اجتماعی خاصی سامان یافته است » . بنابر این ، صلح نهادینه ، تنها دربرگیرنده ابعاد اجتماعی انسان ها ست . این صلح ، نشان از مقام همراهی و پیوند فرد با جمع دارد . اما صلح معنوی حاکی از مقامی است که در آن ، سالک طریق معنوی ، در کنار پیوندی که با جمع دارد ، دل از آنها برکنار می دارد . او ، تنها در میان آنهاست اما دل با آنها نمی دارد . عملا دل از این دنیا برکنده و به عالم دیگر سپرده است . بنابر این نه از مردم عزلت اختیار می کند و نه در دنیای آنها ذوب می شود . (۴) راه رسیدن به صلح معنوی و رستگاری و سرانجام به صلح کل ، در رویگردانی از « in » ( درون ) و روی آوردن به  « ex » ( بیرون ) است . از چنبر خود برون جستن است . رستگاری در این است که ربوده جذبه الهی بشویم . از خود به درآییم و بیرون شویم و در بحر جذبه الهی و وجد و حال عرفانی مقام کنیم . از خود برون شدن به معنای رو به پیش بودن و گشوده بودن در برابر فتوح و گشودگی هستی است . به تعبیر متفکر بزرگ آلمانی مارتین هیدگر : « انسان تا آنجا انسان است و وجود دارد که در معرض گشودگی هستی باشد ؛ گشودگی ای که خود هستی است ... جهان ، گشایش و فتوح هستی ای است که در آن ، انسان از وجود به این دنیا پرتاب شده اش ، بیرون می ایستد . » به زبان سعدی :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;از در درآمدی و من از خود به در شدم‏&lt;br /&gt;گویی کزین جهان به جهان دگر شدم‏&lt;/div&gt;سالکی که ربوده جذبه الهی است ، آهنگ مقام دل دارد و پذیرا و دریافتگر حقایق معنوی است . وقتی از پیامبر (ص) پرسیدند : « نشانه گشودگی دل چیست ؟ » پاسخ فرمود : « روی آوری به آخرت و جایگاه جاودانگی ، رویگردانی از دارالغرور و آمادگی برای مرگ پیش از فرارسیدن آن » . ایشان جای دیگری فرمود : « موتوا قبل ان تموتوا » . این سخن ، نشان از نابود کردن صفات نفس ، زدودن همه صفات رذیله ، زنده گرداندن دل با صفات حمیده در عین پایبندی به زندگی دنیوی دارد . در این مقام ، سالک ، به نسبت « relation » تازه ای با جهان دست می یابد ؛ زیرا نسبت پیشین او برای تحقق این جایگاه معنوی دچار دگرگونی می شود . به عبارت دیگر بعد از گشوده شدن باب دل و پدید آمدن انشراح و سعه صدر ، سالک در ربط و پیوند دیگری با اشخاص و امور و چیزهای عالم قرار می گیرد . درواقع ، ربط و نسب « relation » او به تحمل و پذیرش دیگران « تولرانس » و به سماحت و بزرگواری مبدل می شود . اما چگونه ربط و نسبت آدمی با تولرانس ارتباط پیدا می کند ؟ در مطالعه الفاظ می بینیم که واژه « relate » ( نسبت داشتن ) برگرفته از « relatus » لاتینی است که آن هم به نوبه خود ، وجه وصفی « referee » ، به معنای « backcarry » ( بازگشت به چیزی در فکر ) و « refer to » ( ارجاع دادن ) است ، اما واژه « latus » ، وجه وصفی اصلی « ferre » لاتینی به معنای « carry » ( تحمل کردن ) نیست بلکه آن ، برگرفته از « toller » به معنای « raise » ( بالا بردن ) است که فعل « tolerate » ( مدارا ) انگلیسی ریشه در آن دارد . ما از مفهوم « carrying » ( تحمل کردن ) به ریشه هند و اروپایی  « bher » می رسیم که هر دو عنصر معنایی اصلی خود ، یعنی « carry » ( تحمل کردن ) و « give birth » ( وضع حمل ) را از آغاز پیدایش تاکنون حفظ کرده است . واژه های انگلیسی بسیاری ، ریشه در این واژه دارند که از همه مهمتر برای بحث ما دو واژه « bear » ( تحمل کردن ) و « burden » ( بار ) است . پس از ملاحظه این نکات ریشه شناختی ، به این نتیجه می رسیم که تولرانس نسبت به چیزی همانا « تحمل » آن و « بر دوش کشیدن » بار آن است . در این مقام ، سالک ، زندگی تازه ای می یابد چنانکه گویی بار دیگر « زاده می شود » و زندگی پاک و نیکویی را آغاز می کند . درحالی که دلش صاف و دیده اش تیزبین است و در یک کلام ، او به گشودگی دل دست می یابد .&lt;br /&gt;رابطه ، در زمینه های بین المللی نیز الزاما با « مدارا و روا داری » ( تولرانس ) سر و کار دارد . اینک شاید بگوییم اگر روابط بین المللی مبتنی بر مدارا روا داری و بردوش کشیدن بار مسوولیت طرف مقابل است ، آن روابط برمبنایی درست استوار است . اما اگر روابط متقابل میان دو ملت ، مستلزم تحمیل بار یکی بر دیگری باشد در این صورت ، مبنا ، اشکال دارد . به دیگر سخن ، اگر روابط متقابل بر پایه پرداختن به مشترکات میان دو ملت و روا داری و مسامحه نسبت به اختلافات باشد ، آنها از روابط سالمی بهره مندند و در اینجاست که نفس رابطه به روا داری و مدارا تغییر می کند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;۴&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;روا داری به دست نمی آید مگر آنکه دلی گشوده و سعه صدری کامل داشته باشیم . در این صورت جز شفقت محض ، چیزی نخواهد بود . اما همین که این گشودگی از میان برخیزد ، انسان متوجه اختلافات گشته و آنها را چون نیروهایی تحمل ناپذیر در برابر خویش می یابد و در این حالت البته که روا داری برنمی تابد .&lt;br /&gt;سعه صدر و گشودگی دل ، بستری برای رشد همه این هاست . و اینک برای حسن ختام سخن و یمن و برکت این گردهمایی ، آیه ای از قرآن کریم را می آوریم : « یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله » ؛ ای اهل کتاب بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است : اینکه جز خدای یکتا را نپرستیم و چیزی را با او انباز نسازیم و برخی از ما برخی را به جای خدای یکتا به خدایی نگیرد (سوره ۳ : آیه ۶۴) .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. این مقاله در آذرماه ۱۳۷۵ در سمیناری تحت عنوان « فرهنگ صلح : تجربه و آزمون » در دهلی نو به زبان انگلیسی ایراد شده و سپس در کتابی با مشخصات زیر به چاپ رسیده است : Culture of Peace , Boudanat Saraswati Ignga , New Delhi , 1999 .&lt;br /&gt;۲. قرآن کریم ، سوره ۸۹ ، آیه ۳۰ - ۲۷ : ای روح آرامش یافته ، خشنود و پسندیده به‏سوی پروردگارت بازگرد و در زمره بندگان من داخل شو ، و به بهشت من درآی .&lt;br /&gt;۳. به همین جهت لفظی که در زبان آلمانی برای تعبیر از صلح به کار می‏رود ، یعنی واژه friede ، به معنای آزاد و حر das         Frye است ؛ واژه fry به معنای مصون ماندن از آسیب و خطر ، محفوظ داشتن از گزند و درامان ماندن است .&lt;br /&gt;۴. از منظر ریشه شناختی&lt;br /&gt;institutin (نهاد) به معنای standing in (ایستادن درون) است ، درحالی که existence (قیام به معنويت) به معنای  standing out (ایستادن بیرون) است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt;&lt;br /&gt;عرفان ایران : مجموعه مقالات (۱۶) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۲ / صص ۲۳ - ۳۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-9124063623928758131?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9124063623928758131'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9124063623928758131'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/04/blog-post_7747.html' title='عرفان ، تصوف : صلح و مراتب آن در تصوف / دکتر محمدرضا ریخته گران'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-8136218689634892710</id><published>2007-04-20T07:00:00.000+03:30</published><updated>2007-04-20T08:24:42.982+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها : گفتگو درباره مقام تصوف نزد علامه طباطبایی / مصاحبه با دکتر شهرام پازوکی</title><content type='html'>&lt;h1&gt;گفتگو با دکتر شهرام پازوکی درباره مقام تصوف نزد علامه طباطبایی (۱) [ و ارتباط علمای شیعه با تصوف ]&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;به عنوان اولین سوال می خواستم بپرسم که آیا علامه طباطبایی اهل عرفان نظری بوده اند یا عرفانی عملی ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در ابتدا باید توضیح بدهم که تقسیم بندی عرفان به عرفان نظری و عرفان عملی در نزد خود عرفا ، تقسیم بندی مجعولی است و بطور کلی چیزی به نام مجموعه نظریات عرفانی که درواقع جدای از عمل و سلوک عرفانی باشد ، اصالت ندارد . عرفان دقیقا برخلاف فلسفه است چرا که فلسفه در مقام نظر ( theoria ) است ، درحالی که در عرفان نظر از عمل جدا نیست و کسی که اهل عمل  ( praxis ) است ، خود به خود اهل نظر هم هست و کسی که اهل نظر است اهل عمل نیز می باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;پس این تقسیم بندی عرفان به نظری و عملی از کجا ریشه گرفته است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این مساله یک تقسیم بندی متاخر است و به این دلیل پیدا شد که سبک جدیدی از کتاب های عرفانی مانند شرح هایی که بر فصوص الحکم نوشتند ، رواج یافت . همچنین به دلیل آنکه عرفان پس از ملاصدرا شانی فلسفی نیز پیدا کرد ، افرادی که علاقه مند به طرح این قبیل مسائل بودند ، در یک تقسیم بندی کاملا اعتباری و به دلیل آنکه مسائل آنها از مسائل صرفا سلوکی متفاوت باشد ، آن مباحث را عرفان نظری نامیدند و برایش موضوع و مسائل جداگانه ای قائل شدند والا در خود حقیقت تصوف و عرفان ، چنین تقسیم بندی وجود ندارد ؛ درواقع این افراد قائل به نوعی « عرفان فلسفی » و به اعتباری دیگر « فلسفه عرفانی » بودند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;عرفان فلسفی ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بله ، عرفان فلسفی اصطلاحی است که به مسامحه می توان آن را به کار برد و منظورم نوع تفکر ملاصدرا است ؛ کسی که از یک حیث فیلسوف اشراقی است و از یک جهت شارح آرای ابن عربی هم هست ، یعنی بعد از ابن عربی با فلسفه ای رو به رو می شویم که می توان آن را فلسفه عرفانی یا عرفان فلسفی نامید . این نوع فلسفه تنها در ایران بزرگ آن روز بسط پیدا می کند و چون با تفکر شیعی هم ارتباط دارد ، در بیرون از ایران جایگاه مشخصی ندارد و اتفاقا یکی از مسائلی که کربن از علامه طباطبایی سوال می کند ، راجع به همین مساله است که می گوید : غربی ها سیر فلسفه در عالم اسلام را به ابن رشد ختم می کنند ، ولی ما در ایران می بینیم که نوع فلسفه دیگری که خود کربن تعبیر « حکمت نبوی » را برایش به کار می برد ، بسط پیدا می کند ؛ مساله ای که تا همین امروز هم ادامه دارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;به نظر شما آیا علامه طباطبایی در دسته همین طرفداران فلسفه عرفانی قرار می گرفت ؟ به این منظور که می خواهیم بدانیم آیا بحث عرفان نظری و عرفان عملی برای او امری تفکیک شده بود یا خیر ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مرحوم علامه طباطبایی را می توان با مرحوم فیض کاشانی مقایسه کرد ؛ چنانکه خود علامه نیز همواره از فیض کاشانی به نیکی یاد می کرد و حتی از ایشان به کرات نقل شده است که می فرمود : ما کسی را در عالم اسلام به جامعیت فیض کاشانی نداشته ایم . به این معنا که او در عین جامعیت ، مسائل عرفانی و فلسفی و کلامی را مخلوط نمی کرد . علامه نیز در آثارش چنین است ، به این معنا که در تفسیر المیزان و حتی در عمده آثار علامه از جمله در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم می بینیم که سعی شده حتی المقدور مباحث با هم مخلوط نشود یعنی همانگونه که کاشانی در تفسیر صافی سعی می کند مباحث فلسفی و عرفانی و روایی خلط نشود ، در المیزان نیز چنین نکته ای وجود دارد و وقتی بحث فلسفی است ، علامه استدلالی سخن می گوید و وقتی بحث نقلی است وارد فلسفه نمی شود . و مقام این بحث ها را از هم تفکیک می کند . اما منظور من این است که علامه طباطبایی اثر خاصی از خود بر جای نگذاشته است که شما بر اساس آن بگویید ایشان منحصرا اهل مباحث عرفان نظری بوده اند . برای مثال هیچ شرحی بر فصوص الحکم ننوشته اند ، اما ایشان هم در دروس خود و هم در مجموعه رسائلی که در باب توحید نوشته اند و در آن ، روایاتی را در تایید مسائل عرفانی و به سبک عرفا نقل می کنند و هم در رساله خویش در باب ولایت و نیز در پاسخ هایی که به کربن می دهند ، عملا نشان می دهند که بر مباحث عرفان نظری کاملا مسلط بودند و اساسا  کسی که اسفار درس می دهد ، نمی تواند با عرفان نظری بیگانه باشد و حتی نمی تواند مسلط بر آن مباحث نباشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;بحث عرفان و تصوف چه ارتباطی با یکدیگر داشته اند و مرحوم علامه طباطبایی که به استناد سخن شما بدون تسلط به این مباحث ، نمی توانستند آن آثار گرانبها را از خود به جای بگذارند ، آیا به وجوه شباهت و تمایز مابین این دو مفهوم واقف بودند یا خیر ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;برای پاسخ به این سوال باید در ابتدا مقدماتی تاریخی عنوان کنم . تصوف در ایران بعد از صفویه ماجرای عجیبی دارد . اگر شما همین امروز به تاجیکستان بروید ، وضعیت دینی ایران قبل از دوره صفویه را از بعضی جهات می توانید در آنجا مشاهده کنید ؛ به این معنا که می بینید نه تنها هیچگونه مخالفتی از جانب علما با تصوف وجود ندارد ، بلکه درمی یابید که بزرگان و مشایخ صوفیه همانقدر در نزد علما محترم اند که علما در نزد بزرگان صوفیه و گاه این دو یکی هستند ، مانند مرحوم شیخ عبدالحلیم محمود که هم مفتی اعظم در دانشگاه الازهر مصر بود و هم شیخی صوفی ، و نکته جالب تر اینکه در این کشورها اختلاف شیعه و سنی اصلا برجسته نیست و در حقیقت روح فکری تصوف باعث شده که این دو ، خود را از هم جدا نپندارند . اساسا به غیر از ایران در هیچ جا کلمه « عارف » را به جای « صوفی » به کار نمی برند و این کار هم در ایران سابقه نداشت و از اواسط دوره صفویه آغاز شد ؛ به این معنا که در ایران دوره صفویه ، ما از طرفی با گونه ای از رفتار نابهنجار صوفیانه مواجه هستیم و از طرف دیگر با گروهی از علما برخورد می کنیم که مخالفت با تصوف را باب می کنند . درواقع بعضی از صوفیان منتسب به حاکمان صفوی که خودشان در اصل منتسب به سلسله ای در تصوف بودند که به جدشان شیخ صفی الدین اردبیلی می رسیدند ، رفتاری را از خود نشان می دهند که دقیقا خلاف روح معنوی حاکم بر تصوف است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;یعنی شما می خواهید بفرمایید که قدرت سیاسی ای که این گروه از صوفیان صفوی که برای نخستین بار پیدا کردند ، باعث عدول آنها از اصول تصوف شد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این مساله جای بحث فراوانی دارد که چگونه قدرت دنیوی یافتن می تواند در اینگونه انحرافات دینی دخیل باشد ؟ همانگونه که این بحث در خصوص قدرت گرفتن برخی علمای ظاهر در این دوره نیز می تواند وجود داشته باشد که میل به دستیابی به حکومت و قرب به حکام تا چه حد باعث تغییر رفتار آنها شد . به هر حال مشکل به خود آنها برمی گردد نه به آموزه های دینی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;برمی گردیم به بحث اصلی ؛ درباره تحولات تصوف بعد از صفویه می گفتید .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بله ، همانطور که گفتم با قدرت یافتن صفویان ، عده ای از علمای جبل عامل به ایران می آیند ، و منصب شیخ الاسلامی علما در دربار صفوی رایج شده و بلکه بر سر رسیدن به قدرت ، در بین آنها رقابت ایجاد می شود که در میان آنها برخی از علمای ظاهری هم هستند که مخالف تصوف و بلکه مخالف هرگونه تفکر حکمی و فلسفی بودند ؛ اگرچه بعضی ها مانند شیخ بهایی نیز وجود داشتند که مخالف یک گونه خاص از تصوف حکومتی رایج و موافق با حقیقت تصوف بودند . این نزاع به وضوح مشخص است ، یعنی در این دوره می بینید که مثلا ملاصدرا کتابی دارد به نام رساله سه اصل در اثبات تصوف و کتابی دارد به نام کسر الاصنام الجاهلیه در رد تصوف ؛ این وضع تقریبا در مورد همه اهل تصوف و حکمت مثل میرفندرسکی و فیض کاشانی در این دوره نیز صادق است . این جریان از اواخر دوره صفویه تا همین زمان حال ادامه پیدا کرده ، به این معنا که خود لفظ تصوف و صوفی به مفهوم دال بر بعضی از اقوال و افعال مذموم معنا پیدا کرده است و از اواخر زندیه تا اوایل دوره قاجار می بینیم که آن بزرگانی که علاقه مند به تصوف می باشند - اعم از علما و غیرعلما - دچار این مشکل هستند که هم می خواهند از تصوف حقیقی دفاع کنند که مورد هجوم علما قرار گرفته است و هم تبرای خود را از نوع گرایش های صوفیانه حکومتی که عمدتا مورد انکار خود صوفیه حقیقی هم هست اظهار کنند و البته باید به یاد داشت که در تاریخ اسلام صوفیه راستین خود همواره بیشترین نقدها را بر صوفی نمایان کرده اند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;منظور شما این است که سایه تفکرات مخالفان تصوف از زمان صفویه به بعد ، چنان بر فضای فکری ایران حاکم شده است که تا به امروز هم ادامه دارد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بله البته این مساله یک فرایند تاریخی داشته است که به مرور زمان و به جهات عدیده قوت یافته است ، اما اصل موضوع در همان اواسط زمان صفویه پایه گذاری شد و در طول زمان نیز مسائل دیگری به آن افزوده شد و مخالفان تصوف روز به روز قدرت گرفتند و عرصه را بر دوستداران آن تنگ کردند تا آنجا که سلسله های صوفیه عمدتا از ایران بیرون رفتند و غالبا در هندوستان سکنی گزیدند ، سپس در اواخر دوران زندیه ، یکی از مشایخ بزرگ صوفیه که ملقب به معصومعلیشاه بود ، از جانب قطب وقت سلسله نعمت اللهی، رضاعلیشاه دکنی ، به ایران می آید و مرحوم معصومعلیشاه نیز شخصی را ملقب به نورعلیشاه اصفهانی تربیت می کند که شخصیتی کلیدی در تاریخ تصوف پس از ده ها سال ایام فترت است ؛ به این دلیل که تصوف توسط او در ایران اوایل دوره قاجار احیا می شود و عده بسیاری در سلک پیروان او قرار می گیرند . وی عارفی مجذوب و وارسته ، شاعری بزرگ ، مفسر قرآن و اهل حکمت و فلسفه بود که باعث احیای تصوف در ایران شد . هانری کربن در تاریخ فلسفه اش در اسلام نام وی را به عنوان مجدد تصوف در ایران ذکر می کند و حتی یکی از شاگردانش به نام میشل دومیرا ، کتاب مفصلی به زبان فرانسه درباره این عارف جلیل القدر نوشته است . (۲)  از جمله عالمانی که مجذوب وی می گردد ، مرحوم مولانا عبدالصمد همدانی است و او همان کسی است که کتاب مفصل بحرالمعارف را نوشته ؛ کتابی که به تایید علامه طباطبایی ، یکی از عزیزترین و عمیق ترین کتب عرفانی اخیر است . شیخ عبدالصمد همدانی صراحتا ارادت خود را به سید علیرضاشاه دکنی [ رضاعلیشاه دکنی ] که شیخ مجاز وی در ایران در آن زمان مرحوم نورعلیشاه اصفهانی بوده ابراز کرده است و در ارادت او هیچ تردیدی نیست ؛ چنانکه در همان کتاب بحرالمعارف (۳) در فصل راجع به شرایط و آداب ذکر ، ماخذ طریق خود در ذکر را به نحوی که در سلسله نعمت اللهیه مرسوم است ، یاد می کند . در بعضی از تذکره ها ذکر شده که یکی از بزرگ ترین علمای شیعه به نام سید بحرالعلوم که همه ما او را به عنوان فقیه و محدث می شناسیم ، به واسطه مولانا عبدالصمد همدانی از جمله ارادتمندان مرحوم نورعلیشاه می شود . رساله مشهور تحفه الملوک فی السیر و السلوک (۴) که به نام رساله در سیر و سلوک معروف بوده و رساله عرفانی مشهور در این دوره است ، نویسنده اش مرحوم بحرالعلوم است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;آیا این کتاب از جمله آثار منسوب به سید بحرالعلوم است یا آنکه به طور قطع ، او این رساله را نوشته است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نکته قابل تامل در اینجا این است که این کتاب شبیه به هیچکدام از آثار دیگر سید بحرالعلوم نیست ، چرا که تمام کتب و رسالات دیگر او از سنخ آثار فقهی و روایی است و خود سید بحرالعلوم هم شاگرد فقهی مرحوم وحید بهبهانی بوده است ؛ چنانکه مولانا عبدالصمد همدانی هم بوده است . در این میان آنهایی که بطور کلی مخالف عرفان هستند ، می گویند که این رساله متعلق به سید بحرالعلوم نیست و آنهایی که موافق عرفان هستند ، می گویند که این رساله را خود سید بحرالعلوم نوشته است و حتی برخی می گویند که این رساله را به خط خود سید دیده اند و از جمله این اشخاص مرحوم علامه طباطبایی است ، ایشان به قدری به این رساله علاقه داشتند که کرارا آن را خوانده و به شاگردان خود توصیه می کردند که آن را بخوانند و خود ایشان نیز آن را به شاگردان خاص خود تعلیم می دادند . چنانکه رساله لب اللباب در سیر و سلوک اولی الالباب تالیف مرحوم آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی که بر اساس تعالیم عرفانی مرحوم علامه طباطبایی نوشته شده است ، (۵) منطبق است با رساله سید بحرالعلوم . حتی فقیه مشهور به ضدیت با عرفان و تصوف صاحب کتاب جلوه حق که از کتاب های اخیر در رد صوفیه است ، در کتاب دیگر خود وقتی وارد مباحث اخلاقی قرآنی می شوند در شرح روش های مختلف ارباب سیر و سلوک به این رساله استناد می کنند .(۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;محتوای این رساله چیست که تا این حد بحث برانگیز بوده است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;قبلا به این نکته اشاره کنم که سید بحرالعلوم در زمان خود مشهور بود به اینکه صاحب کرامات و مکاشفات است و در این تردیدی نیست . از همین جهت صاحب اعیان الشیعه وی را منتسب به یکی از طریقه های عرفا و صوفیه می داند . (۷) اما درباره خود رساله ، وقتی شما این رساله را می خوانید ، کاملا احساس می کنید که یک اثر صوفیانه را مطالعه می کنید و دستورات آن کاملا صوفیانه است . همه اوراد ، اذکار ، و توصیه های آن از قبیل احتیاج سالک به مرشد ، همه برخاسته از روح تصوف است و اگر دقیق تر شوید می بینید که این رساله تناسب دارد با رساله های دیگری در سلوک در این ایام مثل بحرالمعارف از مولی عبدالصمد همدانی که درحقیقت بحرالمعارف گویی تفصیل رساله سیر و سلوک است و یا اینکه رساله سیر و سلوک خلاصه ای از بحرالمعارف است و همچنین شباهت دارد به رساله کبریت احمر که منسوب به مرحوم مظفرعلیشاه کرمانی است و رساله کنزالاسماء مرحوم مجذوبعلیشاه همدانی و البته دو رساله اخیر ، یک رساله است و حقیقت آن است که اینها همه تفصیل و اجمال دستورات طریقتی مرحوم نورعلیشاه اصفهانی است که اصول و آداب طریقتی همه این عارفان است . اشخاص نامبرده همه از علما و فقهای آن دوران بودند که اهل تصوف هم بوده اند . از این مقدمات می توان چنین نتیجه گرفت که به احتمال قوی ، مسلک طریقتی سید بحرالعلوم همان مسلک و طریقه نورعلیشاه اصفهانی بوده است ، منتها در دوره ای که هیچ کس جرات نشان دادن ارادت خود به تصوف را ندارد و جو حاکم بر جامعه ، اجازه طرح چنین مسائلی را نمی دهد و عدم تقیه و اظهار علنی این بزرگان ، منجر به تکفیرشان می شده است ، لذا صراحتا اظهار نمی کردند . اما جهت اینکه چرا از این رساله عموم اهل علم اطلاع نداشته اند - همانطور که مصحح محترم یکی از طبع های این کتاب می گوید - این است که این رساله برای کسانی که اهل سلوک بوده اند نوشته شده نه برای عموم اهل علم و حتی خود سید بحرالعلوم بنابر مصالحی نمی خواسته این رساله در اختیار عموم قرار گیرد .(۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;یعنی می خواهید بفرمایید که جو حاکم بر جامعه آن روز ، آنقدر سنگین و رعب آور بوده است که عالم بزرگی مانند سید بحرالعلوم از اعلام تعلق خود به یک شیخ صوفی عارف ، امتناع می کرده است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در توصیف جو حاکم بر فضای فکری آن روز همین بس که بگوییم فرزند مرحوم وحید بهبهانی ، استاد سید بحرالعلوم در فقه و حدیث ، همان کسی است که با حکم تکفیرش ، عارفی مانند معصومعلیشاه دکنی را به قتل می رساند . توجه کنید وی که معروف به آقا محمد علی کرمانشاهی است ، همان کسی است که با همکاری فتحعلیشاه قاجار بزرگان تصوف در این دوره را به اتهام تصوف به قتل می رساند و مشهور به « صوفی کش » می شود و جالب آنکه فرزندان وی آقا محمود کرمانشاهی و برادر بزرگترش مرید مرحوم مظفرعلیشاه کرمانی شده بودند و درباره فرزند همین آقامحمود ، به نام حاج محمد مهدی ، صاحب طرائق الحقائق گوید که « الحال زاویه نشین خانقاه طریقت است . » (۹) مرحوم مظفرعلیشاه کرمانی که از حکما و ادبا و اطبای متبحر بوده به حکم آقا محمد علی کرمانشاهی در کرمانشاه محبوس شده بود و آقا محمود کرمانشاهی در این ایام مبتلا به بیماری سختی می گردد و مظفرعلیشاه کرمانی مداوایش می کند و ظاهرا کرامات و مکارم اخلاقی ایشان سبب می شود که ارادتی بیابد . البته بعضی از مخالفان تصوف سعی کردند به نحوی ارادت فرزندان آقا محمد علی کرمانشاهی را به بزرگان تصوف انکار کنند ولی وقایع مسلم تاریخی را به سادگی نمی توان انکار یا مخدوش کرد . در کتاب الماثر و الاثار (۱۰) که از تواریخ عمومی مهم در این دوره است ، آمده « آقا محمود در تهران رئیسی بزرگ بود و به تصوف و عالم درویشان و سودا و سر ایشان اقبالی عظیم داشت . برخلاف سیره پدر بزرگوارش که دوده صوفیان برانداخت و بعضی را در آب غرقه ساخت . از آثار قلمیه آن عالم عارف شرح دعای سمات است » . در این باره بد نیست از مرحوم علامه شعرانی به اختصار نقل قول کنم . ایشان در مقدمه خود بر چاپ کتاب نفائس الفنون می گوید : « فتحعلیشاه شاه محبت مردم ایران را به سلاطین صفویه می دانست ... و هر روز یکی از مشایخ متنفذ ، ظاهر می شد و مردم را شیفته خویش می کرد و شاه بیم آن داشت که به نیروی مریدان مانند صفویه بر ملک مستولی گردد خصوصا که نام شاه بر خود می نهادند مانند : معصومعلیشاه و نورعلیشاه . فتحعلیشاه بیشتر می ترسید و نقد علما را بر فاسقان صوفی نما وسیله برانداختن اساس تصوف ساخت و عامه ساده لوح را به عداوت سالکان راه حق برانگیخت و آنان را دشمن دین و خدا و مخالف مذهب جعفری می شمرد با آنکه اساس معرف حق و دقایق توحید و طرق تکمیل نفس به بیان محکم و شیرین آنان استوار گشت و اصول مذهب جعفری به قوت شمشیر آنان مستقر شد . او چند تن دوره گرد فاجر و عامی جلف ناسترده سبلت ژولیده موی و گدای هرزه درای را دستاویز کرده ، چنان می نمود که عرفای شامخین از این گروه اند . حق این بود که ریاضت مشروع و معرفت کامل خداوند و تذهیب نفوس را که تصوف حقیقی است ترویج می کرد ... نه آنکه تصوف را مطلقا بد گوید ... » (۱۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;آیا شما مستند دیگری هم دارید که بیانگر نوعی تعلق خاطر پنهان علما و حکمای شیعه در آن دوران و دوران متاخر ، به بزرگان تصوف باشد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اجازه بدهید بخشی از کتاب روح مجرد را که یکی از شاگردان خاص علامه طباطبایی ، یعنی مرحوم آیت الله حسینی تهرانی در شرح احوال حاج سید هاشم موسوی حداد نوشته شده است ، برایتان بخوانم . مرحوم حداد درواقع از جمله شاگردان مرحوم حاج سید علی قاضی طباطبایی است که او نیز مربی مرحوم علامه طباطبایی در عرفان است . آیت الله حسینی تهرانی در ابتدا می گوید : « در زمان ایشان [ آقا محمد علی کرمانشاهی ‏] درویش کشی رایج بود . عوام کالانعام هرجا مسکینی دلسوخته را که شعار درویشی داشت می یافتند ، خانه اش را غارت می کردند و خودش را می کشتند . » (۱۲) سپس به نقل از آیت الله حاج شیخ جواد انصاری همدانی می افزاید : « آقا سید معصومعلیشاه را آقا محمد علی بهبهانی در کرمانشاه کشت . آقا محمد علی سه نفر از اولیای خدا را کشت ، سومی آنها بدلا [به ضم ب] بود که فرمان قتل او را صادر کرده بود . بدلا به او گفت : اگر مرا بکشی ، تو قبل از من به خاک خواهی رفت ! آقا محمد علی به وی گفت : مظفرعلیشاه (۱۳) و سید معصومعلیشاه که از تو مهم تر بودند چنین معجزه ای نکردند ، تو حالا می خواهی بکنی ! بدلا گفت : همینطور است . چون آنها کامل بودند ، مرگ و حیات در نزدشان تفاوت نداشت ، ولی من هنوز کامل نشده ام و نارس هستم . اگر مرا بکشی به من ظلم کرده ای ! آقا محمد علی به حرف او اعتنا نکرد و او را کشت ، هنوز جنازه بدلا روی زمین بود که آقا محمد علی از زیر دالانی عبور می کرد ، ناگهان سقف خراب شد و در زیر سقف جان سپرد . چون ایشان عالم مشهور و معروف کرمانشاه بود و احترامی مخصوص در میان مردم داشت ، فورا جنازه اش را تشییع و دفن کردند ، اما در این احیان کسی به بدلا توجه نداشت و جنازه وی در گوشه ای افتاده بود و هنوز دفن نشده بود » . (۱۴) مرحوم آیت الله انصاری فرمودند : « گرچه مظفرعلیشاه و سید معصومعلیشاه و بدلا مسلک درویشی داشتند ؛ و این مسلک خوب نیست ، اما فرمان قتل اولیای خدا را صادر کردن کار آسانی نیست » . (۱۵) اینها عین عبارات کتاب است که برایتان نقل کردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;این چگونه مسلکی است که خوب نیست ، اما رهبران آن از اولیای خدا هستند ؟!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;نکته مهم دقیقا در همین جا است ، روح این مطالب می تواند شما را با فضای فکری جامعه آشنا کند . آنها مجبورند که این مسلک و مرام را انکار کنند ، اما در برابر بزرگی و حتی کرامات بسیاری که از بزرگان تصوف دیده اند ، نمی توانند سکوت کنند ؛ چنانکه در همین صفحات کتاب مذکور ، کرامت دیگری را از مرحوم رضاعلیشاه ، قطب وقت سلسله نعمت اللهی که ساکن دکن بود ، از مرحوم آیت الله انصاری نقل کرده است . (۱۶) این مساله در اقوال و احوال علمایی که اهل سلوک بودند ولی می خواستند و درواقع مجبور بوده اند که ارادت خود را به تصوف پنهان کنند ، وجود دارد . در آن دوران آقا محمد علی کرمانشاهی معروف به صوفی کش با تقرب به فتحعلیشاه و تحریک کردن وی به کشتن مشایخ بزرگ تصوف ، چنان جو رعب و وحشتی را حاکم کرده بود که هیچکس جرات اظهار ارادت به بزرگان تصوف را نداشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;آیا می توان در اقوال علامه طباطبایی هم نکته هایی پیدا کرد که دلیل بر نظر مثبت ایشان به تصوف باشد یا خیر ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بله ، مرحوم آیت الله حسینی تهرانی از قول استاد خود - علامه طباطبایی- می گوید : « حضرت استاد ، علامه طباطبایی - قدس الله نفسه - فرمود : این مشروطیت و آزادی و غرب گرایی و بی دینی و لاابالی گری که از جانب کفار برای ما سوغات آمده است ، این ثمره را داشت که دیگر درویش کشی منسوخ شد و گفتار عرفانی و توحیدی ، آزادی نسبی یافته است ، وگرنه شما می دیدید که امروز هم همان اتهامات و قتل ها و غارت ها و به دارآویختن ها برای سالکین راه خدا بود » . (۱۷) من فکر می کنم که بهتر از این شما نمی توانید مطلبی را پیدا کنید که بیانگر دیدگاه علامه طباطبایی درباره تصوف باشد . درواقع یکی از حمله هایی که مخالفان عرفان به مرحوم علامه طباطبایی وارد می کردند ، این بود که می گفتند ایشان صوفی شده است ؛ چنانکه به بسیاری از علمای دیگر نیز چنین حملاتی وارد شد . از آن ایام تاکنون رسم شده است که اهل ظاهر و قشریون ، کسانی را که اهل مراقبه و محاسبه و زهد و پرهیز از حرام و لقمه شبهه هستند و به ذکر و فکر دوام اشتغال دارند ، صوفی بخوانند و با این اتهام این بزرگواران را طرد نمایند ، حتی علمایی مانند مرحوم ملا حسینقلی همدانی یا آقا سید علی قاضی طباطبایی همه دچار این اتهامات شدند . ولی دقت کنید که از جهت دیگر ، آنچه از این اتهامات برمی‏آید این است که همه این اوصاف در تصوف مورد نظر و توجه بوده است و صوفی درواقع کسی بوده است که اشتغال به این آداب و افعال داشته است ، لذا خود بزرگان و علمای اهل سلوک از این که چنین برچسبی به آنها بچسبد ابا داشته اند و مدام گرایش و ارادت به تصوف را انکار می کردند ، درحالی که از احوال و اقوال آنها اعتقاد به تصوف ثابت می شود . از توجه به این مساله به خوبی می توان دریافت که لفظ صوفی و تصوف ، چگونه در جامعه فکری ایران دچار تغییر و تحول شده است و چه مراتبی را طی کرده است و چگونه به سختی می توان درباره گرایش اشخاص به تصوف قضاوت کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;اگر بخواهیم مساله را به شکل مشخصی درباره مرحوم علامه طباطبایی پیگیری کنیم ، چگونه می توان ماجرا را دسته بندی کرد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;مرحوم علامه طباطبایی اهل سیر و سلوک بود ، او شاگرد طریقتی مرحوم قاضی طباطبایی و قاضی طباطبایی هم مرید سید احمد کربلایی و او نیز مرید مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی بوده است و از وی با یک یا دو واسطه که کاملا معلوم نیست که چه کسانی هستند ، به احتمال بسیار به سید بحرالعلوم می رسد . این که می گویم « به احتمال » از آن جهت است که سلسله نویسان از سید بحرالعلوم عقب تر نمی روند ، چون می دانند که این رشته به کس دیگری جز نورعلیشاه اصفهانی ختم نمی شود و او چون مورد تکفیر برخی عالم نمایان واقع شده و مسلک تصوف داشته ، پس مورد پسند مخالفان تصوف نیست ، ولی بالاخره بنابر اصول سلوکی ای که همه این بزرگواران به آن اذعان دارند ، این تعالیم باید از استادی به استاد دیگر رسیده باشد و این سلسله اساتید - به قول اهل حدیث - باید به صورت « معنعن » به حضرت علی (ع) که سرچشمه باب عرفان و تصوف است برسد . در نقل روایت و حدیث ، اگر حدیثی مسلسل و معنعن نباشد مخدوش است ؛ در طریقت نیز که از اصول تعالیم آن ، اجازه صریح و صحیح مرشد لاحق از مرشد سابق است ، به طریق اولی‏ این امر صادق است . این تعالیم سینه به سینه منتقل شده است ، پس بحرالعلوم نیز باید از کسی اخذ کرده باشد . لذا کافی است که شما با این مقدمه و نیز در نظر گرفتن ارادت علامه به رساله سیر و سلوک مرحوم بحرالعلوم ، به میزان گرایش علامه طباطبایی به حقیقت تصوف پی ببرید . البته هیچ تردیدی نیست که ایشان نیز رفتار بعضی از صوفیه را نمی پسندیدند ، ولی سخن در این است که آیا اصل تصوف را هم رد می کردند ؟&lt;br /&gt;در عباراتی که از خودشان بعدا نقل می کنند ، می بینید که چگونه این نکته را تذکر می دهند . در جامعه ایران امروز با پیشینه ای که ذکر کردم و دگرگونی معنایی که در لفظ خود صوفی پدید آمده است ، می توان فهمید که چرا جامعه ما ، بین عرفان و تصوف فرق گذاشته است . وقتی نمی توانیم مقام علمی و پارسایی شخصیتی مانند علامه طباطبایی را انکار کنیم و از سویی در برابر گرایش های آشکار او به تعالیمی که در تاریخ اسلام به نام تصوف مشهور شده قرار گرفته ایم ، دست به کار می شویم و آن مرحوم را مخالف تصوف دانسته و لقب « عارف » را به او می دهیم که دلالت معنایی متفاوت و در واقع خنثی داشته باشد ، اما آیا هیچگاه در طول تاریخ اسلام می توان ادعا کرد که عرفان از تصوف جدا بوده است ؟ مفهوم عرفان خود برخاسته از تعالیم تصوف است و تصوف طریقه ای بوده است که به معرفت قلبی به حق و مراتب هستی - یعنی عرفان - منجر می شده است و چنانکه گفتم در حال حاضر در هر کشور دیگری به غیر از ایران برای مثال اگر بگویید که مولوی صوفی نبوده و عارف بوده است ، این اصطلاح برایشان عجیب و بی معنا است ؛ چنانکه در عالم اسلام همه این بزرگان را از مشایخ صوفیه می شناسند . لفظ « صوفی » از صفویه به بعد مانند لفظ رافضی شده است که در ابتدا معنای مذموم خارج از سنت بودن ( heterodox ) با اوصافی زشت و ناپسند را برایش تثبیت کردند و سپس هرکس را که شیعه علی بود ، به اتهام رافضی بودن ، از دین خارج می دانستند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;یعنی حتی فردی مانند علامه طباطبایی را می توان عارف نامید اما نمی‏توان او را صوفی نامید ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توجه کنید که دعوا بر سر اصطلاح نیست ، به قول مولانا :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;میم و واو و میم و نون تشریف نیست‏&lt;br /&gt;لفظ مومن جز پی تعریف نیست (۱۸)&lt;/div&gt;مطلب این است که تعالیمی که آن بزرگواران و استادان شان در طریقت پیروی می کردند ، تعالیمی است که فقط در تصوف برای طی مدارج سلوک آمده است ؛ مثل مساله ضرورت وجود مربی و مرشد در طریق سلوک الی الله (۱۹) که قبلا درباره اش سخن گفته شد . البته مراد از تصوف هم تصوفی است که حقیقی و ولوی یعنی مستند به مقام ولایت باشد . درواقع مخالفانی که آن بزرگواران را متهم به تصوف می کردند ، از جهتی درست می گفتند ، برای اینکه این تعالیم تعالیم تصوف است ؛ درست مثل مخالفان تصوف در عالم تسنن که می گویند اصل تصوف تشیع است و لذا مردود است . آنها درست حدس زده اند و از این جهت قولشان صائب است . با این مقدمات کسی علامه طباطبایی را نمی تواند صوفی بخواند زیرا که هنوز بسیاری از اهل ظاهر حتی کسانی را که به اصطلاح رایج عارف نامیده شده اند نجس می دانند چه رسد به اینکه آنها را صوفی بنامیم . مرحوم علامه به سبب مواجهه با چنین مساله ای ، در اقوالشان به وضوح می توان مستنداتی را یافت که کسانی را که حافظ و مولوی را خارج از دین می دانستند تقبیح می کرد .&lt;br /&gt;اجازه بدهید سند دیگری را ذکر کنم ، ایشان در مجموعه ای که در پاسخ به سوالات هانری کربن می نویسد ، در کتاب شیعه در فصلی تحت عنوان « پیدایش سیر معنوی و عرفان » راجع به روش معنوی و سیر و سلوک باطنی سخن می گوید که در آن مستقیما به تصوف و سلسله های صوفیه می پردازد ، در اینجا علامه می خواهد به سوال های کربن از این قبیل که چرا تذکره الاولیا با ذکر امام ششم آغاز می شود و با ذکر امام پنجم پایان می یابد و چرا این اندازه تشابه میان تعالیم معنوی صوفیه و تشیع وجود دارد پاسخ دهد . کربن معتقد است که به قول پدیدارشناسان جدید ، افکار اولیه شیعه ، یک تفکر ولایی و در حقیقت یک نوع تفکر عرفانی است ، یعنی حقیقت اولیه تشیع فقه و کلام شیعه نیست ، بلکه عرفان و تصوف است . علامه نیز که به مساله ولایت که اصل تصوف و تشیع است به عنوان یک نگرش خاص به اسلام می نگرد و درواقع سخن کربن را به نحوی تایید می کند ، و در پاسخ می نویسد : « یکی از بهترین شواهدی که دلالت دارد بر این که ظهور این طایفه [ صوفیه ‏] از تعلیم و تربیت ائمه شیعه سرچشمه می گیرد ، این است که همه این طوایف ( که در حدود بیست و پنج سلسله کلی می باشند و هر سلسله ، منشعب به سلسله های فرعی متعدد دیگری است ) به استثنای یک طایفه ، سلسله طریقت و ارشاد خود را به پیشوای اول شیعه ، منتسب می سازند . دلیلی ندارد که ما این نسبت را تکذیب نموده و به واسطه مفاسد و معایبی که در میان این طوایف شیوع پیدا کرده ، اصل نسبت و استناد را انکار کنیم یا حمل بر دکان داری نماییم ، زیرا اولا سرایت فساد و شیوع آن در میان طایفه ای از طوایف مذهبی ، دلیل بطلان اصل انتساب آنها نیست و اگر بنا شود که شیوع فساد در میان طایفه ای ، دلیل بطلان اصول اولیه آنان باشد ، باید خط بطلان به دور همه مذاهب و ادیان کشید و همه طبقات گوناگون مذهبی را محکوم به بطلان نمود و حمل بر دکان داری و عوام فریبی کرد ؛ ثانیا پیدایش اولی این سلسله ها ، در میان اکثریت سنی شروع شده و قرن های متوالی در همان محیط به پیشرفت خود ادامه داده است . در همه این مدت ، اعتقاد اکثریت قریب به اتفاق اهل سنت ، در حق سه خلیفه اولی بیشتر از اعتقادی بود که به خلیفه چهارم و پیشوای اول شیعه داشتند ؛ اعتقادا آنها را افضل می دانستند و عملا نیز اخلاص و ارادت بیشتری به آنها داشتند . در همه این مدت ، مقام خلافت و کارگردانان جامعه ، اعتقاد خوشی در حق اهل بیت - علیهم السلام - نداشتند و آنچه فشار و شکنجه بود ، نسبت به دوستداران و منتسبین آنها روا می دیدند و دوستی اهل بیت ، گناهی نابخشودنی به شمار می رفت . اگر مقصود این طوایف از انتساب به آن حضرت ، مجرد ترویج طریقه آنها و جلب قلوب اولیای امور و عامه مردم بود ، هیچ دلیلی نداشت که خلفای مورد علاقه و اخلاص دولت و ملت و به ویژه خلیفه اول و دوم را رها کرده ، به دامن پیشوای اول شیعه بچسبند یا مثلا به امام ششم یا هشتم انتساب جویند » . (۲۰) در واقع علامه معتقد بود که روح ولایی تشیع در تصوف و عرفان دمیده شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;در باب احوال علامه طباطبایی چطور می شود مستنداتی پیدا کرد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;احوال معنوی چیزی نیست که نزد همگان عیان باشد . آنچه دیده می شود فقط آثار و نشانه هایی است که می تواند دال بر سلوک معنوی باشد . سیره عملی ایشان و احوال معنوی ای که گاه از ایشان بروز می کرد - چنانکه از شاگردان و خواص شان منقول است - حاکی از سیر و سلوک عرفانی ایشان بود . اینکه کسی به اشعار عارفان بزرگی مثل مولوی ، حافظ ، ابن فارض تعلق خاطر دارد و حتی اهل تفال به دیوان حافظ است و خود نیز اهل سرودن شعر عرفانی با مضامین رندانه است از شواهدی است که دلالت می کند که او دارای احوال عرفانی بوده است . مگر می شود تا وقتی که فرد به جوشش درونی نرسیده است شعر بر کلام او جاری شود . شعر چیزی نیست که با یک تفکر قشری و احوال خشک بر زبان جاری شود . باید حال خوشی باشد تا فرد بسراید . سلوک معنوی علامه و نیز دستورات طریقتی که به شاگردان خود داده اند کاملا محرز است که ایشان اهل سلوک عملی بوده اند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;آقای دکتر در مراودات میان علامه طباطبایی و هانری کربن ، کدام یک بیشتر از دیگری تاثیر گرفته است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;درواقع این یک رابطه دوطرفه و به تعبیر مولوی ، « هم زبانی » بوده است و هر دوی آنها از یکدیگر بهره علمی و معنوی می بردند ؛ کربن که یک فیلسوف غربی و در عین حال مستشرق به معنای دقیق و لغوی لفظ یعنی جویای شرق بود ، در مواجهه با یک حکیم اسلامی ، سعی در تحقیق و بررسی پیرامون نظریه خاص خود درباره تفکر شیعی داشت و اتفاقا با هوشمندی خاص خود به سراغ فردی آمده بود که کمک های بسیاری به او می کرد . کربن به سراغ علمای ظاهری اسلامی نرفت ، چون می دانست که کسانی مثل علامه طباطبایی پاسخ سوالات او درباره تفکر شیعی و ارتباط آن با روح عرفان و تصوف را می دانند . اما علامه نیز از معاشرت با کربن بهره های بسیار برد . مضافا بر این ، علامه طباطبایی از طریق کربن با فلسفه غرب و بیشتر از آن با عرفان ادیان دیگر آشنایی جدی تری پیدا کرد ؛ به این تفصیل که کربن با عرفان مسیحی و عرفان یهودی و اصولا تفکر عرفانی ادیان ، آشنایی عمیق داشت و از همین منظر هم به تشیع و تصوف می نگریست . علامه طباطبایی نیز چنین نظری داشت ، به نظر ایشان : « رابطه مخصوصی میان اصل دین - به معنی قول به الوهیت و خضوع به عالم غیب - و طریقه تصوف موجود است و از همین جهت است که متصوفه در میان همه طوایف دینی جهان ، حتی بودایی ها و برهمایی ها پیدا می شود » . (۲۱) و در ادامه می افزاید که هر طایفه ای که « به امید پی بردن به اسرار پس پرده غیب ، به مجاهدت و ریاضات پرداخته و از لذایذ مادی و شهوت نفسانی چشم پوشیده و به تخلیه و تجرید نفس پرداخته اند ، این همان تصوف است اگرچه در میان هر طایفه ، به اسم مخصوصی نامیده می شود » . (۲۱) لذا به نظر علامه ، طریقه تصوف را نباید مذهب یا فرقه ای در ردیف سایر مذاهب مثلا اشعری یا معتزلی گذاشت ، (۲۱) تصوف روح همه ادیان است که باعث می شود - به قول مولانا - هندو و ترک هم زبان بشوند ؛ همانطور که خود علامه می فرمود که رایحه توحید از اوپانیشادها استشمام می شود . (۲۲) از این جهت کربن و علامه طباطبایی با توجه به عرفان ادیان ، با یکدیگر هم زبان شده بودند و علامه نیز از عرفان ادیان دیگر به خصوص مسیحیت بیشتر مطلع گردید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;این آشنایی مرحوم طباطبایی با فلسفه غرب و بعدها نقد او بر آن تا چه اندازه دقیق است با توجه به آنکه ایشان زبان خارجی نمی دانستند و اطلاعاتشان از فلسفه غرب ، اطلاعی دسته اول نبوده است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این یک واقعیت است که علامه طباطبایی و بسیاری دیگر از علما و اساتید حوزوی ما در آن زمان که به معارف غربی التفاتی داشتند ، زبان خارجه نمی دانستند و اطلاع آنها از فلسفه غرب منحصر بود اولا به ترجمه هایی که مارکسیست ها و رهبران فکری حزب توده انجام داده بودند و ثانیا ترجمه های عربی آثار فیلسوفان غربی ، البته آثار اندکی نیز به غیر از این دو مسیر از جمله کتاب سیر حکمت در اروپا به زبان فارسی موجود بود . طبیعی است که اطلاعات فلسفی غربی علامه هم به همان ترجمه های مخدوش عربی یا قرائت مارکسیستی - آن هم به مشرب حزب توده - از فلسفه غرب محدود شود و از جامعیت کافی برخوردار نباشد . اما نکته در اینجا است که مرحوم علامه فلسفه غرب را تا جایی نقد می کند که مربوط به دفاع از اسلام و فلسفه اسلامی است و لذا بیشتر به انگیزه نقد مارکسیسم که در آن ایام در ایران متداول شده بود وارد حوزه فلسفه غرب می شود . این است که در آن محدوده و در آن زمان نقد ایشان برای بسیاری - خصوصا جوانان مسلمان علاقه مند به فلسفه - سودمند و در زمان خود تاثیرگذار بوده است . ولی اگر اکنون بخواهیم از منظر مثلا کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم به فلسفه غرب و سیر آن خصوصا به فلسفه مدرن و معاصر بنگریم دچار مشکلاتی خواهیم شد . با این همه این نکته را نیز نباید فراموش کرد که اگر قرار باشد کسانی به عمق فلسفه غربی رسوخ کنند خود باید اهل فلسفه و نظر باشند و علامه طباطبایی اهل فلسفه بود ، فیلسوفی سالک .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی : &lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. مصاحبه مذکور با دکتر شهرام پازوکی توسط خانم مژگان ایلانلو اول بار در ویژه نامه علامه طباطبایی با نام « جان جهان » خردنامه روزنامه همشهری ، مورخه ۲۵ آبان ۱۳۸۴ ، به صورت مختصر چاپ شد و در اینجا به صورت کامل و با اصلاحات درج می شود .&lt;br /&gt;۲. این کتاب در عرفان ایران ، تدوین دکتر سید مصطفی آزمایش ، شماره ۱۳ ، صص ۱۲۲ - ۱۳۰ معرفی شده است .&lt;br /&gt;۳. بحرالمعارف ، تصحیح استاد ولی ، تهران ، ۱۳۷۰ ، ج ۱ ، ص ۲۴۹ .&lt;br /&gt;۴. رساله فی السیر و السلوک ، سید محمد مهدی طباطبایی بروجردی بحرالعلوم با شرح و توضیح و مقدمه حسن مصطفوی ، تهران ، موسسه انتشارات امیرکبیر ، ۱۳۶۷ . و مصحح محترم در مقدمه کتاب دلایلی چند در اثبات تعلق کتاب به مولف بیان می دارد و جالب تر آنکه در صفحه ۱۴ مقدمه مذکور می نویسد : « مسلم بودن نسبت این رساله به سید ، حتی در میان طایفه صوفیه و سلسله نعمت اللهیه ، که اگر احتمال آن بود که رساله از عارف دیگری باشد ، البته آنان اطلاع پیدا می کردند ، مخصوصا مولف کتاب طرائق با آن سعه اطلاع و تحقیقی که داشت » . خود همین مطلب نشان می دهد که چگونه مصحح کتاب ، دستورات سلوکی سید بحرالعلوم را جزو تعالیم سلسله نعمت اللهیه و مشایخ این سلسله را واقف به این دستورات می داند .&lt;br /&gt;۵. در چاپ اول این رساله مندرج در یادنامه استاد شهید مرتضی مطهری ، تهران ، ۱۳۶۰ ، ص ۱۹۸ ، به این نکته تصریح شده است .&lt;br /&gt;۶. رجوع کنید به : اخلاق در قرآن ، آیت الله مکارم شیرازی ، ج ۱ ، چاپ سوم ، قم ، ۱۳۸۱ ، صص ۱۳۳ - ۱۳۸ .&lt;br /&gt;۷. اعیان الشیعه ، سید محسن امین جبل عاملی ، جزء ۴۸ ، ص ۱۶۶ .&lt;br /&gt;۸. رساله فی السیر و السلوک ، تصحیح و مقدمه حسن مصطفوی ، تهران ، ۱۳۶۷ ، مقدمه .&lt;br /&gt;۹. طرائق الحقائق ، نائب الصدر شیرازی ، تصحیح محمد جعفر محجوب ، ج ۱ ، ص ۱۸۵ .&lt;br /&gt;۱۰. الماثر و الاثار ( چهل سال تاریخ ایران ) ، محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، تصحیح ایرج افشار ، ج ۱ ، ص‏۲۰۵ . شرح ارادت آقا محمود کرمانشاهی در منابع معتبر دیگر آن دوره مثل طرائق الحقائق ( ج ۳ ، ص‏۴۶۹ ) ، و مجمع الفصحاء ( تصحیح مظاهر مصفا ، ج ۵ ، صص ۹۴۶ - ۹۴۹ ) و مکارم الآثار ( حبیب آبادی ، ج ۶ ، ص‏۲۰۰۲ ) آمده است .&lt;br /&gt;۱۱. نفایس الفنون ، شمس الدین محمد آملی ، تصحیح ابوالحسن شعرائی ، ج ۱ ، مقدمه صص ۷ - ۱۶ .&lt;br /&gt;۱۲. روح مجرد ، علامه آیت الله حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی ، چ ۴ ، انتشارات علامه طباطبایی ، ۱۴۱۸ ق ، ص ۳۸۲ .&lt;br /&gt;۱۳. در متن دست نویسشان که عینا در سایت اینترنتی مربوط به خودشان آمده به جای نام مرحوم مظفرعلیشاه که در این متن در اینجا و چند خط بعد ذکر شده ، اسم نورعلیشاه آمده است ، البته درباره مرحوم نورعلیشاه نیز نقل است که به احتمال قوی به دستور آقا محمد علی کشته شد ولی در مورد مرحوم مظفرعلیشاه تردیدی نیست که به دست وی کشته شد . در همین سایت اینترنتی چند قطعه از اشعار مرحوم نورعلیشاه را آیت الله حسینی طهرانی به خط خویش آورده است .&lt;br /&gt;۱۴. همان ، صص ۴ - ۳۸۳ .&lt;br /&gt;۱۵. همان ، ص ۳۸۴ .&lt;br /&gt;۱۶. همان ، صص ۳ - ۳۸۲ ، پاورقی : « آقا سید معصومعلیشاه شاگرد آقا سید علیرضا دکنی بود و در دکن که از بلاد هند است ، زیست می نمود . پس از مدتی از هند به ایران آمد درحالی که یک ساتر عورت بیشتر نداشت و حاج محمد جعفر بروجردی [ منظور حاج محمد جعفر مجذوبعلیشاه است‏ ] و حاج محمد رضا تبریزی [ منظور کوثرعلیشاه است ‏] از شاگردان [ با واسطه ‏] آقا سید علیرضا دکنی بودند و در عین حال از مجذوبین آقا سید معصومعلیشاه به شمار می آمدند . حاج محمد رضا و حاج محمد جعفر دو مرد بسیار بزرگ بودند ولی در عین حال مرام درویشی داشتند . و حاج محمد رضا دارای مقام علمی بود و کتاب الدر النظیم و مفاتیح الابواب و بسیاری از کتاب های دیگر از مصنفات اوست . و در بروجرد سکونت گزید . بروجردی ها به تهمت تصوف ، تمام اموال وی را غارت کردند و خود او را تنها از بروجرد بیرون نمودند . حاج محمد رضا به شهر تبریز رفت و در آنجا مورد علاقه مردم واقع شد و در پای منبرش جمع کثیری حاضر می شدند . یک روز در بالای منبر که تمام مردم مجتمع و مستمع بوده و منظره عجیبی داشت ، در دلش خطور کرد که این استقبال مردم تبریز ، عوض آن اذیت های مردم بروجرد . ناگهان درویشی پر و پا بسته از در وارد شد و یکسره به سوی منبر رفت و آهسته در گوش حاج محمد رضا چیزی گفت ؛ و ظاهرا این بود که بکنم آن کاری را که باید بکنم یا نه ! حاج محمد رضا گفت : بکن ! درویش عمامه حاج محمد رضا را به گردنش پیچیده او را از منبر پایین کشید و از مسجد بیرون برد « تلافیا لهذا الخطور النفسانی » . این درویش را آقا سید علیرضا دکنی [ رضاعلیشاه دکنی ‏] از دکن فرستاده بود و فرموده بود : فورا به تبریز برو که یکی از دوستان خدا نزدیک است هلاک شود ، او را نجات بده ! و بدین طریق حاج محمد رضا نجات پیدا کرد . »&lt;br /&gt;۱۷. این مطلب را مرحوم استاد شعرائی نیز از مرحوم علامه طباطبایی نقل کرده است . رجوع کنید به مقاله « استاد شعرائی و عرفان و تصوف » ، نوشته اکبر ثبوت ، در شماره (۲۷-۲۸) فصلنامه عرفان ایران .&lt;br /&gt;۱۸. مثنوی معنوی ، تصحیح نیکلسون ، دفتر اول ، بیت ۲۹۳ .&lt;br /&gt;۱۹. درباره حسن توجه مشایخ بزرگ تصوف و عرفان به ضرورت وجود مربی و پیر طریقتی از مرحوم استاد مرتضی مطهری - که خود از شاگردان خاص مرحوم علامه طباطبایی بود - نقل است که فرمود : « یکی از علل عدم موفقیت در تزکیه نفس این است که تعلیم اخلاقی در میان ما به صورت تعلیم و تدریس وجود دارد نه به صورت سازندگی و درمانگری ... احتیاج به مرشد و مربی برای درمان بیماری های جان و فکر و سازندگی انسان تنها در میان متصوفه رسمیت یافته که در این مورد می توان به رساله ولایت نامه ملا سلطانعلی [ سلطانعلیشاه گنابادی‏ ] و بستان السیاحه ملا زین العابدین شیروانی [ مستعلیشاه ، قطب وقت سلسله نعمت اللهی‏ ] که به دو واسطه از مشایخ ملا سلطانعلی است ، رجوع کرد . مولوی در دفتر اول مثنوی می گوید :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;پیر را بگزین که بی پیر این سفر&lt;br /&gt;هست بس پرآفت و خوف و خطر&lt;br /&gt;هر که او بی مرشدی در راه شد&lt;br /&gt;او ز غولان گمره و در چاه شد »&lt;/div&gt;جلوه های معلمی استاد مطهری ، انتشارات مدرسه ، تهران ، ۱۳۶۹ ، ص ۲۴ .&lt;br /&gt;۲۰. شیعه ، مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمد حسین طباطبایی ، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران ، ۱۳۸۲ ، ص ۲۴۳ . تمام این فصل در شماره (۲۷-۲۸) فصلنامه عرفان ایران آمده است .&lt;br /&gt;۲۱. شیعه ، ص ۶۹ .&lt;br /&gt;۲۲. توجه به همین حقیقت عرفانی ادیان بود که باعث شده بود نظر مرحوم علامه طباطبایی درباره اوپانیشادها کاملا خلاف بسیاری از علمای ظاهربین مسلمان باشد . به نظر ایشان در باطن این کتاب حقیقت عالی توحیدی و معارف حقه ای وجود دارد که فقط اهل معرفت که از مرتبه حس و خیال گذر کرده اند می توانند به آن دست یابند . علامه در مواضعی از جمله در تفسیر المیزان ، جلد دهم ، ذیل آیه ۴۹ ، سوره هود در این باره سخن می گوید .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع : &lt;/h2&gt;عرفان ایران مجموعه مقالات (۲۷-۲۸) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش.-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۵ / صص ۱۲۲ – ۱۴۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-8136218689634892710?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8136218689634892710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8136218689634892710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/04/blog-post_20.html' title='دفاعیه ها : گفتگو درباره مقام تصوف نزد علامه طباطبایی / مصاحبه با دکتر شهرام پازوکی'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-4197986763062111182</id><published>2007-04-13T07:47:00.000+03:30</published><updated>2007-04-13T08:12:47.766+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عرفان ، تصوف'/><title type='text'>عرفان ، تصوف : نماز وسطی‏ و شرح نظر حضرت شاه نعمت الله ولی‏ / دکتر ح. ا. تنهایی‏</title><content type='html'>&lt;h1&gt;نماز وسطی‏ و شرح نظر حضرت شاه نعمت الله ولی [: در حکمت اوقات نماز و نماز وسطی]&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صفات مومنین یکی اقامه نماز است در وقت آن ، که حضرت دوست فرمود : مومنین کسانی هستند که « علی صلاتهم یحافظون » (۱) . بدیهی است کسانی مصداق « یقیمون الصلوه » هستند که در دایره تسلیم به حضرت حق اند و مسلمان . اما مومنان کسانی هستند که ضمن کسب بقیه صفات ، بر اقامه صلات هم محافظت خاص دارند . این تاکید « یحافظون » نسبت به گزاردن آن ، یا اقامه ، توجه به خصایصی است که مومن را متوجه این نکته می کند که صرف اقامه نماز خصیصه ایمانی نیست ، بلکه محافظت بر آن نیز لازم است . حال باید دید محافظت از نماز چه معانی می تواند داشته باشد ؟&lt;br /&gt;محافظت بر نماز می تواند به لحاظ کم یا کیف آن باشد ، به لحاظ شرایط شریعت یا طریقت آن ، یا به حضور قلب داشتن و ... از جمله یکی محافظت بر وقت اقامه نماز است که زبان قرآنی همیشه نسبت به شرح آن نیز تاکیداتی فراوان دارد . مثلا در شرح زمان نماز شامگاهان می فرماید : « اقم الصلوه لدلوک الشمس الی غسق اللیل » (۲) ، یعنی از غروب خورشید تا شروع تاریکی شب نماز بگزار . و یا می فرماید نافله را هنگام تهجد در نیمه شب بجا آر : « و من اللیل فتهجد به نافله » (۳) .&lt;br /&gt;بدین روال درباره یکی از انواع نمازها دو نکته بسیار حساس نمودار می شود که نظر همه شارحین قرآن را به خود مشغول داشته است . خداوند در سوره شریفه بقره می فرماید ؛ « حافظوا علی الصلوه » یعنی بر نمازهایتان محافظت کنید که تکرار دستور قبلی است ، ولی در ادامه می فرماید : « و الصلوه الوسطی » یعنی : و نماز وسطی . نخستین پرسشی که پیش می آید اشاره به این نکته دارد که آیا این نماز پس از « واو » موصول نشانه نمازی خاص است علاوه بر نمازهای یومیه ، یا نشانه تاکید حضرت حق بر نماز یا نمازهایی از میان نمازهای یومیه است به جهت اهمیت آن ؟&lt;br /&gt;نکته دوم آن است که این نماز مهم را که نمی دانیم کدام است ، چه موقع بایستی اقامه کنیم تا اهمیت مضاعف آن را با دقت بیشتری رعایت کنیم ؟ وسطی بودن به چه معناست ؟&lt;br /&gt;نظرات شارحین مختلف در این باب گونه گون و گاه جمع ناشدنی است . ولی اغلب نماز وسطی را - نه نمازی دیگر - بلکه یکی از همین نمازهای یومیه دانسته اند . اما اینکه کدامین آنهاست نظرات مختلف است . برای مثال حضرت سلطانعلیشاه گنابادی صاحب تفسیر بیان السعاده می فرماید :&lt;br /&gt;« ... و تفسیر آن به نماز ظهر چنانکه در اخبار شیعه وارد شده از این باب است که نمازظهر از وجهی مظهر صلوه وسطی است ... و گاهی صلات وسطی را به نماز عصر یا عشاء یا صبح تفسیر کرده اند . نقل است که نماز وسطی در میان نمازهای پنجگانه مخفی است و خداوند آن را معین نکرده است تا اینکه بدین وسیله بر همه نمازها محافظت شود ... » (۴) .&lt;br /&gt;مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان درباره این موضوع اینگونه شرح می دهد :&lt;br /&gt;« باید دانست که اقوال در تفسیر صلات وسطی مختلف است ، و اغلب از اختلاف روایات ناشی شده ؛ بعضی گفته اند نماز صبح است و آن را از علی (ع) و بعضی از اصحاب روایت کرده اند ؛ بعضی گفته اند نمازظهر است و آن را از پیغمبر (ص) و عده ای از اصحاب روایت کرده اند ؛ بعضی گفته اند نماز عصر است و آن را نیز از پیغمبر و عده ای از اصحاب روایت کرده اند . و سیوطی در الدر المنثور پنجاه و چند روایت نقل کرده و بعضی دیگر گفته اند نماز مغرب است و گفته اند : آن در میان نمازها مانند شب قدر در میان شب ها پنهان است ... و بعضی گفته اند نماز عشاء و بعضی گفته اند نمازجمعه ... در کتاب من لا یحضره الفقیه از ( حضرات صادق و باقر ) ... به نمازی که در حال جنگ خوانده می شود ... ( تعبیر کرده اند یا نماز در ) سرزمین خوفناک ... ( از بیم درنده یا راهزن ... ) » (۵) .&lt;br /&gt;ابوالفضل رشیدالدین میبدی در تفسیر کشف الاسرار و عده الابرار چنین شرح می کند :&lt;br /&gt;« علما را خلاف است که صلات وسطی کدام است ، بعضی گفته اند نماز بامداد است بعضی گفته اند نماز پیشین (۶) است و درست تر آن است که نماز دیگر (۷) است . از بهر آن که دو نماز روز از یک سو دارد ، یکی در تاریکی و یکی در روشنایی ، و دو نماز است از یک سوی ، یکی در روشنایی و یکی در تاریکی . » (۸)&lt;br /&gt;و صاحب تفسیر روض الجنان ، شیخ ابوالفتوح رازی این چنین شرح می دهد :&lt;br /&gt;« ... آنگه نماز وسطی را تخصیص کرد به ذکر ... (و) علما خلاف کرده اند در صلات وسطی که کدام است . سعید بن المسیب گفت : میان اصحاب رسول همچونین خلاف بود و انگشتان درهم افکنده ، گروهی گفتند : نماز بامداد است و این قول عمر است و معاذ جبل و عبدالله عباس و عبدالله عمر و جابر بن عبدالله انصاری و عطاء و ربیع و مجاهد و ابوامامه ، و این مذهب شافعی است . و برای آنش وسطی خواند که از میان دو نماز است دو نماز به شب و دو نماز به روز . و گفته اند برای آن نماز بامداد را وسطی خواند که میان سواد شب و بیاض روز کنند ... و ابورجا العطاردی گفت نماز وسطی این است که خدای ما را فرمود که در او قنوت کنی و این حجت شافعی است ... بعضی گفته اند نماز پیشین است و این قول زید بن ثابت و اسامه بن زید و ابی سعید الحذری و عایشه است . و قولی دیگر آن است که : نماز دیگر است و این قول امیرالمومنین علی است و عبدالله مسعود و ابوهریره و نخعی و زرین حبیش و حسن بصری و قتاده و ابوایوب و ضحاک و کلینی و مذهب ابوحنیفه ، و مذهب ماست به روایت بعضی اصحاب از امیرالمومنین علی (ع) و باقر و صادق علیهاالسلام ... و بعضی علما گفته اند نماز خفتن است ... » (۹) .&lt;br /&gt;پس در مذهب ابوحنیفه عمدتا نماز وسطی را به نماز عصر و در مذهب شافعی آن را به نماز صبح تعبیر نموده اند . و علمای گوناگون امامیه نیز نمازهای ظهر ، عصر و صبح را مصادیق نماز وسطی برشمرده اند بدون آنکه نظر صریحی در این باب ارایه شود . برخی از اخبار نظرات معصومین (ع) را به صبح و برخی به ظهر و بعضی به عصر و گروهی به مغرب تاویل نموده اند .&lt;br /&gt;حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی کرمانی قدس سره العزیز در برابر تمام اختلاف نظریه ها که در طول تاریخ ذکر شده است ، نظر خویش را که معتقد است نظر جد و اسلاف بزرگوار اوست ، درباره نماز وسطی به روشنی بیشتری به شرح می گذارد .&lt;br /&gt;ایشان به روایت اشعار دیوان مبارکش ، نسل بیستم از حضرت رسول (ص) و از نوادگان حضرت جعفر صادق (ع) است ، وی بنیانگذار سلسله نعمت اللهیه و قطب سلسله معروفیه پس از شیخ عبدالله یافعی است .&lt;br /&gt;حضرت شاه در برابر تفسیر مذاهب شافعی و حنفی و دیگر راویان اخبار ، نظر خویش را در رساله منهاج المسلمین به شرح ذیل توصیف می فرماید :&lt;br /&gt;« یا اخی - ایدک الله بروح القدس - معلوم فرما که عالم منقسم است به مراتب ثلاثه و اوقات نماز بر سه قسم ... » (۱۰) .&lt;br /&gt;در این مقدمه حضرت شاه ، اقامه صلات را نه بر کمیت یا شمارش تعداد نمازها و نه براساس محل بلکه براساس ارتباطی که میان بنده و خدا و در فضای کیهان شناسی زمین برقرار می کند ، می سنجد و درحقیقت ابتدا به مهم ترین نکته ای که کارکرد (۱۱) اصلی نماز است یعنی برقراری رابطه میان عبد و خالق اشاره می کند و سپس شرط برقراری آن را علاوه بر خصیصه هایی که در سوره مومنین بدان ها اشاره رفته ، زمانی خاص می داند که خداوند بنابر مشیت خود هر کدام از نمازها را برای ایجاد رابطه ای خاص در زمان های مخصوص خود آنها قرار داده است تا کارکرد اصلی نماز ، یعنی برقراری رابطه که مقدمه کسب معرفت است - ممکن شود . پس وقت نماز به مرتبه نماز مربوط می شود . به زبان پژوهش شناسی علوم امروزی به نظر می رسد که رابطه ای معنی دار میان وقت نماز و مرتبه نماز وجود دارد . بنابر این همانطور که عالم وجود سه عالم است ، نمازهای یومیه نیز بنابر شان آنها در جهت ایجاد رابطه بنده و خدا به روال سه قسم عوالم تبدیل می شوند و دارای سه وقت متفاوت خواهند بود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;قسم اول : عالم شهادت&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;نماز نوع اول که « به منزله صلات نهار است » ، یعنی نماز ظهر و عصر ، در شان عالم « شهادت » یا جهان پیدایی است ، زیرا آثار اسم « الظاهر » خداوند در نظرگاه بنده نمازگزار به عیان قابل مشاهده می باشد . به عبارت دیگر حقیقت همان است که دیده می شود و یا بنده به همان که می بیند به عنوان حقیقت بسنده می کند . گو اینکه آثار خدا را همانگونه که عبادت می کند می بیند و دیدن حقیقتی دیگر جز آثار ظاهری در عمق روشنایی روز ، دست کم ، دور از انتظار است . همانگونه که انسان به اقتضای قوای روانی خود در نور زیاد چندان مشتاق دیدن دقیق تر نیست ولی نور کمتر نیاز به دیدن و اشتیاق به دانستن موارد پنهانی را زیادتر می کند .&lt;br /&gt;« عالم شهادت به منزله صلات نهار ، و در این صلات مصلی ( نمازگزار ) مناجات می کند و به مقتضای : « ان تعبد الله کانک تراه » [ عبادت کن خدای را که گویی او را می بینی ‏] در عالم شهادت ، آثار اسم الظاهر حق را مشاهده می نماید . » (۱۲)&lt;br /&gt;حضرت شاه ضمن تفسیر وقت نماز به نوع شان ارتباط آن ، در رابطه با نوع معرفت و زمان کیهان شناسی آن ، در برابر تقیه ای که ظاهرا از باب اعتقاد به مذهب شافعی می کند ، به ظرافت اشاره می فرماید که زمان نمازظهر و عصر ، برخلاف نظر شافعی که در پنج نوبت آمده ، در سه نوبت باید تقسیم شود به همین دلیل نمازظهر و عصر هر دو در شان عالم شهادت هستند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;قسم دوم : عالم غیب&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;اما نوع دوم نماز به نوع دوم زمان زمین در جهان کیهان شناسی مربوط می شود . زمان زمین در جهان کیهان شناسی قسم دوم ، نماد یا سمبلی از جهان غیب را می سازند . زیرا برخلاف قسم اول که همه روز بود و پیدایی ، در این قسم همه شب است و ناپیدایی . پس این قسم عالم غیب است .&lt;br /&gt;« اما عالم غیب به منزله صلات عشاء آخر است و صلات لیل در مذهب امام شافعی از غروب شفق همره است تا طلوع فجر . » (۱۳)&lt;br /&gt;با توجه به تقیه مذهبی ، صرف ذکر نام امام شافعی ، البته تکلیفی برای اجرای مجریان و پیروان صادر نمی کند چون تنها فرمود که در مذهب شافعی این چنین است . اما با توجه به اهمیت برگزاری نماز در اول وقت ، که نشان دهنده اهمیت « یحافظون » است ، وقت نماز عشاء یا لیل همان اول  « غروب شفق حمره » است و نه تا طلوع فجر . زیرا هر لحظه ای که به اختیار از غروب شفق حمره به طلوع فجر رهسپار شویم به همان میزان اجابت دعوت دوست را به تاخیر انداخته ایم و هنگامه مناجات با او را پشت گوش فرافکنده ایم و این دست کم دور از ادب است .&lt;br /&gt;پس همانطور که حضرت شاه در تعیین ماهیت نماز وسطی از مذاهب حنفی و شافعی رسما روی می گرداند و نظریه ای مستقل که جمع میان نظرات اجداد اوست ، ارایه می دهند ، در حقیقت به ظرافت نشانه های تقیه کردن خود به احکام شافعی را نیز اعلام می دارد . از این رو اعلام نظر شیعی به جواز سه وقت بودن نمازهای یومیه با اعلام همین عوالم سه گانه ، برائت واقعی حضرت شاه را از همه انواع فقه غیرشیعی معلوم می دارد .&lt;br /&gt;زمان نماز عشاء یا شب ، نماد هنگامه تاریکی و ناپیدایی است . پس نمازگزار یا مصلی نمی تواند در برابر تاریکی زمان به دیدار ظاهر اعیان و صورت و اشکال دل خوش کند . نمازگزار در عالم اول - عالم شهادت - آثار اسم الظاهر حق ، یا هر آنچه که دیده می شود را تجربه نموده و به هرچه می نگرد ، عالم تجلی و آشکار است . در این عالم مصلی چشم گشوده و جلوه دلدار را به تجلی از در و دیوار می بیند :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;چشم بگشا که جلوه دلدار&lt;br /&gt;به تجلی است از در و دیوار&lt;/div&gt;اما در عالم غیب و در نماز آخر ...&lt;br /&gt;« مصلی مناجی است به آنچه ادراک می کند از عالم عقل ، از ادله و براهین به اسم « الباطن » حق . » (۱۴)&lt;br /&gt;زیرا نمازگزار از عالم مرایا و ظواهر در نماد تاریکی شب ، به عالم عقول یا بواطن و به رازهای باطنی و حالات درونی پناه می برد ، تا آنچه را بر او واقع می شود بفهمد و آنچه را هم که از استدلال و شناخت ظواهر دریافته است به خصیصه های باطنی تاویل نماید .&lt;br /&gt;به زبان روان شناسی ، انسان در تاریکی به علت ناتوانی در دیدن ، از قوای دیگری که می توانند نادیداری در تاریکی را جبران کنند ، بهره می گیرد مانند نابینایان که به ناگزیر و ناخودآگاه دیگر قوای جسمانی خود را فعال می کنند تا دیدار را با ادراک میسر سازند . زمان کیهان شناختی شب نیز نماد ناتوانی انسان در دیدن حقایق پنهانی و باطنی است که بایستی در تربیت سالک از وسیله ای دیگر - غیر از چشم - که ادراک عقلی را میسر کند بهره بگیرد تا نادیداری در تاریکی را با ادراک عقلی جبران نماید و تمام تر و کامل تر از « اسم الظاهر » حق به « اسم الباطن » که حقیقت اشیا و اصل وجود است ، برسد . که عرض کرده اند : « الهی عرفنی بحقایق کل شی‏ء » .&lt;br /&gt;و البته کسی در مقام این نماز قرار می گیرد که به رازهای نادیدنی باطن و درون پی برده باشد . پس « این نماز محبان و اهل اسرار است » (۱۴) . اما این محبان و اهل اسرار کیانند ؟ این نماز در حقیقت زمان کیهان شناختی عروج بشری از غار افلاطونی و ظواهر مادی ، به عروج عقلی مثالی و معراج روحانی الهی است . پس این نماز و این زمان ،&lt;br /&gt;« ... وقت معارج انبیا و رسل و عروج ارواح بشریه از برای رویت الهیه و قربت روحانیه ( است ) » . (۱۴)&lt;br /&gt;پس این نماد زمان و این قسم نماز ، نه فقط مخصوص اشخاص نبی و رسول ، که خاصه مقام نبوت و رسالت و عروج ارواح عموم آدمی برای دیدار وجه الهی است که فرمود : « و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا » و نه افراد و مقامات خاص به تنهایی و نیز فرمود : « من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته » و هیچکس را مورد بخصوص و تبعیض قرار نداد مگر : « الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » که البته « الذین » هم مانند « من » ضمیری عام و شامل است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;قسم سوم : عالم تجلی&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;از آنجایی که رسیدن به عالم شهادت وارستگی می طلبد تا در جهان به مصداق « اینما تولوا فثم وجه الله » ، سالک جز او نبیند و به هر جا بنگرد کوه و در و دشت فقط صاحب اصلی و مولای مهربان را بیند و این در حال هر سالکی یافت نمی شود و نیز از آنجایی که رسیدن به عالم غیب به مراتب مشکل تر از رسیدن به عالم شهادت است ؛ زیرا ادراک بواطن امور با توان عقلی روح دقت و مراقبه ای بیشتر طلب می کند ، و از جهت هلاک نشدن سالک تا اوج سلوک ، خداوند از جهت رحمانیت ، مقام میانه یا برزخی را تدبیر فرمود که نه نشانه عالم شهادت است و نه عالم غیب ، بلکه برزخی است میان هر دو که درک شکوه تجلی دلدار را آسان تر می نمایاند . حضرت شاه در این باره این چنین می فرماید که ؛ « عالم تجلی ، برزخی است میان غیب و شهادت » و درک بشری در میانه این دو عالم راحت تر و ساده تر خواهد بود زیرا در این حال حقیقت وجود ، که « هو الظاهر و الباطن » است ، از جهتی ظاهر و از جهتی باطن است ، پس از آن جهت که ظاهر است معانی مجرد و مطلق آن به اشکال و صور حسی و ظاهری نمودار می شود : یعنی عالم شهادت . و از آن جهت که باطن است معانی مجرد و مطلق آن خارج از صور حسی به حالات کلی و روحی بروز می کند : عالم غیب . که هر دو دور از دسترس سالک غیر واصل است . پس بایستی حالات عقلی و صور حسی یعنی عالم غیب در عالم شهادت نزول کند ، نه به شیوه ای که بروز مطلق شود که : « خر موسی‏ صعقا » ، و نه به شیوه ای که معراج طلبد ، که طاقت آن برای همه موجود نشود ، بلکه در توان سالک سائر در حد میان دو عالم ، در یک برزخ زمانی کوتاه جلوه کند .&lt;br /&gt;« و در این عالم تنزل می کند معانی مجرده در صور حسیه زیرا که نسبتی دارد با معانی مجرده . » (۱۴)&lt;br /&gt;یعنی هم از عالم غیب است ، ولی غیب نیست و هم از عالم شهادت است ولی عالم شهادت نیست و در این هم فراخوانی ، هر دو عالم حضور دارند ، بدون تعین خاص برای هر کدام در شکلی جدید به نام برزخ و زمان کیهانی آن که هم معنی برزخ معانی شهادت و غیب باشد تنها دو بار در هر شبانه روز رخ می دهد ، دو بار که نه از روز اند مطلقا و نه از شب مطلقا ، و این هم فراخوانی :&lt;br /&gt;« به منزله صلات مغرب و صلات صبح و این دو وقت برزخ اند میان لیل و نهار ، نه از روزاند مطلقا و نه از شب مطلقا .&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;نیک دریاب گوش کن ای یار&lt;br /&gt;برزخی در میان لیل و نهار&lt;/div&gt;قال الله تعالی : « یکور اللیل علی النهار و یکور النهار علی اللیل » » (۱۴) .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;تفسیر شاه نعمت الله از نماز وسطی‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;پس نماز وسطی ، نمازی است در وسط و میان دو عالم غیب و شهادت و برزخی میان آن دو . از آنجایی که در هر شبانه روز دو بار چنین برزخی هویدا می شود ، لذا دو نماز از نمازهای یومیه مصداق نماز وسطی خواهند بود : یکی نماز صبح که « خروج است از غیب به شهادت » و دیگری نماز مغرب که « خروج است از شهادت به غیب » یعنی برزخ میان پیدایی و ناپیدایی . پس :&lt;br /&gt;« در این دو وقت ، مصلی مناجات کند به آنچه مشاهده نماید از عالم برزخ از دلالات بر حق ، در تجلیات و تحول در صور . »&lt;br /&gt;یعنی مشاهده عالم عقول در تجلی که در عالم ظهور ممکن می شود . « و این برزخ خیالی است که از وقت صلات فجر است تا طلوع آفتاب » .&lt;br /&gt;بنابر این بیداری بین الطلوعین یعنی اقامه نماز وسطی به شرط « علی صلاتهم یحافظون » به صورت « صلات دایم » می باشد که همان ذکر خفی است ، و خواب در این حال حکم خواب در نماز صبح را پیدا می کند . در این هنگام :&lt;br /&gt;« لیل خیال پوشیده شود ، و از اثر برزخ است که معقول محسوس شود و محسوس معقول » .&lt;br /&gt;یعنی مقام درک موسی در طور که از عصا به اژدها و از اژدها به عصا .&lt;br /&gt;چون معقول به حس درآید ، حس معقول را معلوم می کند ، ولی نه حس ، حس است و نه عقل ، عقل . اما باز حس عقل است و عقل ، حس . و هرکدام همدیگر را فرا می خوانند و همین تقابل ، شناخت را راحت تر می کند که فرمود تقابل میان ذکر [به فتح ذال و کاف] و انثی [به ضم الف]‏ و شعوب و قبایل ، « لتعارفوا » است و بر همان سیاق ملاصدرای شیرازی گفت : « تعرف الاشیاء باضدادها » (اشیاء به اضدادشان شناخته می شوند ) .&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;اولا کردی خیال خانه ای در ذهن خویش‏&lt;br /&gt;بعد از آن چون ساختی معقول تر محسوس شد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;تفسیر شیعی شاه نعمت الله ولی در اختلاف نمازهای یومیه‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگر از اختلافات در « علی صلاتهم یحافظون » به دقت کلیه نمازهای یومیه برمی گردد که آیا آنها در چند نوبت و کی باید خوانده شود ؟ در آخرین جمله از این قسمت رساله حضرت شاه نعمت الله سنت فعلی را که در عالم تشیع رایج ترین شیوه است تفسیر فرموده و همین سنت نیز هم اکنون در میان صوفیان شیعی مذهب و شیعیان غیرصوفی ، درست ترین شیوه شناخته شده است .&lt;br /&gt;در این تفسیر حضرت شاه دو نکته خاص را اعلام فرموده اند : یکی سه نوبتی‏بودن نمازهای یومیه است که می فرماید یکی « صلات نهار » است که « وقت آن ظهر است و عصر » . پس برخلاف اهل سنت که نمازهای ظهر و عصر را در دو وقت جداگانه می خوانند ، ایشان هر دو نماز ظهر و عصر را نماز نهار خواند و فرمود یک حکم دارند . و اول و آخر وقت نماز یعنی از ظهر شرعی تا قبل از غروب شرعی به ادب سالک است که اجابت حضرت دوست را به تعویق نیندازد .&lt;br /&gt;دوم نماز عشاء است یا « صلات عشاء آخر » ، که آخرین نماز واجب روزانه است و از تاریکی شب شروع می شود که اولین لحظه تاریکی شب برای ادای اجابت دعوت درست در برگزاری نماز آخرین لحظه مغرب است . پس محافظت نماز عشاء انجام آن به شکل متصل به نماز مغرب است .&lt;br /&gt;اما شان نماز مغرب و صبح که نوع سوم نمازهای یومیه اند به دلیل اهمیت وسطی بودنشان گرچه در دو زمان کیهانی مختلف و جدا از هم برگزار می شوند ، ولی بنابر شان معرفت شناسی آن هر دو در زمان برزخ غیب و شهادت اند : یعنی نه تاریکی شب و نه روشنایی روز ، که همان مغرب و بین الطلوعین است .&lt;br /&gt;نکته دوم سخن حضرت شاه اشاره به نوع معرفتی دارد که در هر کدام از این عوالم به دست می آید :&lt;br /&gt;« و نماز گزارنده باید که در صلات نهار ، که وقت ظهر است و عصر ، عالم علم دنیا شود و در صلات عشاء آخر ، عالم علم آخرت ، و در صلات مغرب و صبح ، عالم علم موت . » (۱۵)&lt;br /&gt;یعنی در مقام معرفتی نهار عالم شهادت آنچه را می بیند می داند ؛ یعنی دنیا . و در مقام معرفتی عالم غیب هر آنچه را نمی بیند را می داند ؛ یعنی آخرت . ولی در نماز وسطی انسان از آنچه موجب حرکت او به سوی حقیقت جهان یعنی موجب حرکت او از ماسوی الله به الله است ، دانا می شود ؛ یعنی عالم موت ، که همان موت اختیاری است که فرمودند : « موتوا قبل ان تموتوا » و به بیان دیگر شرط اتمام سفر اول که سفر من الخلق الی الخلق است همان رسیدن به فنای فی الله و بقای بالله است که سالک را از سفر اول به سفر دوم که مشاهده عالم غیب یعنی شناخت حقایق الهی در سیر بالحق فی الحق و من الحق الی الخلق بالحق است ( سفرهای دوم و سوم ) می برد . (۱۶)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. انعام ، ۹۲ .&lt;br /&gt;۲. اسری ، ۷۸ .&lt;br /&gt;۳. اسری ، ۷۸ .&lt;br /&gt;۴. حاج سلطان محمد گنابادی ، سلطانعلیشاه بیان السعاده فی مقامات العباده ، ترجمه محمد رضاخانی و حشمت الله ریاضی ، جلد سوم ، تهران ، ۱۳۷۷ ، ص ۴۶ .&lt;br /&gt;۵. علامه سید محمد حسین طباطبایی تفسیر المیزان ، ترجمه محمد تقی مصباح یزدی ، جلد دوم ، تهران ، بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجاء ؛ ص ۸ - ۳۶۵ .&lt;br /&gt;۶. نماز ظهر .&lt;br /&gt;۷. نماز عصر .&lt;br /&gt;۸. ابوالفضل رشیدالدین میبدی ، تفسیر کشف الاسرار و عده الابرار ، جلد اول ، به سعی و اهتمام علی اصغر حکمت ، تهران ، انتشارات امیرکبیر ، ۱۳۶۱ ؛ ص ۶۶۴ .&lt;br /&gt;۹. شیخ ابوالفتوح رازی ، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر قرآن ، تالیف حسین بن علی بن محمد بن احمد الخزاعی النشابوری ، به کوشش دکتر محمد جعفر یاحقی و دکتر محمد مهدی ناصح - جلد سوم ، مشهد : بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی ، ۱۳۷۰ ؛ ص ۱۹ - ۳۱۴ .&lt;br /&gt;۱۰. حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی « رساله های حضرت سید نورالدین شاه نعمت‏ لله ولی طاب ثراه » به سعی و اهتمام دکتر جواد نوربخش ، تهران : خانقاه نعمت اللهی ، ۱۳۵۵ ؛ ج اول ، ص ۶ - ۴ .&lt;br /&gt;۱۱. Function .&lt;br /&gt;۱۲. حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی « رساله های حضرت سید نورالدین شاه نعمت‏ لله ولی طاب ثراه » به سعی و اهتمام دکتر جواد نوربخش ، تهران : خانقاه نعمت اللهی ، ۱۳۵۵ ؛ ج اول ، ص ۴.&lt;br /&gt;۱۳. حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی « رساله های حضرت سید نورالدین شاه نعمت‏ لله ولی طاب ثراه » به سعی و اهتمام دکتر جواد نوربخش ، تهران : خانقاه نعمت اللهی ، ۱۳۵۵ ؛ ج اول ، ص ۷.&lt;br /&gt;۱۴ . حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی « رساله های حضرت سید نورالدین شاه نعمت‏ لله ولی طاب ثراه » به سعی و اهتمام دکتر جواد نوربخش ، تهران : خانقاه نعمت اللهی ، ۱۳۵۵ ؛ ج اول ، ص ۵.&lt;br /&gt;۱۵. حضرت سید نورالدین شاه نعمت الله ولی « رساله های حضرت سید نورالدین شاه نعمت‏ لله ولی طاب ثراه » به سعی و اهتمام دکتر جواد نوربخش ، تهران : خانقاه نعمت اللهی ، ۱۳۵۵ ؛ ج اول ، ص ۶.&lt;br /&gt;۱۶. جناب حاج علی تابنده محبوبعلیشاه ، خورشید تابنده ، ص ۱۱ - ۱۰ .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع : &lt;/h2&gt;عرفان ایران مجموعه مقالات (۱۰) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۰ / صص ۵۶ - ۶۹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-4197986763062111182?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4197986763062111182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/4197986763062111182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/04/blog-post_13.html' title='عرفان ، تصوف : نماز وسطی‏ و شرح نظر حضرت شاه نعمت الله ولی‏ / دکتر ح. ا. تنهایی‏'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-3367327159506549007</id><published>2007-04-06T17:47:00.000+03:30</published><updated>2007-04-13T07:58:15.242+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دفاعیه ها'/><title type='text'>دفاعیه ها : پیدایش سیر معنوی و عرفان / علامه سید محمدحسین طباطبایی‏</title><content type='html'>&lt;h1&gt;پیدایش سیر معنوی و عرفان ؛ نقل کامل از کتاب شیعه : مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمدحسین طباطبایی&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;مقدمه‏&lt;/h1&gt;یکی از مهم ترین نوشته های مرحوم علامه طباطبایی که نظر ایشان را نسبت به عرفان و تصوف و سلسله های صوفیه و انتساب آنها نشان می دهد ، فصلی است از کتاب شیعه (۱) . در اینجا این فصل عینا نقل می شود . ( عرفان ایران‏ )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;منشا پیدایش سیر معنوی‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;وضع اکثریت قریب به اتفاق مسلمین در صدر اول اسلام ، همین بود که ذکر شد و درنتیجه این وضع ، معارف اعتقادی و عملی اسلام روز به روز رو به سقوط می رفت و طرق درک و پیشرفت این حقایق ، یعنی طریق بحث آزاد و طریق سیر معنوی ، رهسپار وادی فراموشی می شد .&lt;br /&gt;اما از جانب دیگر ، اقلیت شیعه که از همان روزهای نخستین ، به مخالفت با رویه اکثریت ، قد علم کرده بودند ، چنانکه در مصاحبه های سال گذشته به عرض رسید ، چون نیروی کافی برای درهم شکستن وضع موجود نداشتند و اعاده وضع عمومی زمان رسول اکرم (ص) برای آنها ممکن به نظر نمی رسید ، ناگزیر ، از مقاومت کلی و مثبت دست برداشته ، از راه دیگر دست به کار شدند و آن اینکه کوشیدند تا می توانند معارف اعتقادی و عملی اسلام را حفظ و ضبط نمایند و راه های مشروع آن را که همان راه بحث آزاد و سیر معنوی باشد ، زنده نگه دارند .&lt;br /&gt;شیعیان طبق وصیتی که به موجب آن ، رسول اکرم (ص) اهل بیت کرام خود را حافظ و مبین معارف اسلامی و پیشوای معنوی مسلمین معرفی کرده بود ، به ائمه اهل بیت روی آوردند و با نهایت ترس و لرزی که داشتند ، از هر راه ممکن ، به تحصیل و ضبط معارف دینی پرداختند .&lt;br /&gt;امام اول شیعه در بیست و پنج سال دوران گوشه گیری و پنج سال زمان خلافت پرمحنت خود ، با لهجه جذاب و بلاغت خارق العاده خود که به تصدیق دوست و دشمن ، غیرقابل معارضه و بی رقیب بود ، به نشر معارف و احکام اسلام پرداخت و درهای بهترین بحث های منطقی و آزاد را به روی مردم باز نمود و عده ای از مردان خدا را از صحابه و تابعین ، مانند سلمان و کمیل نخعی و اویس قرنی و رشید هجری و میثم کوفی و غیر آنها پرورش داد و البته نمی توان گفت که اینان با روش معنوی که داشتند و ذخایر معارف و علومی که حمل می کردند ، در جامعه اسلامی هیچگونه تاثیری نداشتند .&lt;br /&gt;پس از شهادت پیشوای نخستین شیعه ، دوران سلطنت اموی با قیافه هولناک و مستبدانه خود ، شروع شد و معاویه و عمال وی و پس از آن سایر پادشاهان اموی ، با آخرین نیروی خود ، علیه شیعه به مبارزه پرداختند و هرجا فردی از شیعه را سراغ می گرفتند - حتی کسانی را که به تشیع متهم می شدند - از میان برده ، هر رگ و ریشه ای که داشت ، می زدند و روز به ‏روز کار وخیم تر و فشار شدیدتر می شد . با این همه ، در این مدت ، پیشوای دوم و سوم و چهارم شیعه ، در زنده کردن و زنده نگه داشتن حق ، فروگذار نمی کردند و در چنین محیطی که پر از شدت و محنت بود ، در زیر سایبان شمشیر و تازیانه و زنجیر ، کار می کردند و حقیقت تشیع روز به روز وسعت پیدا کرده ، روح حق توسعه می یافت .&lt;br /&gt;بهترین گواه بر این مطلب ، این است که بلافاصله پس از این دوره ، در زمان پیشوای پنجم و ششم شیعه که سلطنت اموی ضعیف شده و رو به انهدام نهاد و هنوز سلطنت عباسی نضج نگرفته بود ، در زمان بسیار کمی ، دستی که گلوی شیعه را فشار می داد ، قدری سست شد و شیعیان راه نفسی پیدا کردند ، رجال و علما و محدثین ، مانند سیل خروشان به سوی این دو پیشوای بزرگوار ، سرازیر شده ، به اخذ علوم و معارف اسلامی پرداختند . این جمعیت عظیم ، غیرشیعی نبودند که اول به دست امام ، شیعه شده باشند و بعد از آن به تعلم علوم و معارف بپردازند ، بلکه شیعیانی بودند که در پس پرده اختفا و تقید ، زندگی می کردند و با کوچکترین فرصتی ، پرده را کنار زده و بیرون آمدند .&lt;br /&gt;البته این روح توسعه یافته ، در کالبد اکثریت جامعه ، خالی از نفوذ نبود و در آیینه افهام آنها حق و حقیقت را کم و بیش جلوه می داد و نیازمندی فطرت انسانی را به دین فطری و بحث آزاد و احتیاج انسان متدین با ذوق و محبت را به سیر معنوی ، به گوش هوش همگانی می رسانید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;مساعدت وضع به افکار شیعه از راه دیگر&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر ، اوضاع تاریک جامعه که روز به روز تاریک تر می شد و همچنین ستمگری فزون از حد و بی بند و باری عمال حکومت که سالی چند در زمان خلافت خلیفه سوم و بعد از آن در تمام مدت حکمرانی بنی امیه ادامه داشت ، این معنی را پیش مردم ، مسجل کرد که اساس دین از جانب مقام خلافت ، هیچگونه مصونیت ندارد و نمی شود زمام احکام و قوانین دینی به دست مقام خلافت سپرده شود و اجرای آن منوط به اجتهاد و صواب دید خلیفه وقت باشد ، و بالاخره بر عموم روشن شده بود که قدرت کرسی خلافت ، به نفع خود کار می کند ، نه به نفع مردم و جامعه اسلامی .&lt;br /&gt;درنتیجه این معنی ، مسلم شد که احکام و قوانین دینی ، قابل تغییر نبوده برای همیشه زنده است و « اجتهاد در مقابل نص » معنی ندارد . عامه مردم صرفا به خاطر ارادتی که به مقام صحابه داشتند و از راه تعبد به روایاتی که از مقام صحابه تمجید می کرد و اجتهاد آنها را تصدیق می نمود ، از هرگونه اعتراض به سه خلیفه اولی و معاویه خودداری می نمودند و با اینکه خلافت آنها بطور آشکار روی اساس نظریه سابق استوار بود و سیرت آنها به همین معنی گواهی می داد ، مداخله و تصرفات آنها را در احکام و قوانین اسلامی ، توجیه نموده ، به محل های صحیحی حمل می کردند . همچنین گاهی انصاف داده ، به بحث های آزاد می پرداختند و به معنویات اسلام نیز منتقل می شدند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;ظهور روش معنوی و سیر و سلوک باطنی&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;نفوذ و سرایت تعلیمات معنوی اهل بیت ( علیهم السلام ) که در راس آنها بیانات علمی و تربیت عملی پیشوای اول شیعه ، امیرالمومنین علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) قرار گرفته بود ، با مساعدتی که گرفتاری های عمومی طبعا نسبت به این مقصد داشت ، به علاوه اینکه پیوسته جمعی از مردان خدا که تربیت یافتگان این مکتب بودند و در حال تقید و تستر زندگی می کردند ، در میان مردم بودند و در مورد مناسب ، از حق و حقیقت گوشه هایی می زدند ، مجموعه این عوامل ، موجب شد که عده ای در قرن دوم هجری ، از همان اکثریت ، به مجاهدت های باطنی و تصفیه نفس ، تمایل پیدا کردند ، این عده در خط سیر و سلوک افتادند و جمعی دیگر از عامه مردم ، به ارادت آنها برخاستند ، و با اینکه در همان اوایل ظهور ، تا مدتی مبتلا به کشمکش های شدید بودند و در این راه ، هرگونه فشار از قبیل قتل و حبس و شکنجه و تبعید را متحمل می شدند ، ولی بالاخره از مقاومت دست برنداشته ، پس از دو سه قرن ، در تمام بلاد اسلامی ریشه دوانیده و جمعیت های انبوه دهشت آوری را به وجود آوردند .&lt;br /&gt;یکی از بهترین شواهدی که دلالت دارد بر اینکه ظهور این طایفه ، از تعلیم و تربیت ائمه شیعه سرچشمه می گیرد ، این است که همه این طوایف ( که در حدود بیست و پنج سلسله کلی می باشند و هر سلسله منشعب به سلسله های فرعی متعدد دیگری است ) به استثنای یک طایفه ، سلسله طریقت و ارشاد خود را به پیشوای اول شیعه ، منتسب می سازند .&lt;br /&gt;دلیلی ندارد که ما این نسبت را تکذیب نموده و به واسطه مفاسد و معایبی که در میان این طوایف شیوع پیدا کرده ، اصل نسبت و استناد را انکار کنیم یا حمل بر دکان داری نماییم ؛ زیرا اولا سرایت فساد و شیوع آن در میان طایفه ای از طوایف مذهبی ، دلیل بطلان اصل انتساب آنها نیست و اگر بنا شود که شیوع فساد در میان طایفه ای ، دلیل بطلان اصول اولی آنان باشد ، باید خط بطلان به دور همه مذاهب و ادیان کشید و همه طبقات گوناگون مذهبی را محکوم به بطلان نمود و حمل به دکان داری و عوام فریبی کرد .&lt;br /&gt;ثانیا پیدایش اولی این سلسله ها در میان اکثریت سنی شروع شده و قرن های متوالی در همان محیط به پیشرفت خود ادامه داده است . در همه این مدت ، اعتقاد اکثریت قریب به اتفاق اهل سنت ، در حق سه خلیفه اولی بیشتر از اعتقادی بود که به خلیفه چهارم و پیشوای اول شیعه داشتند ؛ اعتقادا آنها را افضل می دانستند و عملا نیز اخلاص و ارادت بیشتری به آنها داشتند .&lt;br /&gt;در همه این مدت ، مقام خلافت و کارگردانان جامعه ، اعتقاد خوشی در حق اهل بیت ( علیهم السلام ) نداشتند و آنچه فشار و شکنجه بود ، نسبت به دوستداران و منتسبین آنها روا می دیدند و دوستی اهل بیت ، گناهی نابخشودنی به شمار می رفت . اگر مقصود این طوایف از انتساب به آن حضرت ، مجرد ترویج طریقه آنها و جلب قلوب اولیای امور و عامه مردم بود ، هیچ دلیلی نداشت که خلفای مورد علاقه و اخلاص دولت و ملت و به ویژه خلیفه اول و دوم را رها کرده ، به دامن پیشوای اول شیعه بچسبند یا مثلا به امام ششم یا هشتم انتساب جویند .&lt;br /&gt;پس بهتر این است که متعرض اصل انتساب نشده ، در بررسی دیگری به کنجکاوی پردازیم و آن این است که جمع معدود پیشروان این طوایف ، از اکثریت تسنن بودند و در محیط تسنن زندگی می کردند و روش و طریقه ای جز روش و طریقه عمومی جامعه که همان راه تسنن بود ، تصور نمی کردند ، آنان وقتی که برای اولین بار به مکتب معنوی اهل‏بیت (ع) اتصال پیدا کردند و از نورانیت امام اول شیعه الهام یافتند ، چون هرگز باور نمی کردند و حتی به ذهنشان نیز خطور نمی کرد که پیشوای معنویت که خود یکی از خلفای اربعه و جانشین گذشتگان خود می باشد ، در معارف اعتقادی و عملی اسلام ، نظری ماورای نظر دیگران داشته باشد ، همان موجودی اعتقاد و عمل تسنن را زمینه قرار داده ، با همان مواد اعتقادی و عملی که در دست داشتند ، شروع به کار نمودند و با همان زاد و راحله عمومی ، راه سیر و سلوک را در پیش گرفتند .&lt;br /&gt;این رویه ، از دو جهت در نتایج سیر و سلوک و محصول مجاهدات معنوی آنان نواقصی را به وجود آورد : اولا نقطه های تاریکی که در متن معارف اعتقادی و عملی داشتند ، حجاب و مانع گردید از اینکه یک سلسله حقایق پاک برای آنها مکشوف شده ، خودنمایی کند و درنتیجه ، محصول کارشان به صورت مجموعه ای درآمد که خالی از تضاد و تناقض نمی باشد . کسی که آشنایی کامل به کتب علمی این طوایف دارد ، اگر با نظر دقت به این کتب مراجعه نماید ، صدق گفتار ما را به رای العین مشاهده خواهد کرد . وی یک رشته معارف خاصه تشیع را که در غیر کلام ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نشانی از آنها نیست ، در این کتب مشاهده خواهد کرد و نیز به مطالبی برخواهد خورد که هرگز با معارف نام برده ، قابل التیام نیست . وی خواهد دید که روح تشیع در مطالب عرفانی که در این کتاب ها است ، دمیده شده است ، ولی مانند روحی که در یک پیکر آفت دیده جای گزیند و نتواند برخی از کمالات درونی خود را آنطور که شاید و باید از آن ظهور بدهد یا مانند آیینه ای که به واسطه نقیصه صنعتی ، گره ها و ناهمواری هایی در سطحش پیدا شود ، چنین آیینه ای صورت مرئی را نشان می دهد ، ولی مطابقت کامل را تامین نمی کند .&lt;br /&gt;ثانیا نظر به اینکه روش بحث و کنجکاوی آنها در معارف اعتقادی و عملی کتاب و سنت ، همان روش عمومی بود و در مکتب علمی ائمه اهل بیت ( علیهم السلام ) تربیت نیافته بودند ، نتوانستند طریقه معرفت نفس و تصفیه باطن را از بیانات شرع ، استفاده نموده و دستورات کافی راه را از کتاب و سنت دریافت دارند ، لذا به حسب اقتضای حاجت ، در مراحل مختلف سیر و سلوک و منازل مختلفه سالکان ، دستورات گوناگونی از مشایخ طریقت صادر شده و رویه هایی اخذ می شد که سابقه ای در میان دستورات شرع اسلام نداشت .&lt;br /&gt;کم کم این عقیده مسلم گردید که طریقه « معرفت نفس » در عین اینکه راهی است برای معرفت حق عز اسمه و نیل به کمال معنوی ، و به خودی خود ، پسندیده خدا و رسول است ، مع ذلک بیان این راه از شرع مقدس اسلام نرسیده است .&lt;br /&gt;در دنبال این عقیده ، هر یک از مشایخ طریقت ، برای تربیت و تکمیل مریدان خود ، دستوراتی تهیه کرده و به مورد اجرا گذاشتند و انشعاباتی هم در سلسله ها پیدا شد .&lt;br /&gt;درنتیجه همین عقیده و عمل ، روز به روز طریقت از شریعت فاصله گرفت تا آنجا که طریقت و شریعت ، درست در دو نقطه متقابل استقرار یافتند و نغمه « سقوط تکالیف » از بعضی افراد بلند شد و عبادت های پاک دینی به شاهد بازی و حلقه های نی و دف و ترانه های مهیج و رقص و وجد ، تبدیل گردید و طبعا جمعی از سلاطین و اولیای دولت و توانگران و اهل نعمت که فطرتا به معنویات علاقه مند بودند و از طرف دیگر نمی توانستند از لذایذ مادی دل بکنند ، سرسپرده این طوایف شده ، هرگونه احترام و مساعدت ممکن را نسبت به مشایخ قوم ، بذل می کردند که این خود ، یکی از بذرهای فساد بود که در میان جماعت نشو و نما می کرد . بالاخره عرفان به معنی حقیقی خود ( خداشناسی یا معادشناسی ) از میان قوم رخت بربسته ، به جای آن جز گدایی و دریوزه و افیون و چرسن و بنگ و غزلخوانی ، چیزی نماند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;سرایت این سلیقه به شیعه&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;اجمالی که مربوط به آغاز پیدایش و سرانجام طریقه عرفان گفته شد ، برای کسی که محققانه و با کمال بی‏طرفی ، به کتب و رسائلی که در سیر و سلوک تالیف یافته و همچنین تراجم و تذکره هایی مانند تذکره شیخ عطار و نفحات و رشحات و طبقات الاخیار و طرائق و نظایر آنها که متضمن جهات تاریخی طریقت و رجال طریقت است ، مراجعه نماید ، درنهایت روشنی است .&lt;br /&gt;سخن ما اگرچه در سیری بود که طریقت عرفان در میان اکثریت اهل سنت نموده بود و جهات نقص و فسادی را توصیف می‏کردیم که قوم گرفتار آن شده بودند ، ولی نمی توان انکار کرد که اقلیت شیعه نیز به همین درد ، مبتلا شده است و اتحاد محیط ، با تاثیر قهری و جبری خود ، همین فساد را به داخل جمعیت اهل طریقت از شیعه نیز انعکاس داده است ، و همانطور که روش عمومی اجتماعی اکثریت که از سیرت جاریه زمان رسول اکرم منحرف شده بود ، شیعه را تحت الشعاع قرار داد و نگذاشت سیرت نبی اکرم را پس از استقلال ، در میان جمعیت متشکل خود ، اجرا و عملی سازد ، همچنین سلیقه های علمی که شیعه از ائمه اهل بیت ( علیهم السلام ) اخذ کرده بود ، با آن همه صافی و روانی ، در کمترین زمانی تحت تاثیر سلیقه های علمی جماعت قرار داده شد و رنگ های نامطبوعی از آنها گرفت . همچنین طریقه عرفان نیز به رنگ طریقت جماعت درآمد و تقریبا به همان سرنوشت که توصیف کردیم ، دچار شد .&lt;br /&gt;در فصل های گذشته تذکر دادیم که فسادها و اختلالات در روش و اعمال طایفه ای که از یک مشرب و مسلک عمومی کلی منشعب شده اند ، دلالت بر فساد و بطلان اصول اولی آن طایفه ندارد و به همین سبب ، بحث و کنجکاوی از چگونگی اصول اولی آنها را نباید در روش و اعمال فرعی آنها انجام داد ، بلکه باید به سراغ مواد اولی اصول آنها رفت . از این رو ، در تشخیص رابطه شریعت و طریقت و لزوم و عدم لزوم موافقت میان آنها ، از نظریه های خصوصی سلسله های مختلف عرفان چشم پوشی نموده ، به نظر کلی خود اسلام که سرچشمه خداشناسی می باشد ( به هر معنی که فرض شود ) مراجعه می نماییم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;لزوم موافقت طریقت با شریعت&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;شک نیست که طریق سیر معنوی و معرفت نفس ، درصورت صحت ، راه روشنی برای خداشناسی ( یا به عبارت دیگر معادشناسی ) است و برای کسی که رهسپار این راه گردد و از مخاطر آن مصون مانده ، از پای درنیاید ، حق و حقیقت عیان می شود . روی این اصل ، آیا متصور است که اسلام که دین توحید است و هدفی جز تعلیم « خداشناسی » ندارد ، بهترین راه از راه های خداشناسی را الغا و به بیان و تعلیم راهی نسبتا پایین تر از آن ، بپردازد و به منزلتی ساده تر و بسیط تر از آن هدایت کند ؟&lt;br /&gt;درست است که معارف حقیقی درخور افهام عمومی نیست و اسرار هستی و رازهای نهان آفرینش ، برای غیر مردان خدا - که به تمام معنی دامن کبریای حق گرفته ، همه چیز را فراموش نموده اند - کشف نمی شود ، ولی لازمه این خاصیت ، این نیست که از بیان و تعلیم این راه صرف نظر شود ، بلکه این است که برای رعایت حال افکار عامه و حفظ حقوق خاصه ، بدون اینکه پرده دری شود ، در لفافه ایما و اشاره ، با لطیف ترین تلویح ، مانند سخن در میان سخن ، به هر نحو ممکن به افهام خاصه رسانیده شود .&lt;br /&gt;این نظری است که عقل سلیم آن را تصدیق کرده و کتاب و سنت آن را تایید می نماید . خداوند عز اسمه در کلام خود در مثلی که درخصوص سنت جاریه خود می زند ، باران تحقق و هستی را که به سر عالمیان می باراند و همچنین معارف حقیقی را که برای تعلیم و تربیت به افهام بندگان خود نازل می نماید ، به بارانی تشبیه می کند که از آسمان به زمین بباراند و درنتیجه مسیل ها و دره ها ، هر کدام به حسب ظرفیت و گنجایش خود ، سیلی برداشته جاری سازند . در پیشاپیش و روی این سیل ، کف زیادی مشاهده می شود که با آب مخلوط شده است ، ولی بالاخره آنچه کف است ، هیچ و پوچ شده و از میان می رود و آنچه به درد مردم می خورد و از آن انتفاع می برند که آب خالص بوده باشد ، در زمین مانده و ذخیره می شود (۲) .&lt;br /&gt;این مثل دلالت دارد بر اینکه بیانات دینی به نحوی تنظیم شده اند که همه افهام با اختلاف زیادی که دارند ، از آنها بهره مند می شوند و هرکس به فراخور حال و طبق ظرفیت فهم خود ، از آنها برخوردار است ، و آیات دیگری از قرآن کریم نیز به همین معنی دلالت می کند .&lt;br /&gt;نبی اکرم در حدیث بین الفریقین می فرماید : « ما گروه پیامبران با مردم به اندازه عقول آنها سخن می گوییم » (۳) . پرروشن است که این حدیث ، ناظر به کیفیت بیان و تکلیم است ، نه به کمیت آن . منظور حدیث این نیست که نبی اکرم ، مثلا با یکی از افراد امت خود صد جمله سخن گوید یا به وی صد مساله دینی را تعلیم دهد و با شخص دیگر دویست جمله یا دویست مساله ؛ زیرا بیانات دینی ظاهرا به همه بطور یکنواخت القا شده است ، منظور حدیث این است که مطلب یکی است ، ولی هرکس به حسب فهم خود ، نوع خطابی مخصوص به خویش دارد .&lt;br /&gt;از راه دیگر ، قرآن شریف در آیات بسیاری ، مردم را به پیمودن راه خدا و گاهی به اتباع راه نبی اکرم (ص) یا راه مومنین که همان راه خدا است ، دعوت می کند و کسانی را که از این راه ، سر پیچیده ، دوری می جویند ، به هلاک ابدی و عذاب الهی تهدید می کند ، و هرگز متصور نیست که حکیم علی الاطلاق ، راه شریعت را که در همه جا راه خود معرفی نموده ، اراده نکند و به جای آن به راهی که هرگز بیان نکرده و برای مردم مجهول است ، دعوت نماید ، و بر تقدیر اینکه راه شریعت را اراده کرده باشد و این همه اصرار در سلوک آن کند ، هر راهی که پیمودن آن مستلزم اهمال یا الغای راه شریعت یا بخش هایی از راه شریعت باشد ، راه خدا نیست و قطعا بیراهه گمراهی و ضلال است .&lt;br /&gt;گذشته از اینها ، قرآن کریم در آیه سی ام از سوره روم و نیز در آیات دیگری ، اسلام را دین فطرت و خلقت معرفی می کند و توضیح می دهد که سعادت حقیقی انسان را دین مخصوص و روش خاصی از زندگی ( اعمال حیاتی ) می تواند تامین کند که به خلقت و آفرینش ویژه انسانی انطباق پذیرد .&lt;br /&gt;انسان ، آفریده مخصوص و جزء غیرقابل انفکاکی است از دستگاه عظیم آفرینش ، و به همراهی این سازمان پهناور بزرگ ، به سوی خدای آفرینش در سیر و سلوک است و باید روش مخصوصی در زندگی خود اتخاذ کند که با مقتضیات آفرینش که خود نیز جزئی از آن است ، تضاد و تناقض نداشته باشد . این روش مخصوص ، شریعت مقدسه اسلام است که مواد اعتقادی و عملی آن ، بر خلقت و آفرینش جهان و انسان منطبق است و انسان را آنگونه که آفرینش پیش بینی کرده و به وجود آورده و در شاهراه سعادت و سیر معاد انداخته ، دست نخورده با همان زاد و راحله فطری خویش به راه می اندازد و به سوی آخرین مرحله کمال و سعادت رهبری می نماید . دین حنیف اسلام ، انسان را در حال اجتماع پرورش می دهد و یک رشته رفتار و گرفتاری را که نسبت به موقعیت تکوینی او زیان بخش است ، تحریم کرده و یک سلسله از اعمال و افعال را که نظر به زندگی جاوید انسان ، نافع و سودمند است ، ایجاب و دستور اجرا و عمل آنها را صادر نموده است .&lt;br /&gt;در هر حال ، هیچگونه تمیز فردی در اسلام منظور نشده است و به هیچ یک از طبقات مردم اجازه داده نشده که روشی را در زندگی انتخاب کنند یا به اعمال و افعال خاصی بپردازند که بیرون از روش های عمومی اسلام باشد ؛ زندگی انفرادی اختیار کنند یا از ازدواج و توالد و تناسل یا از کسب و کار سرباز زنند یا پاره ای از واجبات را از حق شاغل دانسته ، به ترک آنها بکوشند ، یا برخی از محرمات را مانند معشوق بازی و باده گساری و پرده دری ، وسیله وصول به حق و شرط سیر و سلوک قرار دهند ، یا آبرو ریزی و گدایی و هرگونه سبک وزنی را از اسباب تهذیب اخلاق نفس بشمارند .&lt;br /&gt;البته مراد ما از این مخالفت های دینی که بر می شماریم ، معصیت ها و تخلف هایی نیست که افراد از راه سستی ایمان و بی اعتنایی به مقررات دین و آیین مرتکب می شوند ؛ زیرا اینگونه گرفتاری فعلا همه جهان را فراگرفته است و اکثریت افراد هر طبقه ای از طبقات دینی ، وظایف دینی خود را انجام نداده ، راه بی بند و باری را درپیش گرفته اند ، و گذشته از اینکه این بحث و گفتگوی ما جنبه تبلیغ ندارد ، نمی خواهیم افکار عمومی را علیه کسی یا طایفه ای بشورانیم و اصولا آب از سر گذشته است و به کردار و رفتار هر طایفه ای بخواهیم دست زده و خرده گیری نماییم ، طوایف دیگر ، رنگین تر و ننگین تر از آن را دارند :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;گر حکم شود که مست گیرند&lt;br /&gt;در شهر هر آن که هست گیرند&lt;/div&gt;بلکه مراد ما یک رشته کردارها و رفتارهای بیرون از مجرای شریعت اسلامی است که در سلسله های مختلف عرفان ، جزء طریقت قرار گرفته است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;جواب یک اشکال&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;خلاصه چنانکه متن بیانات دینی دلالت دارد بر اینکه یکی از راه های وصول به حقایق دینی و اسرار الهی ، راه کشف و شهود است ، همچنان دلالت دارد بر اینکه زاد و راحله این راه ، همان مواد اعتقادی و عملی است که در کتاب و سنت بیان گردیده و تنها دریچه ای که با باز کردن آن ، فضای پاک حقایق به انسان خودنمایی می کند ، همان دریچه عمل به شریعت است و بس .&lt;br /&gt;ممکن است کسی تصور نماید که ما به بسیاری از اهل تعبد و صاحبان زهد و عبادت برمی خوریم که با اینکه کمترین فروگذاری در طاعات و عبادات نمی کنند ، کوچکترین قدمی در معرفت حقایق برنداشته اند ، ولی باید متذکر این نکته بود که ساختمان باطنی یک فرد از انسان ، مانند ساختمان ظاهری وی مختلف است و اختلافات ترکیبی که در افراد انسان ، مشهود است ، نظیر آنها در ترکیبات باطنی آنان نیز وجود دارد و همچنین نظایر انحرافات مزاجی گوناگون در طبایع افراد ، انحرافات و اعوجاجات باطنی نیز وجود دارد .&lt;br /&gt;چنانکه هر غذایی با اینکه از اجزای طبیعت ، ماخوذ است ، با هر بدنی مناسب نیست و هر دوایی نیز با اینکه از اجزای طبیعت ، ماخوذ است ، با هر مزاجی سازش ندارد ، بلکه هر ترکیبی در جایی غذا و در جای دیگر غیرقابل هضم ، و در موردی شفا و در مورد دیگر سم است ، همین قیاس و نسبت در اغذیه و ادویه روحانی نیز موجود است و دستورات عملی و اخلاقی شریعت ، در تقدیس و اصلاح ارواح انسانی ، با اختلافات فاحش که در افراد هست ، همان حکم دستورات طبی در اغذیه و ادویه را دارند .&lt;br /&gt;در شرع اسلام ، دواها و سم های عمومی داریم که همان واجبات و محرمات عملی فقهی می باشند و رعایت جانب آنها ، برای حفظ کمترین حد لازم از بهداشت روحی انسان ، ضروری است ، و برای به دست آوردن درجات و مراتب گوناگون کمالات روحی ، باید قدم های دیگری برای اصلاح و تصفیه حالات روحی برداشت و مجاهدت های دقیق تر و عمیق تری برای تخلیه قلب از غیر یاد خدا و تحصیل اخلاص کامل بندگی ، نمود که بدون تنظیم دقیق حالات روحی که به دست خبرت و معرفت انجام گیرد ، صورت پذیر نیست ، اینها یک رشته مسلماتی است که هرگز تردید نمی پذیرد .&lt;br /&gt;از اینجا روشن می شود که مراقبت کامل اعمال دینی از قبیل طاعات و عبادات ، همان مرحله عمومی تقوای دینی را نتیجه می دهد و بس ، و نیز روشن می شود که سیر در مراتب بعدی کمال و ارتقا و عروج به مدارج عالیه سعادت باطنی ، دلیل و رهبری می خواهد که انسان با هدایت و راهنمایی وی ، قدم در راه گذاشته ، به سیر پردازد و در امتداد مسیر ، زمام طاعت را به دست وی بسپارد و البته متبوعیت و مطاعیت ( دستورات ) وی نیز در زمینه مراعات کامل متن شریعت خواهد بود ، نه در دستوراتی که به حسب شرع ، مجاز شناخته نشده باشد و حلالی را حرام کند یا حرامی را حلال نماید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی : &lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. شیعه ، مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه سید محمدحسین طباطبایی ، تهران ، ۱۳۸۲ ، صص ۲۳۹ - ۲۶۴ .&lt;br /&gt;۲. سوره رعد ؛ آیه ۱۷&lt;br /&gt;۳. اصول کافی ، ج ۱ ، ص ۲۳ ؛ بحار الانوار ، ج ۱ ، ص ۸۵ و ج ۲ ، ص ۲۴۲ .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt;عرفان ایران مجموعه مقالات (۲۷-۲۸) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۵ / صص ۲۱ - ۳۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align:center"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-3367327159506549007?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/3367327159506549007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/3367327159506549007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/04/blog-post_06.html' title='دفاعیه ها : پیدایش سیر معنوی و عرفان / علامه سید محمدحسین طباطبایی‏'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-8720344626901539772</id><published>2007-04-06T12:19:00.000+03:30</published><updated>2007-04-06T12:26:33.124+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلانات'/><title type='text'>تبریک سالروز میلاد رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)</title><content type='html'>سید المرسلین و رحمة للعالمین و اشرف النبیین ، المتمکن فی مقام او ادنی ، المقرب الی الله حتی تدلی ، سیدنا فی الوجود ، صاحب لواء الحمد و المقام المحمود ، حبیب الله محمد صلی الله علیه و آله و سلم ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البحر المواج و السراج الوهاج ، مجدد الاسلام و ناشر دین خیر الانام ، القرآن الناطق ، الامام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://khat.recent.ir/im/kh/nastaliq.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px;" src="http://khat.recent.ir/im/kh/nastaliq.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-8720344626901539772?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8720344626901539772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/8720344626901539772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='تبریک سالروز میلاد رسول اکرم (ص) و امام صادق (ع)'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-6218559851935320612</id><published>2007-03-30T06:50:00.000+03:30</published><updated>2007-03-30T07:27:31.155+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موضوعات دیگر'/><title type='text'>ایران فرهنگی - ایران سیاسی / حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه</title><content type='html'>شخصیت و هویت هر ملت وابسته به فرهنگ ، تمدن ، عادات و رسوم اوست نه به مرزهای سیاسی که هرچند وقت به مناسبت های مختلفی تغییر می کند . فرهنگ و تمدن ایرانی همان است که نظامی را در گنجه ، مولوی را در بلخ ، ناصرخسرو را در افغانستان فعلی ، رودکی و سوزنی و ... را در سمرقند ، سعدی و حافظ را در شیراز و اقبال لاهوری را در لاهور به جهان عرضه می دارد . امروز اگر خطوط طبیعی یا تصنعی مرزهای سیاسی را به وجود آورده است ، هرگز  آن اصالت فرهنگی از بین نمی رود : جشن نوروز را همه مردم جمهوری های رها شده از شوروی نیز برگزار می کنند . جشن هزاره بوعلی سینا « حکیم تاجیک » را تاجیکستان برگزار می نماید .&lt;br /&gt;عرف و عادات هر ملت نسل به نسل منتقل می گردد . بعد از اسلام آوردن ایرانیان ، عادات و رسومی که با مبانی اسلام مباینت نداشت باقی ماند و ایرانیان آن عادات و رسوم میراث پدران خود را حفظ کردند . عید نوروز نه تنها باقی ماند بلکه تایید حضرت امام جعفر صادق علیه السلام را نیز به دست آورد . مراسم چهارشنبه سوری نیز باقی ماند و اصولا  آنچه از رسوم قدیم ایران باقی مانده است ، مسلما با اسلام منافاتی ندارد و در طی قرون تایید شده است و اگر منافات داشت مسلما بعد از هزار و چند صد سال متروک می شد . کمااینکه روشن کردن آتش در چهارشنبه سوری که هنوز هم با تمام قدرت باقی مانده است ، گرچه یادگار دوران مذهب زردشتی است ولی در اسلام هم می توان دو تاییدیه برای آن قایل شد :&lt;br /&gt;اول : آیات ۷۱ و ۷۲ سوره مریم : « و ان منكم الا واردها ... ثم ننجى الذین اتقوا ... » هیچکس از شما نیست مگر اینکه وارد آن ( آتش ) می شود ... سپس ما  آنهایی را که تقوا داشته اند نجات می دهیم ... . دوم : در اخبار و احادیث از پل صراط و عبور از روی آتش سخن به میان آمده و به مومنین بشارت داده شده است که به سلامت و سهولت از  آن عبور می کنند . رسم روشن کردن آتش و پرش از روی آن - چه در دین زردشتی و چه در دین اسلام که هر دو منبع الهی داشته و در اصول مشترک اند - می تواند سمبلی از این آرزوی نهایی هر فرد مومن باشد . به هرجهت این رسم ملی و سایر رسومی را که از نیاکان ما مانده و از صافی اسلام در طی قرون رد شده و به جا مانده است باید حفظ کرد . سعی در متروک کردن این رسوم به جایی نمی رسد و هر که با عرف متداول جامعه به صورت ضربتی درافتد ، اگر هم به صورت ظاهر در کوتاه مدت موفق شود ، ولی بالنتیجه و در دراز مدت مطرود ملت واقع می شود و به محض برطرف شدن فشارهای قبلی ، این رسوم با قوت تمام برمی گردد . شاهد مثال کشورهای مسلمان جدا شده از شوروی سابق است که اسلام با قدرت تمام در آن‏ها ظهور کرده است .&lt;br /&gt;یکی از عادات و رسوم ملی و رکن فرهنگی هر ملت تقویم است . روزهای شادی و یا سوگواری که برحسب این تقویم تعیین می گردد از عادات و رسوم ریشه داری است که طی قرن ها از نسلی به نسل بعد منتقل گردیده است . چنین است که عید نوروز - یادگار جمشید باستانی - از چنان عظمتی برخوردار است که احساسات و عواطف تمام ایرانیان فرهنگی ( ساکن ایران ، افغانستان ، آذربایجان ، عراق ، تاجیکستان ... ) اعم از مسلمان ، زردشتی ، مسیحی ، کلیمی و غیر  آنان را به تصرف خود درآورده است . نوروز همان اول فروردین یا به عبارتی اول حمل است . تحویل شمس به برج حمل اگر قبل از ظهر باشد ، آن روز و اگر بعد از ظهر باشد فردای آن روز را اول فروردین به حساب می آورند . امسال (۱) ساعت تحویل در تهران قبل از ظهر چهارشنبه بود و لذا چهارشنبه اول فروردین بود . در کشورهای شرقی تر ایران که کلا یا اکثرا فرهنگ مشترکی با ما دارند ( و حتی در شهرهای انتهای شرق ایران مانند خواف ، تربت جام ، سرخس ، زابل و ... ) ساعت تحویل بعد از ظهر محلی بوده است و لذا عید آن ها پنجشنبه بوده است ولی با توجه به اینکه اوقات قراردادی است ، نصف النهار تهران را که مرکز است ملاک قرار داده اند .&lt;br /&gt;ملاک سال شمسی یک دور گردش زمین به دور خورشید و یا به اعتقاد قدما گردش خورشید به دور زمین است ، اما در تقویم ایران قبل از اسلام و تا مدت ها بعد از اسلام محاسبه سال صحیح نبود و لذا تقویم و سال شمسی با گردش - به عقیده قدما - خورشید انطباق نداشت و لذا عید نوروز و اول فروردین تغییر زمان می داد . خیام ، فیلسوف ، ریاضی دان و منجم نامدار ایرانی ( متوفی ۵۱۵ یا ۵۱۷ هجری منطبق با ۱۱۳۷ یا ۱۱۳۹ میلادی ) با محاسبه دقیق تقویم متداول را اصلاح نمود و به نام سلطان جلال الدین آن را « تقویم جلالی » نامید که از  آن پس در تمام ایران فرهنگی این تقویم معمول گردید . کشورهایی مانند افغانستان ، منطقه قفقاز ، ترکیه ، عراق ، تاجیکستان و اکثر کشورهای آزاد شده از شوروی سابق نوروز را برحسب این تقویم عید گرفته و اهمیت خاصی بدان می دهند .&lt;br /&gt;در افغانستان ماه های سال نیز منطبق با ماه های شمسی است ، منتها به جای نام ماه نام برج مربوطه را قرار داده اند : حمل ، ثور ، جوزا ... . شوروی نیز با همه کوشش هایی که به کار برد تا در جمهوری های مسلمان تابعه خود مبانی ملیت شان را محو کند و ملیت جدیدی را که به نام « ملت شوروی » می خواست ایجاد کند بدان ها اعطا کند و در این مسیر حتی تقویم همه آن ها را عوض کرد ، موفق نشد و ملیت اختراعی وی وجود خارجی پیدا نکرد . اعتقادات و عرف این ملت ها همچون آتش زیر خاکستر باقی ماند و فروپاشی شوروی مانند وزش بادی این خاکستر را کنار زد . امیدواری کاملا منطقی می رفت که این کشورها با برادر فرهنگی خود یعنی ایران فعلی هماهنگ شده و همگی با هم در شکوفایی فرهنگ مادر همدست باشند ؛ ولی متاسفانه چنین نشد بلکه همان مختصر اقبالی که در بدو امر از ناحیه آن ها به عمل  آمد از بین رفت و از ما دورتر شدند و این امر احساسات ملی و مذهبی هر ایرانی را متاثر می سازد . دو نکته مهم که در مسیر وحدت فرهنگی کمک می کند تقویم واحد و خط واحد است . وظیفه ای که برای ما ایرانیان مقرر می باشد ، این است که این برادران خود را از دنباله اسارت فکری شوروی نجات داده به دامن مادر فرهنگی شان برگردانیم . امروز چون سیاست و مرزهای سیاسی بر همه امور حکومت می کند ، اگر خیام ، بوعلی ، ابوریحان ، نجم الدین کبری‏ را مصرا ایرانی بخوانیم در اذهان شنونده این لغت ایرانی به « ایران سیاسی » تعبیر می شود و تعصب متقابلی را بر می انگیزد . باید تفهیم کرد که این بزرگان به همه ما و به « ایران فرهنگی » تعلق دارد نه به ایران با مرزهای سیاسی .&lt;br /&gt;در مورد تقویم هم جریان این است که چند قرن بعد از خیام پاپ گرگوار سیزدهم ( متوفی ۱۵۸۵ میلادی - ۹۶۳ هجری ) برای اصلاح تقویم هیاتی را مامور ساخت و این هیئت تقویم میلادی را مانند اصلاحیه خیام اصلاح نمود . آنان یا از کار چند قرن قبل خیام اطلاع نداشتند و یا از روی تعصب نامی از او نبردند و اصلاحیه خود را تقویم گرگوار  ( Gregorian Calendar ) نامیدند که هم اکنون نیز از آن استفاده می شود . خیام گرچه اهل نیشابور بود ولی در واقع به تمدن و فرهنگ جامعه اسلامی آن روز و « ایران فرهنگی » تعلق داشت و از این رو بود که اصلاحیه او در تمام قلمرو ایران فرهنگی آن روز متداول گردید . باید به این برادران و اعضای جامعه ایران فرهنگی توصیه نمود که با کنار گذاشتن تقویم میلادی مبدا تاریخ را از هجرت رسول اکرم (ص) برقرار سازند و تقویم اصلاحی خیام را با ماه های آن تقویم ( فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ... یا حمل ، ثور ، جوزا ... ) به کار برند و سپس برای اینکه توهم تعصبات ملیت های درون مرز سیاسی نرود و تصور نشود تهران درصدد سیطره خود است ، و این برادران خیال نکنند که از سیطره شوروی رهایی یافته اند و سیطره ایران ( سیاسی ) قصد صید آنها را دارد ، برای تشخیص اول فروردین نصف النهار تهران را ماخذ نگیریم بلکه به افتخار خیام و برای تجلیل از او در همه ایران و کشورهای هم جوار نصف النهار نیشابور را ملاک بگیریم .&lt;br /&gt;نکته مهم دیگر خط و به دنبال آن وضع زبان است . به یاد دارم در دوران دانشجویی در پاریس با دانشجویی اهل ترکیه بحثی داشتم ، وی مولوی را شاعر و عارف ترک می خواند . در پاسخ گفتم : کسانی مانند مولوی به جهان و بشریت تعلق دارند ، ولی از این مطلب که بگذریم به چند سوال من که پاسخ بدهی آن وقت از شما خواهم پرسید که مولوی متعلق به چه ملتی است .&lt;br /&gt;پرسیدم : مقبره مولانا در قونیه است . در کتیبه های مزار وی سطوری نوشته شده است آیا می توانی آن کتیبه را بخوانی ؟ پاسخ داد : آتاتورک خط ما را تغییر داد و چون آن نوشته ها با رسم الخط سابق است ، نمی توانم آن را بخوانم . گفتم اما من می توانم بخوانم . ادامه دادم و گفتم : در موزه ها پیش نویس بعضی آثار مولانا به خط خود او موجود است آیا می توانی آن ها را بخوانی ؟ پاسخ داد : به همان دلیل سابق الذکر نمی توانم بخوانم . گفتم : اما من می توانم بخوانم و از این دو پاسخ تو منصرف شده گناه آن را به گردن آتاتورک می گذارم که با تغییر الزامی خط ، شما را از گذشته هایتان جدا کرد ولی من به شکرانه این نعمت که می توانم خط مولانا را بخوانم از لطف خداوند متشکرم که نوشته های مولانا و اشعارش اگر برایم خوانده شود ، معنای آن را می فهمم و خود هم می توانم آنها را بنویسم . اما  آیا تو معنای آنها را می فهمی ؟ پاسخ داد : نه . بالاخره گفتم : اینک تو خود بگو ، مولوی ایرانی بود یا ترک ؟ در اینجا آن دانشجوی ترک ساکت شد .&lt;br /&gt;نظیر تمام یا قسمتی از این مکالمه را می توان با برادران فرهنگی آزاد شده از شوروی سابق داشت . جشن هزاره بوعلی به عنوان حکیم تاجیک گرفته می شود ولی تاجیک ها آثار او را نمی توانند بخوانند . آیا آثار نظامی گنجوی در گنجه خوانده می شود ؟ آیا آثار رودکی در سمرقند و بخارا قابل قرائت است ؟ و حال آنکه آنان به افتخار این همشهریان قدیم خود باید کاری کنند که بتوانند آثار آن ها را بخوانند و بفهمند . در خصوص این ملت ها و دولت هایشان نباید در ایرانی خواندن این نامداران تعصب به خرج دهیم ، زیرا تعصب متقابل آن ها را برمی انگیزد و در تعصب متقابل هرگز نمی توان به وحدت رسید ، بلکه باید تشویق کرد که بتوانند آثار این بزرگان را بخوانند .&lt;br /&gt;متاسفانه در برخوردهای سیاسی با این دولت ها و ملت ها به جنبه ملیت که وجه مشترک است کمتر توجه شده است . اسلام نمی تواند تکیه گاه چنین برنامه و تبلیغی باشد زیرا اولا : چون دولت ایران مبنای مشروعیت خود را از اسلام دانسته و خود را تنها دولت حامی و مبلغ اسلام می داند ، این روش توهم سلطه سیاسی را ایجاد کرده و تصور می شود ایران می خواهد جای شوروی سابق را در این کشورها بگیرد . ثانیا : اسلام دارای فرق مختلفی است که با هم تعارض ایدئولوژیک دارند و حتی بعضی از آنان ، شیعیان ایرانی را کافر می دانند و نقش تقریب هم هنوز چندان موثر نیست زیرا علمداران آن بین فرق داخل شیعه تفریق به وجود آورده و نمی توانند تقریب ایجاد کنند چه برسد به فرق غیرشیعه . و تقریب با تحبیب به وجود می آید نه با تهدید و فشار . ثالثا : دشمنان اسلام که از اتحاد ملل مسلمان واهمه دارند اختلافات را دامن می زنند ؛ علی هذا برای اجتناب از برخورد با این دو مانع باید مبنای روابط ما بر ملیت و غرور ملی باشد که قابل مخالفت و فرقه بندی نیست . آنگاه که این غیرت ملی در این ملت ها موجب تغییر خط شد و توانستند آثار نامورانی همچون نجم الدین کبری ، مجدالدین بغدادی ، نظامی گنجوی ... را بخوانند و همچنین آثار هریک از بزرگان ادب را که بخوانند ، چون همه مشحون از معارف اسلامی است ، گرایش اسلامی پیدا می کنند و بدین طریق است که می توان آنها را بطور غیرمستقیم به قلمرو اسلام کشانده ، اسلام را احیا کرد نه از طریق اعزام فقیه که احیانا ممکن است اثر معکوس داشته و حتی همان رکن مشترکمان را که ملیت ایران فرهنگی است ، متزلزل سازد . به جای اعزام واعظ و فقیه باید ابتدائا عارف ، حکیم ، ادیب و اسلام شناس را به عنوان رابط و سفیر انتخاب کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. این مقاله در سال ۱۳۷۵ نوشته شده ‏و در مجله گزارش ، شماره ۶۴ ( خرداد ۱۳۷۵ ) نیز به طبع رسیده ولی به دلیل اهمیت موضوع ، عرفان ایران مجددا به درج آن اقدام کرد .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع : &lt;/h2&gt;عرفان ایران ( مجموعه مقالات - ۳ ) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش .-- تهران : حقیقت ، ۱۳۷۹ / صص ۸ - ۱۴&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-6218559851935320612?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/6218559851935320612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/6218559851935320612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_30.html' title='ایران فرهنگی - ایران سیاسی / حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-1579390299079732681</id><published>2007-03-26T07:02:00.001+03:30</published><updated>2007-03-26T07:02:41.655+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موضوعات دیگر'/><title type='text'>فایل صوتی بیانات حضرت آقای مجذوبعلیشاه در روز اول فروردین ۱۳۸۶</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-1579390299079732681?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.mazaresoltani.com/mp3/86-01-01.mp3' title='فایل صوتی بیانات حضرت آقای مجذوبعلیشاه در روز اول فروردین ۱۳۸۶'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/1579390299079732681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/1579390299079732681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_26.html' title='فایل صوتی بیانات حضرت آقای مجذوبعلیشاه در روز اول فروردین ۱۳۸۶'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-3721320504777384008</id><published>2007-03-21T13:29:00.000+03:30</published><updated>2007-03-30T06:24:12.828+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلامیه های اقطاب'/><title type='text'>اعلامیه های اقطاب : اعلامیه جناب مجذوبعلیشاه به مناسبت نوروز ۱۳۸۶</title><content type='html'>&lt;a href="http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_5090.html" target="_blank"&gt;ابیات مثنوی که قبل از قرائت پیام نوروز ۱۳۸۶ حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه خوانده شد&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;اعلامیه حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه ؛ به مناسبت عید نوروز باستانی ؛ اول فروردین ۱۳۸۶&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;هو&lt;br /&gt;۱۲۱&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یامحول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;عید نوروز باستانی که یادگار زرتشت پیامبر علیه السلام و میراث جاودان ملت شریف ایران است و با آمدن فصل بهار تولد و دوباره طبیعت با تمام خرمی و سرسبزی و زیبایی آغاز می گردد و تمام ملل شرقی مخصوصا ایرانیان به استقبال آن می روند و سعی دارند هر چه با شکوه تر آن را برگزار نمایند در حقیقت آن را سمبل آشکار احیای عدالت اجتماعی می دانند و این بهار طبیعت ، بهار عشق به فطرت انسانی و حقیقت می باشد و ریشه در سنن باستانی این مرز و بوم دارد به همین جهت در طول تاریخ ، قدرت های خارجی یا بیگانگان که به این سرزمین مقدس هجوم آوردند ، هر چه تلاش کردند که این آداب و رسوم ملی و مذهبی را از بین ببرند و فرهنگ و تمدن خود را بر مردم ایران تحمیل نمایند ، در برابر نیروی قدرتمند و مقاومت ملت شجاع و سربلند ایران ناتوان شدند بلکه خود مجذوب آن گشته و آن را پذیرفتند و در حقیقت نوروز و آداب و رسوم این عید فرخنده ، نماد استقامت و پایداری فرهنگی در برابر سلطه سیاسی بیگانگان و اقوام ضد ایرانی است و این پیام را به همراه دارد که ما باید از اصالت و هویت و استقلال ملی خود که صلح و دوستی و همبستگی و شادی می باشد ، پیوسته حمایت و دفاع نمائیم .&lt;br /&gt;خوشبختانه دین مقدس اسلام و پیامبر عظیم الشان آن و ائمه هدی علیهم السلام نیز آنچه جزو عرف و آداب هر قوم و ملتی بود و با تعالیم الهی و فطرت انسانی منافات نداشت نه تنها نهی نفرمودند ، بلکه تائید نمودند همانطور که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام طبق آنچه در روایات و کتب ادعیه آمده است برای نوروز و هنگام تحویل سال ، دستور غسل و پوشیدن لباس نو و حتی روزه و نماز مخصوص و دعای تحویل سال دستور فرموده اند . بدین ترتیب عید نوروز هم سنت دیرینه ملی و هم عید مذهبی می باشد مخصوصا که طبق بعضی روایات و تواریخ ، نظر محققین آن است که واقعه مهم غدیر خم که افتخار شیعیان و سند تاریخ تشیع است از جهت تاریخ شمسی مقارن با عید نوروز ایرانیان بوده است . بنابر این وقتی دین و عرف اجازه نمی دهد که بیگانه و دشمن ، سنت های مستحکم را از بین ببرند ، مسلما تصوف و عرفان که ریشه در فطرت الهی انسان داشته و از جان و روح بشر سرچشمه گرفته و مخصوصا روح شریعت اسلام و باطن کتاب قرآن مجید است از کید دشمنان محفوظ می ماند .&lt;br /&gt;تصوف چنان با ذوق ملت شریف ایران آمیخته است که آثار ارزنده ادبیات منظوم و منثور ایرانی بدون ذوق عرفانی و چاشنی تصوف اسلامی ، جیفه ای بی روح و طعامی ناسازگار می باشد و تصوف و عرفان را که مفاخر بزرگ ملی مانند : مولوی ، حافظ و سعدی و جامی و عطار و سنائی را تقدیم بشریت نموده و آثار آنان از بهترین و ارزشمندترین میراث فرهنگ ایران و اسلام است را نمی توان محو نموده و از صفحه جان شیفتگان مکتب عشق به معنویت براندازند . بنابراین به مصداق آیه شریفه « ما عندكم ينفد و ما عند الله باق » (۱) آنچه رنگ و ریشه الهی دارد پیوند با ابدیت داشته و فنا پذیر نیست و در ادامه آیه خداوند به آنها که در برابر تلاش بی نتیجه کسانی که می خواهند با پف خود نور خورشید حقیقت را خاموش نمایند ، بر استقامت و ایمان و صبر و پایداری خود می افزایند می فرماید : « و لنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون » ، و حوادث و وقایع تاریخی نشان داده است که بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می آید ، عداوت معاندین با حق یکی از عوامل ترویج حقیقت و اثبات مظلومیت پیروان آن و موجب برافتادن باطل می گردد که فرموده اند :&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;بس تجربه کردیم در این دیر مکافات&lt;br /&gt;با آل علی هر که درافتاد ، بر افتاد &lt;/div&gt;برای تقویت مبانی راه فقر و عرفان که همان تشیع حقیقی است و اجابت دعوت « من انصاری الی الله » که خداوند پاداش آن را در آیه : « ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم » وعده داده است . در طلیعه سال جدید نکاتی را که ممکن است تکراری هم باشد برای فقرا یادآوری می نمایم و از تمام فقرا تقاضا می کنم که خود را به رعایت آنها ملزم نمایند و این پیام را هر از چند گاهی مرور نموده و در مجالس فقری داخل و خارج از ایران بخوانند و همگان مواد آن را خلاصه ای از تعهدات ایمانی و تعالیم مکتب درویشی بدانند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱. شریعت و طریقت یک حقیقت و دو روی یک سكه الهی و از یکدیگر تفکیک ندارند ، فقرا موظفند هم احکام شریعت مقدس را رعایت و هم آداب فقر و طریقت را که روح آن اعمال است مقید باشند ، تقلید در اصول دین جایز نبوده بلکه لازم است در این مورد تحقیق بر اساس تفكر و تعقل صورت گیرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲. شرکت در مجالس فقری که معنا مجوز آن را رسول خدا و ائمه طاهرین علیهم السلام صادر فرموده و مجلس ذکر خدا و فرا گرفتن آداب مذهبی و تهذیب اخلاق و دیدار مومنین و تزکیه نفس و تخلیه از کدورات نفسانی و اغراض دنیوی می باشد مخصوصا در این زمان از اهم وظایف فقرا و موجب تالیف قلوب و تضعیف عناد معاندین است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳. بیداری سحر ، دوام طهارت ، قرائت قرآن و تفكر و تدبر در آیات شریفه آن و اجرای تعالیم این کتاب آسمانی و مناجات با خدا و استمداد از باطن اولیای خدا و تمسک به دو یادگار پیغمبر اکرم (ص) یعنی قرآن و عترت موجب نورانیت و صفای قلب و جلب نعمت ها و نزول برکات و دفع آفات و ریزش رحمت الهی است ، فقرا خود را از این وسائل تقرب به حق محروم ننمایند : « و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض » (۲) .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴. همه حتی جاهلان و معاندان از مکتب فقر و از یک یک فقرا انتظار محبت و گذشت و ایثار را دارند و این خود یکی از دلایل حقانیت فقر و درویشی است پس به حکم آیه شریفه « و لیعفوا و لیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم و الله غفور رحیم » (۳) ، چون همه ما از محبوب انتظار عفو و گذشت از گناهان و خطاهای خود را داریم باید بر محبت و وفاداری و مهربانی و گذشت نسبت به یکدیگر بیافزایم در آغاز سال جدید انتظار این است چنانچه کدورتی هم بوده با مصافحه با یکدیگر و گذشت قلبی تبدیل به صفا و صمیمیت گشته و « کانهم بنیان مرصوص »  در راه رضای مولی که نصرت و تقویت دین است ، همگام باشیم و چنانچه بین دو فقیر کدورتی بود ، دیگران وظیفه دارند حتی الامکان در رفع آن اقدام نمایند که : « فاصلحوا بین اخویکم » (۴) .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵. تحصیل علوم و بالا بردن سطح آگاهی علمی فقرا و مطالعه کتب مذهبی و عرفانی و تقویت مبانی فکری از عوامل مهم رفع شبهات و دفع تهاجمات فرهنگی علیه مکتب فقر و تحکیم عقاید خود فقرا می باشد زیرا یکی از ترفندهای دشمنان آن است که می خواهند مردم پیوسته در جهل بمانند هر چه پیشرفت های علمی و تکنیکی در جهان بیشتر شود ، حقانیت عرفان روشن تر می گردد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶. احترام و ادب نسبت به عموم پیشقدمان ایمانی مخصوصا مشایخ محترم سلسله و ماذونین بر همه فقرا لازم است البته آنان نیز نسبت به فقرا مخصوصا جوانان و مبتدیان در فقر با کمال محبت و رافت ، آداب فقری را آموزش دهند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷. از اینکه مشایخ و ماذونین سلسله نهایت محبت را نسبت به فقیر داشته و در انجام وظایف محوله کوشش می نمایند و وجهه امر را مورد توجه قرار می دهند ، سپاسگزار و دعاگو هستم و انتظار دارم نسبت به یکدیگر نیز بطور روزافزون لوازم این محبت و احترام را رعایت و در این امر الگوی فقرا باشند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸. تحکیم مبانی خانواده و محبت بین اعضای خانواده ، موجب خوشنودی خدا و اولیائش بوده و در تربیت فرزندان که آینده سازان جامعه هستند نقش موثری دارد زیرا مسوولیت فردا نیز بر عهده ماست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹. اگر چه از اولین اعلامیه این امر تذکر داده شده و رویه بزرگان سلسله همین بوده است و بر اهل فهم و بصیرت پوشیده نیست ولی مجددا تاکید می شود که امر طریقت و عرفان و مجالس فقری تابع هیچگونه سیاست و حزبی نبوده و به عبارت دیگر درویشی در سیاست دخالت نمی کند چون امری قلبی و روحی است اما افراد فقرا آزادند که با تفكر خود هر روش سیاسی را که در محدوده مکتب اسلام و با هدف خدمت به بندگان خدا باشد ، انتخاب نمایند ؛ این موضوع را نباید با انجام خدمات اجتماعی و فعالیت های قانونی که وظیفه عمومی است ، اشتباه نمود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰. زیارت خانه خدا و انجام مناسک حج برای افراد مستطیع ، واجب و توجه به اسرار عرفانی آن برای همگان مفید است و همه آرزو داریم که حتی اگر این توفیق قبلا هم به عنوان فریضه ، نصیب ما شده است ، مجددا عنایت گردد همچنین زیارت قبور ائمه اطهار و اولیای دین علیهم السلام از جمله زیارت قبور بزرگان سلسله ، مشوق سلوک است و زیارت مزار سلطانی بیدخت که مهبط انوار الهی و مدفن اجساد مطهری است که عمر خود را در راه هدایت و تربیت بندگان خدا صرف کرده اند و بسیاری از فقرا درک حضور بعضی از آنان را نموده اند ، موجب خوشنودی روح آن بزرگواران و کسب فیض است . در تشرف به مكه مکرمه و مدینه منوره و مشاهد متبرکه از طرف این فقیر نیز زیارت نموده و برای همه بندگان خدا دعا نمایند و در سفر به بیدخت و اقامت در آنجا به تمام نکاتی که در اعلامیه مربوط به زوار صادر شده است و در صحن مزار و اتاق های نصب گردیده ، توجه و آنها را اجرا نمایند و از فیض بیداری سحر ، هنگام مناجات و حضور در نماز جماعت غفلت ننمایند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۱. روش معاندین عرفان و ولایت در طول تاریخ پرعظمت فقر و تشیع بر کسی پوشیده نیست اما وظیفه فقرا همان گل دادن در برابر سنگ است و آن را امتحان الهی دانستن و صبر و تحمل نمودن و بر مقاومت و تضرع به درگاه حق افزودن و توجه به ذکر دوام و فکر مدام داشتن و هر چه غیر مولی را از دل زدودن و بر نیکی ها افزودن و دعا برای هدایت آنان نمودن و انتظار گشایش داشتن است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۲. انجام امور خیریه و کمک به بندگان خدا در هر زمینه ای از مصادیق خدمت و شفقت به خلق خداست که از تعهدات ایمانی و وظیفه تمام فقرا در هر زمانی است و نیاز به نام و عنوان خاصی ندارد . اخوان با همکاری یکدیگر و با محبت و اتحاد ، مجموعه خدمات خود را بطور هماهنگ و منظم انجام دهند چون تعدد عناوین ، خود از جلوه های پراکندگی و اختلاف خصوصا در اذهان عوام و دشمنان خواهد بود ، تاکیدی که در مورد نظم در صفوف نماز جماعت شده که بارها تذكر داده ام و باید رعایت شود نیز به همین منظور و خود در تالیف قلوب و اتحاد و همبستگی بسیار موثر است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۳. رعایت قانون برای همه افراد جامعه ضروری است ، فقرا نیز مطیع قانون هستند و این روش ، خود بهترین پاسخ عملی به قانون شکنان و سعی در جهت قانونمند نمودن یک جامعه است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۴. فقرا که افتخار دارند شیعیان دوازده امامی و منتظران ظهور فایض النور قائم آل محمد عجل الله فرجه الشریف هستند لازم است دوران انتظار که دوران تکلیف بزرگ و مسوولیت خطیر است را با توبه از گناهان و انجام اعمال نیک و حسن خلق و آنچه قلب مبارک آن امام همام را خوشنود می سازد ، گام برداشته و زمینه های ظهور آن حضرت را فراهم سازند . امید است که از ملازمین رکاب ظفر انتساب حضرتش قرار گیریم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه روز اول فروردین امسال مقارن با روز اول ربیع الاول و ماه ولادت پیامبر اکرم (ص) و امام صادق علیه السلام گردیده است آن را به فال نیک گرفته و نوید سعادت و خوشبختی و مهر و مودت و رحمت و عنایت و موفقیت به همراه دارد از این جهت به همه مسلمانان و ایرانیان و فقرا تبریک و تهنیت عرض نموده و سلامتی و توفیق همه را از درگاه خداوند مسئلت می نمایم و « نصر من الله و فتح قریب » را آرزو دارم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="left"&gt;التماس دعا : فقیر حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه&lt;br /&gt;اول فروردین ۱۳۸۶ شمسی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱.  سوره نحل ، آیه ۹۶&lt;br /&gt;۲.  سوره اعراف ، آیه ۹۶&lt;br /&gt;۳.  سوره نور ، آیه ۲۲&lt;br /&gt;۴. سوره حجرات ، آیه ۱۰&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-3721320504777384008?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/3721320504777384008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/3721320504777384008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_8455.html' title='اعلامیه های اقطاب : اعلامیه جناب مجذوبعلیشاه به مناسبت نوروز ۱۳۸۶'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-1405691551754872397</id><published>2007-03-21T12:29:00.000+03:30</published><updated>2007-03-21T20:22:50.248+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلامیه های اقطاب'/><title type='text'>اعلامیه های اقطاب : ‌ابیات مثنوی که قبل از قرائت پیام نوروز ۱۳۸۶ حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه خوانده شد</title><content type='html'>در حدیث « اغتنموا برد الربیع فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم واجتنبوا برد الخریف فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم »&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;گفت پیغمبر ز سرمای بهار&lt;br /&gt;تن مپوشانید یاران زینهار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زآن که با جان شما آن می کند&lt;br /&gt;کان بهاران با درختان می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بس غنیمت باشد آن سرمای او&lt;br /&gt;در جهان بر عارفان وقت جو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بهاران جامه از تن برکنید&lt;br /&gt;تن برهنه جانب گلشن روید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیک بگریزید از بر و خزان&lt;br /&gt;کان کند کان کرد با باغ ورزان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راویان این را به ظاهر برده اند&lt;br /&gt;هم بر آن صورت قناعت کرده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی خبر بودند از سر آن گروه&lt;br /&gt;کوه را دیده ندیده کان بکوه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن خزان نزد خدا نفس و هواست&lt;br /&gt;عقل و جان همچون بهار است و تقا ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر تو را عقلی ست جزوی در نهان&lt;br /&gt;کامل العقلی بجو اندر جهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جزو تو از کل او کلی شود&lt;br /&gt;عقل کل بر نفس چون غلی شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس به تاویل این بود کانفاس پاک&lt;br /&gt;چون بهار است و حیات برگ و تاک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حدیث اولیا نرم و درشت&lt;br /&gt;تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرم گوید سرد گوید خوش بگیر&lt;br /&gt;تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرم و سردش نو بهار زندگی است&lt;br /&gt;مایه صدق و یقین و بندگی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زان که زان بستان جان ها زنده است&lt;br /&gt;زآن جواهر بحر دل آکنده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر دل عاقل هزاران غم بود&lt;br /&gt;گر ز باغ دل خلالی کم شود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_8455.html" target="_blank"&gt;اعلامیه های اقطاب : اعلامیه جناب مجذوبعلیشاه به مناسبت نوروز ۱۳۸۶&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-1405691551754872397?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/1405691551754872397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/1405691551754872397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_5090.html' title='اعلامیه های اقطاب : ‌ابیات مثنوی که قبل از قرائت پیام نوروز ۱۳۸۶ حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه خوانده شد'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-5035700681807643392</id><published>2007-03-20T12:46:00.000+03:30</published><updated>2007-03-20T12:48:41.946+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلانات'/><title type='text'>بهاریه</title><content type='html'>&lt;div id="center"&gt;هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی&lt;br /&gt;ما را که تو مقصودی خاطر نرود جایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند&lt;br /&gt;هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده ست&lt;br /&gt;کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امید تو بیرون برد از دل همه امیدی&lt;br /&gt;سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش&lt;br /&gt;آن کش نظری باشد با قامت زیبایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویند رفیقانم در عشق چه سر داری&lt;br /&gt;گویم که سری دارم درباخته در پایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنهار نمی خواهم کز کشتن امانم ده&lt;br /&gt;تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پارس که تا بوده ست از ولوله آسوده ست&lt;br /&gt;بیم ست که برخیزد از حسن تو غوغایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دست نخواهم برد الا به سر زلفت&lt;br /&gt;گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گویند تمنایی از دوست بکن سعدی&lt;br /&gt;جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سعدی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-5035700681807643392?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5035700681807643392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5035700681807643392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_20.html' title='بهاریه'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-9221147705659170004</id><published>2007-03-16T18:36:00.000+03:30</published><updated>2007-03-16T19:47:21.961+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عرفان ، تصوف'/><title type='text'>عرفان ، تصوف : جنبه های شریعتی و طریقتی دستورات قرآن / حاج دکتر نورعلی تابنده‏ مجذوبعلیشاه</title><content type='html'>&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;بخش اول (۱)&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;بسم الله الرحمن الرحیم‏&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;خداوند در قرآن مجید می فرماید : « قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی‏ یحببکم الله و یغفرلکم ذنوبکم و الله غفور رحیم »‌ (۲) .&lt;br /&gt;پیغمبر دو جنبه داشت : یکی جنبه شریعت ؛ به اصطلاح ابلاغ احکام که آیات قرآن بر او نازل می شد و یکی جنبه طریقت ؛ یعنی راه بردن آن کسانی که بعد از انجام دستورات شریعت لیاقت داشتند تا در راه خدا سلوک کنند ؛ البته این دو جنبه در پیغمبر جمع بود . اما بعد از پیغمبر ، ائمه شارع نبودند یعنی قانون تشریع نمی کردند و براساس همان قوانین موجود نظر می دادند ، مثل اینکه الآن شما سوال شرعی داشته باشید که مثلا چگونه نماز بخوانیم ؟ اگر شک کردیم چه کار کنیم ؟ برای روزه چکار کنیم ؟ چه چیزهایی مبطل روزه است ؟ و امثال اینها ؛ این سوالات را می توانید از یک نفر عالم فقیه ، عالم شرعی بپرسید ، او پاسخی به شما می دهد که ممکن است زیاد خوشتان هم نیاید ولی اجرا می کنید . مثلا یک وقت از یک فقیه می پرسید که این چهل سکه ای که من دارم ، چقدر از آن را زکات بدهم ؟ یکی را برمی دارد و می گوید این را برای زکات بده ؛ یک وقت می روید از یک عارف مثل شبلی می پرسید که این چهل سکه را چه کار کنم ؟ شبلی همه سکه ها را از دست شما می گیرد و می گوید یک سکه دیگر هم بیاور ؛ یک سکه زکات شرعی است و همه چهل سکه مجازات اینکه چرا آن را انفاق نکردی . این فرق بین حکم فقیه و عارف است . حال پیغمبر باید هر دو این چیزها را بگوید و این مشکل ترین کار است . آیه قرآن هم می فرماید : « انما انت منذر و لکل قوم هاد » (۳) ؛ خطاب به پیغمبر می گوید : تو منذر هستی ، منذر یعنی ترساننده از عذاب ، از تخلف و از گناه ... یعنی تو احکام را بگو و هر قومی خودش هدایت کننده را دارد . البته در آن قوم خود پیغمبر هدایت کننده هم بود ولی منظور این است که در اینجا به پیغمبر می گوید : فقط احکام را بگو  . خودشان هدایت را از درون این احکام بیرون بیاورند و به سمت ایمان راه یابی کنند .&lt;br /&gt;در آیه « قل ان کنتم تحبون الله » ، احکام شریعت و هم احکام طریقت را با هم آورده است . در اول آن می گوید : « ان کنتم تحبون الله » ؛ یعنی اگر خدا را دوست دارید . از هر فقیهی بپرسید که خدا را دوست داشتن یعنی چه . می گوید : خدا را که نمی شود دوست داشت ؛ خدا را باید عبادت کرد . عبارت « اگر خدا را دوست دارید » را کسی که اهل طریقت باشد ، می فهمد . او می فهمد که « ان کنتم تحبون الله » یعنی چه ؟ بعد که این فرمایش را کرد ، چون این آیات قرآن خطاب به همه جهانیان است و بطور کلی در غیرمسلمانان هم کسانی هستند که خدا را دوست می دارند - به خصوص در مسیحیت که عیسی (ع) به محبت خیلی توجه داشت و می فرمود : دین من دین محبت است - پس برای آنها هم می فرماید : اگر خدا را دوست دارید ، پیرو من باشید ؛ یعنی آنچه که من می گویم انجام دهید . اینجا هم شریعت است هم طریقت است . در ادامه آیه می فرماید : « یحببکم الله » ؛ یعنی وقتی مرا پیروی کردید خدا شما را دوست می دارد . این درجه بالاتری است ، به این معنی که برای یک محب یا یک عاشق بالاترین پاداش این است که طرفش او را دوست داشته باشد .&lt;br /&gt;پیامبر در احادیث قدسی یا بعضی در فرمایشات شخصی حالات عرفانی را بیان می کند . مثلا در حدیث قدسی آمده است : وقتی خدا بنده ای را دوست داشته باشد ، می فرماید : من گوش او هستم که به وسیله من می شنود ، من چشم او هستم که به وسیله من می بیند ، من زبان او هستم که به وسیله من سخن می گوید (۴) . یعنی ، دیگر وجودش صد درصد در اختیار خداوند است . در اول سلوک « ان کنتم تحبون الله » مصداق دارد یعنی شخص هنوز خودش را مستقل می داند ، البته مستقل حساب می کند نه اینکه هنوز راه نرفته بلکه در مسیر است و به این مرحله رسیده است . مثل داستان موسی و خضر که در مرحله اول که حضرت موسی (ع) سوال کرد در عالم ظاهر بود و خودش را می دید و قوانین معمولی را ، که کشتی اگر سوراخ شود غرق می شویم ، از اینرو خضر مطابق حال او گفت : « اردت » (۵) : یعنی ، من چنین خواستم . مرحله دوم که خضر او را برد ، مرحله ای بود که هم خدا را می دید و هم خودش را ، خضر هم بنابر این حال گفت : « اردنا » (۶) : یعنی ، ما خواستیم . اما در مرحله سوم آن جایی بود که « یحببکم الله » مصداق دارد . در این مرحله هر کار که می شود از جانب خداوند دیده می شود ، لذا خضر گفت : « اراد ربک » (۷) : یعنی ، پروردگار تو خواست که چنین شود . در اینجا به اصطلاح کار محب الهی راحت می شود به این معنی که آرامش پیدا می کند ، یعنی هرچه خداوند بخواهد ، هرچه محبوب بخواهد ، انجام می دهد ، نه اینکه می فهمد و انجام می دهد ، بلکه هر کاری که می کند همانی است که مقرر شده که بکند : « یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفور رحیم » .&lt;br /&gt;اگر به این مرحله رسیدید که خداوند بخواهد شما را دوست داشته باشد ، چون خداوند موجودی را که لکه ای روی آن باشد دوست ندارد ، پس چکار می کند ؟ لکه ها را پاک می کند . می گویند پیرزنی خدمت پیغمبر عرض کرد که شنیدم شما فرمودید که پیرزن و پیرمرد در بهشت نیستند ؟! حضرت فرمودند : بله . پیرزن گریه کرد و گفت : پس در بهشت جایی برای من نیست ؛ پیغمبر فرمودند : اگر لیاقت داشته باشی ابتدا جوان می شوی و بعدا در آنجا وارد می شوی . خداوند همه لکه ها را پاک می کند : « یغفر لکم ذنوبکم » . غفران ؛ یعنی پوشاندن ، پوشاندن از روی محبت ، برعکس کفران که پوشاندن است ولی پوشاندن از روی عناد . « یغفرلکم ذنوبکم و الله غفور رحیم » . خداوند هم بخشاینده است و هم رحیم . از طرفی به شما رحم می کند برای اینکه به قلمرویی نروی که ببینی هیچکس هیچ لکه ای ندارد و خودت لکه دار هستی ، به تو رحم می کند و با غفرانی که دارد لکه هایت را می پوشاند . همین معنا در آیه دیگری هم هست : « و نزعنا ما فی صدورهم من غل » (۸) ؛ یعنی ، همه آلودگی ها و ناخالصی ها را از دلشان بیرون می آوریم . مومنینی که در حساب و کتاب موفق شده اند و قرار است به بهشت بروند پاکشان می کنیم . می گویند : بهشت چندین در دارد البته این عبارات برای فهم مطلب است والا بهشت دری مثل در و پیکر این جهان ندارد . درهای بهشت یکی در توبه است ، یکی در محبت ، یک در شفقت و دیگری در انفاق و از خودگذشتگی و امثال اینها . اینها درهای بهشت است . به اصطلاح عامیانه دم در بهشت او را می شویند ، او را پاک می کنند . برای آنکه بهشت جای هیچگونه غل و غشی نیست . هرگونه غل و غشی که شخص داشته باشد او را می شویند ، بعد آنجا می رود . در آنجا هم برادر وار با هم هستند .&lt;br /&gt;حالا خداوند هم ، چون رحیم است کسی که این مراحل را طی کرده است او را پاک می کند . هرکس هم که این مراحل را طى کرده است حتما این شخص از دوستداران بوده ، چون می فرماید : « ان کنتم تحبون الله » ؛ اگر خدا را دوست دارید ، « فاتبعونی » ‏؛ پیروی خدا را بکنید ، «‌ یحببکم الله » ؛ خدا هم به او این نوید را داده است که اگر از این پیغمبری که من فرستادم پیروی کنی ، من ترا دوست دارم . حالا که به اینجا رسید ، خداوند نمی گذارد هیچ لکه ای در او باشد ، لکه های او را از روی رحم و شفقت پاک می کند . این خلاصه مراحل سلوک است از اول تا فناء فی الله . حال تا چه اندازه از آن را ما موفق بشویم ، هرچه خدا بخواهد ، همان است برای اینکه فرموده : « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم » ، هرچه بکنیم ، چه خوب و چه بد ، بنا به حول و قوه الهی است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;&lt;div id="center"&gt;بخش دوم (۹)&lt;/div&gt;&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;&lt;div id="center"&gt;بسم الله الرحمن الرحیم‏&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;آیات قرآن از اول بعثت ، از اول انتشار دعوت اسلام ، تا زمانی که پیامبر جامعه اسلامی را تشکیل دادند و بعدا تا موقع رحلت ایشان ، تدریجا برحسب موقعیتی نازل شده یعنی به اصطلاح شان نزول خود را دارد ، اخبار و احادیث هم همینطور است ، یعنی برحسب اینکه چه شخصی سوال کرده و به چه کسی جواب می دهند و در چه زمان و در چه مکانی است ، پیامبر بیان مطلب فرموده اند ، نه اینکه اساسا اخبار و احادیث متفاوت باشند بلکه به اقتضای زمان و مکان و سوال کننده تفاوت دارند ؛ بنابر این برای درک معنای دقیق هر آیه و حدیث و استفاده از دستورالعملی که در آن هست باید این مطالب را درنظر داشت . از این حیث سوره هایی که در مکه قبل از هجرت نازل شده و به نام سوره های مکی است ، در دورانی بوده که پیغمبر به تربیت معنوی فرد فرد مسلمین می پرداخته اند . در آن زمان مکه شهر کوچکی بود که شاید ده هزار نفر یا کمتر جمعیت داشت ، از این جمعیت عده معدودی مسلمان و ارباب های شهر همه مخالف اسلام بودند . حتی قوم و خویش های خود پیغمبر با ایشان مخالف بودند ؛ این است که آیاتی که در مکه آمده است برای مجهز کردن مسلمین به سلاح معنوی ، به سلاح اخلاقی است ، برای اینکه از آن طرف شکنجه بود و می بایست قدرت روحی مسلمین بالا رود . مثلا زبان بلال را بریدند یا اینکه یاسر و سمیه ، پدر و مادر عمار ، را زیر شکنجه کشتند . از این وقایع زیاد بود ولی بعدا که پیغمبر را به مدینه دعوت نمودند و ایشان به آنجا هجرت کردند ، دو قبیله اوس و خرزج که با هم بد بودند پیغمبر را برای ریاست خودشان انتخاب کردند تا بیایند و بر هر دو حکومت کنند ، چرا که ایشان مورد توافق هر دو قبیله بودند . بنابراین وقتی پیغمبر به مدینه آمدند ، علاوه بر آن وظیفه معنوی که از قبل داشتند وظیفه قانون گذاری هم داشتند . قانونی هم که مقرر می کردند - یعنی در واقع خداوند مقرر می کرد - باید منطبق با اخلاق اسلامی می بود . در ضمن پیغمبر سیاست اداره مملکت را برعهده داشت ، سیاستی که با اخلاق توام بود ؛ یعنی پیغمبر معتقد نبود که سیاست جدا از اخلاق است ، سیاستی را برای بشر صحیح می دانست که توام با اخلاق دینی باشد .&lt;br /&gt;خود حضرت به همین صورت حکومت کرد ، علی (ع) هم همینجور معتقد بود ، و اگر بعد از پیغمبر بلافاصله علی (ع) به خلافت می رسید ، یقینا همان طرز حکومت ادامه پیدا می کرد ، اما با آمدن خلفای راشدین وضعیت تغییر کرد بدین نحو که در زمان ابوبکر و عمر چون خود آنها علاقه ای به اسلام داشتند و دلشان می خواست اسلام توسعه پیدا کند و به همه دنیا برسد - شاید هم قدری می خواستند قلمرو حکومت خودشان زیادتر بشود ، چون به هر جهت بشر یک چنین تمایلی دارد - این است که خیلی جاها را گرفتند . عربستانی که کویر بود و هیچ چیز نداشت بطوری که هسته خرما را می کوبیدند و از آن نان درست می کردند ، و وضعشان به این صورت بود ، شام را که سرزمین وسیع حاصلخیزی بود گرفتند و در آن تمام نعمات الهی وجود داشت ؛ یا اینکه ایران را گرفتند که گنجینه های فراوانی داشت با تجار خیلی ثروتمند و معتبر . کم کم این ثروت ها در عربستان جمع شد ، بطوری که یکی از صحابه به نام عبدالرحمن بن عوف که برادر زن یا پدر زن عثمان بود و از همان اعرابی بود که از لحاظ مادی بسیار وضعیت بدی داشت ، وقتی در سال سی بعد از هجرت مرد ، می گویند که آنقدر شمش طلا داشت که از عدد بیرون بود و با تبر می زدند و آنها را می شکستند و بین ورثه تقسیم می کردند . یا طلحه و زبیر که یکی از آنها چهارصد غلام و کنیز داشت . به هر جهت به اقتضای این ثروتمند شدن بود که یک مقدار از آن مبانی اسلامی را فراموش کردند . این است که علی (ع) نتوانست به راحتی حکومت کند . منظور از نتوانست یعنی اینکه علی (ع) فرمود به من می گویند معاویه سیاس است ، سیاستمدار است ، ولی من از معاویه سیاس ترم ، منتها معاویه هیچ مانع و رادعی برای خودش قائل نیست ، هر کاری بخواهد می کند ، من می خواهم مطابق اسلام حکومت کنم ، یعنی همان طریقی که پیغمبر داشت .&lt;br /&gt;این است که در این دوران پیغمبر دو وظیفه برای خودش قائل بود : یک وظیفه تربیت فردی ، تربیت مسلمین که این وظیفه منطبق با مساله ولایت است و ما شیعه به آن ولایت می گوییم و بعد هم این وظیفه به علی (ع) محول شد . وظیفه دیگر ، وظیفه حکومت بر مردم ، حکومت بر جامعه و اداره کردن آنها و حفظ جامعه اسلامی بود که این وظیفه را خلفای راشدین باید انجام می دادند . در آیاتی که در تمام این مدت برای این نحوه کار نازل شده بود و مربوط به شان حکومت بود ، یعنی همان آیاتی که مسائل مربوط به حکومت را تذکر می داد مبانی اخلاقی هم در آن کاملا روشن است .&lt;br /&gt;یکی از چیزهایی که فردی است ولی دستور اجتماع است آیات قصاص است که می فرماید : « و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب » (۱۰) ؛ ای هوشیاران ، اهل خرد ، برای شما در قصاص حیات است . این آیه در واقع خطاب به حکومت است و مجموعه مردم و حکومت باید آن را اجرا کنند . این مطلب معلوم و بدیهی است زیرا اگر کسی به اصطلاح هیچ اعتنایی به کارهای دیگران نداشته باشد ، دیگران جری می شوند ؛ ولی در آیه دیگر این شدت را نرم و ملایم کرده و می فرماید : « فمن عفی له من اخیه » (۱۱) ، اگر برادرتان را عفو کنید خیلی بهتر است و خداوند می پذیرد . حالا ممکن است بگویید : این آیه مغایر آن آیه قبلی است . نه ، آن آیه برای جامعه ، برای همه مردم است . در جامعه هم مسلمان هست و هم غیرمسلمان ، هم آدم باایمان و معتقد و هم آدم بی ایمان ، همه نوع انسان وجود دارد . اگر جلوی آنها را نگیرند ، معلوم نیست چه می شود ، اگر یک نفر از آنها را کشته باشند ممکن است به جای آن ، ده نفر را بکشند یا اگر یک نفر یک سیلی به آنها زده باشد چه بسا با شمشیر گردن آن طرف را بزنند ، این آیه جلوی آنها را می گیرد . اما آیه ای که می گوید : اگر عفو کنید ، بهتر است ، به چه کسی می گوید ؟ به مومنان : « یا ایها الذین امنوا » . و بعد هم می فرماید : « فمن عفی له من اخیه » ؛ ای مومنین اگر از برادرتان عفو کنید بهتر است . این آیه به چه کسی خطاب می کند ؟ به کسانی که معتقد هستند ، به کسانی که ایمان به پیغمبر دارند و مسلمانان را برادر خودشان می دانند . برای این شخص ، یعنی مومن ، اگر عفو کند خطر ندارد ، اما برای آن شخص اگر عفو کند خطر دارد ، برای اینکه بغض در دل او می ماند و بدتر می شود .&lt;br /&gt;آیاتی در آخر سوره حجرات آمده است که در آنها دستورالعمل های مختلفی داده شده ، چه دستورالعمل های شخصی ، چه دستورالعمل های حکومتی . می فرماید : « و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احدهما علی الاخری‏ فقاتلوا التی‏ تبغی‏ حتی تفیء الی‏ امر الله فان فاءت فاصلحوا بینهما بالعدل و اقسطوا ان الله یحب المقسطین » (۱۲) . می گوید : اگر دو طایفه از مومنین با هم قتال کردند ( از این قسمت آیه معلوم می شود که در موقعی است که مومنین گروه گروه بودند یعنی خطاب به یک نفر نیست ، وقتی است که بین دو طایفه از مومنین در یک آبادی خصومتی ایجاد شده ) شما دقت کنید ، ببینید خطا و گناه با کدام است ، کدام یک از آنها ظلم می کند . این خطاب به فرد نیست ، بلکه به مجموعه مردم است : « و ان طائفتان من المومنین اقتتلوا » ؛ اگر با هم قتال کردند ، بین آنها صلح دهید و اگر یکی از آنها سرکشی کرد ، « فقاتلوا » ؛ شما هم قتال کنید . « قاتلوا » صیغه امر جمع است . نمی گوید : « فقاتل » . خطاب به فرد نیست ، درصورتی که خیلی از آیات خطاب به فرد است . چنانکه می فرماید : « فمن عفی له من اخیه » . این آیه خطاب به فرد است ولی آنجا خطاب به فرد نیست ، خطاب به جمع است . یعنی حکومت شما ، دولت شما ، جامعه شما نگاه کند ببیند کدام یک به دیگری ظلم می کند ، کدام یک از آنها تعدی می کند و از امر خدا خارج شده است . با آنها قتال کنید ، منتها نه به این حد که بخواهید او را از بین ببرید ، برای اینکه او هم مومن است : « و ان طائفتان من المومنین » . منتها خطایی کرده و آن این است که از امر خدا دور شده با او جنگ کنید یعنی جلوی او بایستید ، تا وقتی که به امر خدا تسلیم بشود ، وقتی تسلیم شد ، او را رها کنید ؛ آن وقت بین اینها را صلح بدهید زیرا هر دو برادر شما هستند . « فاصلحوا بینهما بالعدل » ، به عدل صلح بدهید برای اینکه خداوند عادل ها ، دادگرها ، را دوست دارد . دستورالعمل این آیه برای جامعه است ، جامعه ای که بخواهد طبق مقررات اسلامی باشد .&lt;br /&gt;همین آیات الآن هم زنده است چون هیچ آیه ای در قرآن بی فایده و غیرقابل استفاده نیست که بگوییم برای ما حالا مصرف ندارد ، این آیات الآن برای ما این اثر را دارند که اگر من هیچ نوع اسلحه ای در دستم نیست ، زوری هم ندارم که بجنگم ، وقتی دیدم دو نفر با هم دعوا می کنند ، به هم ستم می کنند ، البته دو نفر مومن نه غیره ، نگاه می کنم ، توجه می کنم که کدام طرف درست می گوید ، بعد جلوی دیگری می ایستم ، می ایستم نه اینکه وارد دعوا می شوم - چون در روزنامه ها می نویسند خیلی از اوقات این کسانی که وارد دعوا می شوند ، خود اینها از بین می روند - جلوی او می ایستم یعنی یا با صحبت یا به عنوان امر به معروف و نهی از منکر او را نصیحت می کنم تا از آن راه برگردد . چون ما با هیچ کدام از این دو نفر دشمنی نداریم و حتی هر دو برادر ما هستند ، وقتی از آن حرفش ، از آن ستمش ، از آن راهش برگشت بین آنها را صلح می دهیم ، یعنی موقعیت را اجرا می کنیم ، خود ما هم به این طریق می توانیم در عالم فردی عمل کنیم ، فقط مساله « فقاتلوا التی‏ تبغی‏ » است . در آنجا ما حق قتال نداریم .&lt;br /&gt;بنابراین این آیه در اصل برای دستگاه حکومتی صادر شده ولی برای ما هم ، هم اکنون مصرف دارد . هیچ آیه ای بلامصرف نیست و یا به اصطلاح امروزی تاریخ گذشته و منقضی شده نیست ، همه آنها به جای خود است . از ائمه ما هم رسیده که قرآن همین چیزی است که بین این دو جلد قرار دارد ، یعنی از قرآن نه کم شده است و نه اضافه شده است . بهترین دلیل آن هم فرمایش خداوند است : « انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون » (۱۳) : ما خودمان این کتاب را فرستادیم و خود ما هم آن را حفظ می کنیم . بله قرآنی که علی (ع) درست کرد ، می گویند ترتیب آیاتش با قرآن فعلی فرق داشت . البته ترتیب آیات در جاهایی مشخص است که به این صورت نبوده مثلا پس از آیه « یا نساء النبی لستن کاحد من النساء » (۱۴) : ای زنان پیغمبر شما مثل همه زنها نیستید ، مواظب خودتان باشید ، می فرماید : « انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا » (۱۵) : خدا می خواهد که از شما اهل بیت ناپاکی را ببرد و شما را پاک گرداند ، دنباله آیه باز راجع به زنان پیغمبر است . ما می گوییم این آیه را که اینجا گذاشته اند ، جای آن اینجا نیست ، برای اینکه خیلی از مسلمین دچار اشتباه شدند و گفتند : در آیه « یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت » ، منظور از « اهل البیت » همین زنان پیغمبر هستند . ولی ما می دانیم که زنان پیغمبر به اصطلاح معصوم نبودند و جای این آیه عوض شده است . یا آیه دیگری در سوره مائده هست که می فرماید : « حرمت علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیر الله به ... » بعد دنباله آن می گوید : « الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی‏ و رضیت لکم الاسلام دینا » (۱۶) . آیه اول می فرماید : حرام کردیم بر شما گوشت مردار و گوشت خوک و آنچه که نام غیرخدا بر ذبح آن برده شود و ... دنباله آن می فرماید : امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خویش را بر شما تمام کردم و رضایت دادم که اسلام دین شما باشد . این قسمت آیه هم جایش اینجا نیست ، برای اینکه چندین بار در آیات قبل فرموده است که چه چیزهایی حلال و چه چیزهایی حرام است . اینجا تقریبا تکراری است ، به علاوه این مطلب اینقدر مهم نیست که بگوییم دین ناقص بوده است و وقتی این آیه آمد کامل شد ، گوشت مردار هم برای کسی که مضطر باشد حلال است . بنابراین جای این آیه اینجا نیست ، زیرا این آیه در جایی باید باشد که خداوند به پیغمبر می گوید : « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته » (۱۷) : ای پیامبر رسالت خود را بگو که اگر نگویی وظیفه خود را رفتار نکرده ای . بعد که پیغمبر علی (ع) را منصوب می کند این آیه نازل می شود : « الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی‏ و رضیت لکم الاسلام دینا » .&lt;br /&gt;جای بعضی آیات ممکن است پس و پیش شده باشد ولی خود آیات نه کم و نه زیاد شده است . البته قلیلی از مجتهدین هم گفته اند که آیه « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک » (۱۷) در دنباله اش هست : « فی علی » ، و یا می گویند که یک سوره کامل به نام سوره علی در قرآن بوده و این سوره حذف شده و حال آنکه ائمه ما همه فرموده اند که قرآن همین است که جلوی ما هست . هیچ وقت دیده نشد که حضرت جعفر صادق (ع) یا امامان دیگر بروند در کنج خانه قرآن دیگری بردارند و بخوانند . همین قرآنی را که متداول بود در مسجد می خواندند و عمل می کردند . این است که با دقت در آیات همین قرآنی که می خوانیم ، می فهمیم که این آیات هم برای جامعه است - البته وقتی که جامعه بخواهد منطبق با اسلام باشد - و هم برای تک تک افراد جامعه است وقتی که یک فرد بخواهد منطبق با اخلاق اسلامی رفتار کند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;پاورقی :&lt;/h2&gt;&lt;div id="footer"&gt;۱. متن گفتار جناب آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه در تاریخ ۹ دی ماه ۱۳۸۰ در پاسخ به سوالات مطرح شده در جلسات عمومی فقری .&lt;br /&gt;۲. سوره آل عمران ، آیه ۳۱ : بگو اگر خدا را دوست می دارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد ، که آمرزنده و مهربان است .&lt;br /&gt;۳. سوره رعد ، آیه ۷ .&lt;br /&gt;۴. « لا یزال العبد یتقرب الی بالنوافل و العبادات حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصربه و لسانه الذی ینطق به ... » : بنده (من) به تدریج با انجام نوافل و عبادات به من نزدیک می شود تا جایی که دوستش بدارم ؛ پس اگر دوستش بدارم ، گوشش می شوم که به آن می شنود و چشمش می شوم که به آن می بیند و زبانش می شوم که به آن سخن می گوید ... » . ( عوالی اللئالی ، ج ۴ ، ص ۱۰۳ ) .&lt;br /&gt;۵. سوره کهف ، آیه ۷۹ : « اما السفینه فکانت لمساکین یعملون فی البحر فاردت ان اعیبها » ؛ اما آن کشتی از آن بینوایانی بود که در دریا کار می کردند ، خواستم معیوبش کنم .&lt;br /&gt;۶. سوره کهف ، آیه ۸۱  : « فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زکوه و اقرب رحما » ؛ خواستیم تا در عوض او پروردگارشان چیزی نصیبشان سازد به پاکی بهتر از او و به مهربانی نزدیک تر از او .&lt;br /&gt;۷. سوره کهف ، آیه ۸۲  : « فاراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما رحمه من ربک و ما فعلته عن امری‏ » ؛ پروردگار تو می خواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند . و من این کار را به میل خود نکردم ، رحمت پروردگارت بود .&lt;br /&gt;۸. سوره اعراف ، آیه ۴۳ ؛ سوره حجر ، آیه ۴۷ .&lt;br /&gt;۹. متن گفتار جناب آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه در تاریخ ۳۰ دی ماه ۱۳۸۰ در پاسخ به سوالات مطرح شده در جلسات عمومی فقری .&lt;br /&gt;۱۰. سوره بقره ، آیه ۱۷۹ .&lt;br /&gt;۱۱. سوره بقره ، آیه ۱۷۸ .&lt;br /&gt;۱۲. سوره حجرات ، آیه ۹ .&lt;br /&gt;۱۳.سوره حجر ، آیه ۹ .&lt;br /&gt;۱۴. سوره احزاب ، آیه ۳۲ .&lt;br /&gt;۱۵. سوره احزاب ، آیه ۳۳ .&lt;br /&gt;۱۶. سوره مائده ، آیه ۳ .&lt;br /&gt;۱۷. سوره مائده ، آیه ۶۷ .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h2&gt;منبع :&lt;/h2&gt;عرفان ایران : مجموعه مقالات (۱۳) / گردآوری و تدوین مصطفی آزمایش.-- تهران : حقیقت ، ۱۳۸۱ / صص ۵ - ۱۷&lt;br /&gt;شریعت ، طریقت و عقل / حاج دکتر نورعلی تابنده .-- تهران : حقیقت ؛ ۱۳۸۲ / صص ۵ – ۲۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://soltanalishahi-subjects.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فهرست مقالات&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-9221147705659170004?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9221147705659170004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/9221147705659170004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_16.html' title='عرفان ، تصوف : جنبه های شریعتی و طریقتی دستورات قرآن / حاج دکتر نورعلی تابنده‏ مجذوبعلیشاه'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-5561119513417339031</id><published>2007-03-11T07:25:00.000+03:30</published><updated>2007-03-11T07:46:25.666+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اعلانات'/><title type='text'>اعلانات : معرفی سایت تصوف ایران</title><content type='html'>سایت « تصوف ایران » شروع به کار کرد .&lt;br /&gt;این سایت به دو زبان فارسی و انگلیسی است و شامل بخش های زیر است :&lt;br /&gt;سلسله الاولیاء ؛ کتب ؛ بیانیه ها ؛ پند صالح ؛ تصاویر ؛ اعلانات .&lt;br /&gt;در حال حاضر در این سایت کتاب « پند صالح » و « رفع شبهات » و بیانیه های اقطاب سلسله و « رهبران طریقت و عرفان » و در بخش « سلسله الاولیاء » متن خطبه صبح جمعه بطور کامل در دسترس قرار گرفته و ارائه تمامی کتب سلسله برای آینده در نظر گرفته شده است .&lt;br /&gt;همچنین در بخش « پیوند » این سایت به معرفی مراکز سلسله از حسینیه ها و کتابخانه ها و مددکاری ها با ذکر نشانی پرداخته شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سایت به نشانی زیر است : &lt;br /&gt;http://www.sufism.ir/&lt;br /&gt;برای گردانندگان این سایت آرزوی موفقیت داریم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32124923-5561119513417339031?l=soltanalishahi2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.sufism.ir/' title='اعلانات : معرفی سایت تصوف ایران'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5561119513417339031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32124923/posts/default/5561119513417339031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://soltanalishahi2.blogspot.com/2007/03/blog-post_11.html' title='اعلانات : معرفی سایت تصوف ایران'/><author><name>ابراهیم</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32124923.post-7802870903344333545</id><published>2007-03-09T09:50:00.000+03:30</published><updated>2007-03-16T18:25:27.120+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='عارفان - همه'/><title type='text'>عارفان : معروف کرخی / شیخ قاسم الطهرانی ؛ عبدالحمید مرادی‏</title><content type='html'>&lt;h1&gt;مقاله ای درباره معروف کرخی در معرفی کتاب « معروف الکرخی‏ : تلمیذ الامام الرضا و استاذ العرفاء » تالیف شیخ قاسم الطهرانی (۱) &lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;ابومحفوظ معروف بن فیروزان کرخی از نامدارترین عرفای نیمه دوم سده دوم قمری بوده و شخصیتی است که اکثر سلسله های تصوف و عرفان بدو منتهی می شوند . او در یک خانواده غیرمسلمان زاده شد و به تصریح مآخذ ، به دست امام رضا (ع) اسلام آورد و بعدها از اصحاب امام رضا و دربان وی شد . اکثر مآخذ متاخر شیعه و سنی ، وی را تربیت یافته امام رضا می دانند و معتقدند که او تصوف و تشیع را توامان از امام گرفته است و اشکالاتی که متوجه این ارتباط و اتصال می شود ، عمدتا از جانب کسانی صورت گرفته که مخالف تصوف هستند ؛ چرا که با اثبات این ارتباط ، ثابت می شود که تصوف و تشیع از آبشخور واحدی سیراب می شوند و هر دو ، ریشه در تعالیم ائمه شیعه و بالطبع در تعالیم پیامبر اسلام (ص) دارند . لذا اولین کسی که این انتساب را رد کرد ابن جوزی (م ۵۹۸ ق.) بود . اما با توجه به وجود نصوصی از سلمی و قشیری و انصاری و دیگران در مورد اسلام آوردن کرخی به دست امام رضا ، شکی در این مساله باقی نمی ماند .&lt;br /&gt;کتاب « معروف الکرخی » با عنوان توضیحی « تحقیقی مفصل درباره حیات معروف کرخی دربان امام رضا (ع) و صاحب سر امام و اثبات تشیع و اتصال وی به امام » به زبان عربی و تالیف شیخ قاسم طهرانی است که به سال ۱۴۲۳ قمری منتشر شده است . همانگونه که از نام کتاب پیدا است ، مولف در آن به بررسی زندگی معروف کرخی پرداخته و اثبات می کند که وی دربان امام رضا بوده و به دست او اسلام آورده است و در ادامه با بیان مشایخ معروف کرخی و شاگردانش و نیز با نقل برخی تعالیم وی از کتب معتبر و قدیمی ، نقش او را به عنوان سرسلسله دار تصوف ثابت می کند . مولف در مقدمه کتاب می گوید :&lt;br /&gt;« معروف کرخی نقش مهمی در تاریخ تصوف داشته . از طرفی او شیخ و عارفی صوفی است که اکثر سلسله های تصوف و عرفان بدو منتهی می شود و استاد استاد جنید بغدادی می باشد ؛ کسی که در موردش گفته شده : اولین کسی است که در بغداد در تصوف سخن رانده است و علما در انتسابشان به او افتخار می کنند و سخنانش از منابع اولیه تصوف محسوب می شود . و از طرف دیگر مشهور است که او تصوف و عرفان را از امام هشتم شیعیان ، امام رضا (ع) ، و او از پدرش و از اجداد پاکش گرفته است و با اثبات تشیع معروف کرخی و ارتباط او با امام رضا ، ثابت می شود که از جنبه تاریخی ، « تشیع » مصدر عرفان و تصوف است . »&lt;br /&gt;از نظر مولف ، نخستین کسی که نسبت تشیع معروف کرخی را انکار کرد ، ابن جوزی حنبلی بود که از شاگردان ابن ناصر حنبلى متعصب بود ، و در قرن هشتم نیز فقط ذهبی و ابن تیمیه از نظریه او پیروی کردند . همچنین در قرن یازدهم هم علامه مجلسی ، صاحب بحارالانوار در آن نسبت ، تردید روا داشته است و در عصر اخیر ، وهابیه و برخی مدرسه های شیخیه در ایران هم بر این نظر اصرار دارند . غیر از اینها ، همه اصحاب و صاحبان تراجم - اعم از شیعه و سنی - به ارتباط معروف کرخی با امام رضا و گرفتن خرقه تصوف از وی اقرار دارند .&lt;br /&gt;این کتاب شامل بخش ها و قسمت های مختلفی می باشد که مولف آن در هر قسمت ، به بیان یکی از جنبه های زندگی معروف کرخی می پردازد و در یک بخش به بیان اسم او ، در بخش دیگری زادگاه او و بدین سان در بخش های بعدی جنبه های دیگر زندگی او را براساس مآخذ کهن ، مورد ارزیابی قرار داده و در پایان هر بخش ، نظر درست را در موارد اختلافی با اقامه دلیل بیان می کند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;نام و خانواده و مذهب معروف کرخی&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;ابومحفوظ معروف بن فیروزان کرخی که معروف بن فیروز نیز گفته شده است . این اسم را سلمی ، ابونعیم اصفهانی ، خطیب بغدادی و دیگران نیز بدین گونه ذکر کرده اند و تنها عبدالحسین شرف الدین ، صاحب مراجعات ، او را با معروف بن خربود یکی دانسته که مولف با نقل ترجمه معروف بن خربود ، این احتمال را رد کرده و دلیل های دیگری را نیز در رد این ادعا می آورد .&lt;br /&gt;مولف بیان می کند که محققین در اینکه خانواده وی غیرمسلمان بوده تاکید دارند ، اما در بیان مذهب خانواده او ، سه دسته شده اند :&lt;br /&gt;۱. برخی به خاطر فارسی بودن « فیروزان » ، او را مجوسی دانسته اند .&lt;br /&gt;۲. پدرش نصرانی بوده و اولین کسی که به آن تصریح کرده ، قشیری و سپس ابن جوزی است .&lt;br /&gt;۳. خطیب بغدادی در تاریخ بغداد پدرش را صائبی دانسته .&lt;br /&gt;به نظر مولف از قراین اینگونه برمی آید که خانواده معروف ، نصرانی بوده و برادرانی به نام های موسی بن فیروزان و عیسی بن فیروزان داشته است و این نامگذاری بر مسیحی بودن خانواده وی دلالت دارد . و این نظر را نصوصی متقدم از جمله قشیری ، ابن جوزی و محمد بن ظفر صقلی نیز تایید می کنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;زادگاه معروف کرخی‏&lt;/h1&gt;&lt;br /&gt;مولف می گوید : مشهور است که او کرخی بوده ولی مشخص نیست که آیا او در کرخ و همچنین در کدام کرخ ، زاده شده است . خطیب بغدادی ، وی را به کرخ بغداد ، و سمعانی به کرخ باجدا ، و یاقوت او را به کرخ جدان منسوب می دارند . مولف سپس با آوردن دلایلی ، در اثبات این نکته می کوشد که کرخ ، قبل از بنای بغداد موجود بوده است و می گوید که وجود دیرهایی در بغداد و اطراف این شهر ، بر وجود مردم و سکونتشان در آنجا و قبل از بنای بغداد دلالت می کند ، پس احتمال انتساب معروف کرخی به کرخ قبل از بنای بغداد که به احتمال زیاد یک قریه یا روستای کوچک مسیحی نشین نیز بوده است ، بیشتر است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h1&gt;پدیده تشیع در کرخ&lt;/h1&gt;‏&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;۱. تشیع در کرخ :&lt;/div&gt;در این بخش ، مولف دو علت اصلی را بر وجود شیعه در بغداد و کرخ بیان می کند&lt;br /&gt;الف- مردم شهر انبار که مکانی نزدیک به بغداد بود ، به دوستی با حضرت علی (ع) و فرزندانش مشهور بودند و شاید علت آن ، امارت سلمان فارسی بر آن شهر بود ، اما بعد از بنای بغداد ، مردم به آن شهر کوچ کردند .&lt;br /&gt;ب- عباسیون پس از کشتن ابومسلم ، از ترس انقلاب مردم در کوفه ، بغداد را به عنوان پایتخت خویش برگزیده و آن را به صورت یک اردوگاه درآوردند که شیعه نیز تدریجا از بغداد به کرخ رفته و در آنجا سکونت گزید .&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;۲. تشیع در کرخ در زمان حیات امام صادق (ع) :&lt;/div&gt; مولف در این بخش با بیان اینکه هشام بن حکم در آن زمان در کرخ ، مدرس قرآن بوده که عده ای در دکانش جمع شده و بر او قرآن می خواندند و او در آن زمان به « کلام » مشهور بود ، همین امر دلالت بر وجود شیعه در کرخ در اواخر زندگی امام صادق (ع) می کند و نیز با برشمردن اسامی اصحاب امام صادق در کرخ و بغداد ، ثابت می کند که معروف کرخی در محیطی شیعی پرورش یافته که دوستدار اهل بیت و راوی احادیث بوده اند .&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;۳. تشیع در کرخ در عصر امام کاظم (ع) :&lt;/div&gt; در اینجا تاریخی دال بر وجود پایگاه مردمی امام در منطقه کرخ و در هنگام شهادتش وجود دارد . خطیب بغدادی از سندی بن شاهک نقل می کند : وقتی موسی بن جعفر در زندان به شهادت رسید ، او را به جماعتی از معدلین کرخ نشان دادیم که بر مرگ وی شهادت دادند . این واقعه این نکته را می رساند که عده ای امام موسی کاظم (ع) را از نزدیک دیده بودند و با وی هم صحبت شده و او را می شناختند . مولف در ادامه ، جماعتی از شیعه را که ترجمه هایشان در کتاب های تراجم آمده است ذکر می کند که در زمان امام ، ساکن کرخ بودند و در ادامه نیز نتیجه می گیرد که طرفداران امام در بغداد و کرخ آنقدر زیاد و قوی بودند که حکومت ها نتوانسته بودند وجود آنها را نادیده بگیرند .&lt;br /&gt;&lt;div id="strong"&gt;۴. تشیع در کرخ در عصر امام رضا (ع) :&lt;/div&gt; در این بخش از کتاب ، مولف ثابت می کند که در زمان امام رضا ، منطقه کرخ به 
